یکشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۸
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۱۷:۴۲ - ۱۳۹۸/۰۶/۱۷

نشریه مسجد امام علی(ع) اصفهان

گفتاری از سید علی اکبر پرورش / نقش عینی وحی

برای تدوین یک نظام جامع و ایدئولوژی و مکتبی که بتواند حد و مرز جریانات نهائی انسان را تعیین کند سه راه حل کلی وجود دارد که ما در این بحث کوتاه و فشرده خود به بررسی هر یک از این سه راه حل پرداخته و با اندیشه ای باز و خارج از گرایش های ویژه به بیان و داوری آن ها اقدام می نمائیم

به گزارش ندای اصفهان، متن زیر که برای اولین بار در فضای مجازی منتشر می شود، سخنرانی استاد سید علی اکبر پرورش است که قبل از پیروزی انقلاب اسلامی با عنوان «نقش عینی وحی» در مسجد امام علی(ع) اصفهان ایراد شده است و سپس توسط شهید علی اکبر اژه ای تنظیم و منتشر شده است.

علاقه مندان و پژوهشگران می توانند سایر مطالب مرتبط با مرحوم سید علی اکبر پرورش را از اینجا مطالعه فرمایند.

***

نشریه مسجد امام علی (ع)– اصفهان

ویژه دانش پژوهان

 

بحثی فشرده و کوتاه در زمینه

نقش عینی وحی

بسم الله الرحمن الرحیم

جهان انسان از دو ویژگی برخوردار است و پهنه وجودش را دو جریان از یکدیگر می سازد.

۱- جریانات ظاهری و سطحی

۲- جریانات باطنی و عمقی

و هرکدام از این دو ویژگی و دو جریان، عامل تعیین کننده ای دارد.

جریانات ظاهری انسان، مثل زشتی و زیبایی، بلندی و کوتاهی، سفیدی و سیاهی، عامل تعیین کننده اش، همان جریانات باطنی و نهائی است، یعنی انسان براساس خصوصیات درونی اش، مرز زیبایی و زشتی را تعیین می کند و حد بلندی و کوتاهی را مشخص می سازد. این دیگر قانون ندارد و هیچ پایه گذار مکتب و مسلکی هم برای این جریانات سطحی، برنامه و قانون متحدالمالی صادر نکرده، و اگر هم صادر کند، زودگذر و لحظه ای و غیرعلمی است.

پس عامل تعیین کننده جریانات ظاهری، همان محتواهای نهانی و درونی است، لیکن جریانات باطنی که از پیچیدگی های فراوان آکنده است و از خم و پیچ های بسیار، سرشار است، عامل تعیین کننده اش چیست! زیرا، انسان براساس محتویات درونی اش، عاطفه دارد، عشق دارد، مهر دارد، کینه و بخل و حسادت و عجله و شجاعت و بخشندگی دارد و… و… و

این ها همه جزئی از جریانات درونی اوست، که حتماً باید حدومرز داشته باشد و از همه مهم تر عامل تعیین کننده و برنامه ریز.

حال چه عاملی باید مشخص کند که مرز عشق کجاست؟ مرز غضب و قلمرو مهر و کینه کجاست؟ و چه نیرویی باید به انسان بیاموزد که کجا بخشنده باش؟ کجا حریص باش؟ کجا بخیل باش؟ کجا بازدارنده باش؟ چون مجموعه این صفات در انسان بی رنگ است، یعنی به تنهایی نه خیر است و خوب و حق و نه شر است و به دو باطل. بلکه نحوه به جریان انداختن و به کار بردن آن هاست که آن ها را خوب و بد می سازد، مثلاً حرص یک جا خوب است، یک جا بد، بخل یک جا خوب است و یک جا بد و نیز مهر و کینه و غضب و عشق، پس این ها همه باید یک عامل تعیین کننده داشته باشد تا مرز و حد هر کدام از این صفات را نمایانده و مشخص کند.

زیرا اساساً تمامی قوانین و نظامات و ضابطه هایی که از طریق قانونگذاران و بنیانگزاران ایدئولوژی ها و مکتب های جهان وضع می گردد؛ چیزی جز تعیین حد و مرز جریانات نهائی انسان نیست.

برای تدوین یک نظام جامع و ایدئولوژی و مکتبی که بتواند حد و مرز جریانات نهائی انسان را تعیین کند سه راه حل کلی وجود دارد که ما در این بحث کوتاه و فشرده خود به بررسی هر یک از این سه راه حل پرداخته و با اندیشه ای باز و خارج از گرایش های ویژه و تعصبات عقیدتی به بیان و داوری آن ها اقدام می نمائیم.

۱- عامل  تعیین کننده ممکن است یک فرد انسان باشد:

در این مورد از دو حالت کلی خارج نیست یا بر اساس امتیازات ویژه و انسانی اش اقدام به قانونگذاری و پرداختن یک مکتب و ایدئولوژی می کند یا براساس جبر و خودخواهی و تسلط طلبی و برتری جوئی است که برای کینه و مهر و عشق و تمایلات گوناگون انسانی قانون ساخته و ضابطه و برنامه تعیین می کند.

الف: در مورد اینکه فرد براساس ویژه انسانی اش قانون وضع کند نه براساس خودخواهی و تسلط طلبی و جبر یعنی در چهره افلاطون، حمورابی و بنتام و فارابی و منتسکیو و ژان ژاک روسو و دیگر قانونگذاران و بنیانگزاران ایدئولوژی ها و مکتب ها در این صورت دو سوال پیش می‌آید.

اولاً: مشخص کننده مرز نهانی های خود این افراد چیست؟

ثانیاً: این وجودهای محدود، چگونه می توانند برای همه انسان ها، با طبایع گوناگون و تضادهای مختلف، ضوابطی علمی و دقیق وضع کنند.(*)

(*پاورقی: محدودیت آن ها از ابعاد مختلف قابل بررسی است، در یک عبارت مجهولات بشر در همه زمینه های مربوط به انسان غیر قابل انکار است و انسان موجود ناشناخته است.)

و با توجه به اینکه سپاس‌مندی خود را به پیشگاه این انسان های بافضیلت تاریخ بشر تقدیم می‌داریم ولی باز به علت محدودیت فکرشان، پاره ای از ضوابط و قوانین محدود آنان را ناقص و مبهم می یابیم.

مثلاً چگونه می توان این گفته افلاطون را پذیرفت که در جمهوریتش می گوید: «گروهی از انسان ها ذاتاً مالک و ارباب آفریده شده اند و گروهی ذاتاً برده و زیردست» و اصولاً چطور می‌توان این فکر طبقاتی را قبول کرد؟ و به قوانینی که براساس پی ریزی شده، اعتماد داشت؟

و یا چگونه می توان از اشکالات اجتماعی منتسکیو در روح القوانین صرف نظر کرد؟ و چطور می‌توان به دید یک بعدی یعنی اندیویدوآلیستی (فردگرائی) ژان ژاک روسو در قراردادهای اجتماعی اطمینان داشت؟ و چگونه می شود بر پایه تخیلات فارابی در مدینه فاضله اش جامعه ای بنیاد نهاد؟

البته آنچه بیان شد از ارزش علمی اینگونه آگاهان و اندیشمندان بزرگ بشر نمی کاهد و لیکن بحث در نگرش یک بعدی و محدود آن هاست که اساساً  نمی تواند برای زمانی کوتاه و افرادی معدود، حاکمیت داشته باشد، چه رسد به اینکه همه مشمول باشد، زیرا اگرچه این آگاهان مغرض نیستید ولی دچار خطا و اشتباه که می شوند؟ و اگرچه آلوده نیستند ولی در معرض احساسات و عولطف گوناگون که می باشند و بالاخره اگرچه مایلند براساس علم و آگاهی سخن بگویند ولی مسلم است که شناخت همه جانبه انسان لازم است تا بتواند قانون بی نقص و بی عیب برای رهبری صحیح انسان بیان کند زیرا که این اشکالات و دگرگونی حالات روحی در قوانین و ضوابط آنان تاثیر عمیق دارد.

ب: اما اگر این عامل تعیین کننده مرز و حد نهانی های بشر یک فرد انسان براساس تسلط طلبی و جبر و خودخواهی و… و… باشد تکلیفش روشن است، زیرا فرعون را می بینید برای به بند کشیدن قومش چگونه آنان را زبون و خوار می سازد، «فاستخف قومه فاطاعوه» (قرآن ۴۳/۵۴) و چگونه نیروهای انسانی جامعه را معدوم ساخته و زنان و دختران را برای کامجوئی و هوسرانی خود و اطرافیانش زنده نگه می دارد «یذبح ابناءِهم و یستحیی نسائهم» (قرآن ۲۸/۴).

و نمرود را می یابید چطور عالی ترین مظهر بیداری و حرکت و آزادی و عدالت جامعه یعنی ابراهیم را به آتش می کشد تا مبادا مردم به ادعاهای پوشالی او (ادعای خدائی برای تسلط جوئی) مطلع گشته و از خواب و غفلت و بی خبری به در آیند.

نرون را می نگرید که چگونه شهر روم را به آتش می کشد و در کنار شعله های خانمان سوز آتش، گیتار می نوازد. (*پاورقی: چنین کنندگان بزرگان (ویل کاپی))

و چنگیز را می بینید که چطور هشت میلیون نفر را یک جا در شهر نیشابور به آب و آتش می کشد و همه را در دم نابود می سازد. (*پاورقی: شرح ابن ابی الحدید «خطبه مربوطه به تاتار»)

و معاویه را می یابید که چسان در سفاکی و درندگی، گوی سبقت از هر گرگ آدمخواری می‌رباید.

در این سیستم ماکیاولیسم قانون است؛ ولی برای یک گروه جاه طلب، خودخواه و خودپرست.

اپیکوریسم قانون است ولی برای جمعیت حیوان صفت و شهوت پرست، و آنارشیسم و نیهیلیسم قانون است ولی برای یک دسته هرج و مرج طلب.

در این صورت این عوامل تعیین کننده که براساس ملاک های بالا می خواهند حدومرز جریانات نهائی بشر را مشخص کرده و تحت ضابطه درآورند، رسوائی و پوچی و پوچ گرائی آن ها آنقدر آشکار است که نیازی به شرح بیشتر ندارد.

۲- گروه، عامل تعیین کننده باشد:

حالت دوم این است که به جای فرد، عده ای برگزیده انتخاب گردند و آن ها هم با تبادلات فکری و نشست ها و مشورت های خود، برای نهانی های جامعه و جریانات دورنی اش ملاک و برنامه وضع کنند و از طریق این شوراهای حقوقی، حد و مرز خصوصیات جامعه را تعییت نمایند، یعنی به جای فرد که ملاک هایش آن اشکالات را به همراه داشت، این بار جمع تصمیم می گیرد و به عقیده جانبدارانش دیگر وجود چند نفر آن هم افراد برگزیده، هیچ اشکالی را در برندارد. که این نوع برنامه را رهبری مردم بر مردم می نامند.

البته اگرچه این حالت به مراتب بهتر از حاکمیت یک فرد تسلط جو و خودخواه و خودکامه و خودپرست و یک انسان خطاکار و در معرض اشتباهات است (چنانچه در دو حالت اول بیان داشتیم) ولی باز به این روش هم دو اشکال وارد است.

اشکال اول اینکه باز خود این افراد شایسته را چه کسی باید برگزیند؟ آیا تمامی مردم با وجود طبایع گوناگونشان بر این افراد وحدت نظر دارند؟ این که محال عقل است و اصولاً در هیچ تاریخ و هیچ زمانی هم نشان داده نشده که همه مردم با وجود شرایط جوی و تاریخی و اجتماعی مختلف بر انتخاب چند نفر موافقت داشته باشند و مهم تر اینکه اصولاً آیا اگر قرار است که افراد شایسته جهت تعیین ضابطه ها و ملاک های اصیل از طرف مردم انتخاب شوند، خود مردم با چه ملاک ها و ضابطه هایی آن ها را برمی گزینند، یا باید آن ها خود ضابطه هایی داشته باشند که در این صورت تعیین اینکه کدامین ضابطه صحیح و اصیل و کدامین ضابطه غیراصولی است خود بحث و مشکل دیگری است؛

یا ضابطه و ملاکی جهت تعیین آن افراد ندارند و باید ضابطه را دیگران برایشان تعیین کنند که در این صورت آن ها دیگر نقشی در تعیین شایستگی این افراد ندارند که عملاً در حالت اخیر هم باز اشکال اول به جای خود است که افرادی که ضابطه ها را جهت برگزیدن افراد شایسته معین می کنند خود بر چه ملاکی چنین می کنند مگر قبلاً روشن نشد که بشر به علت محدودیت های عمیق خود در جهت معرفت های لازم برای تعیین ضابطه ها نمی‌تواند قانون های بی عیب و نقص و بدون اشکال طرح ریزی کند.

اما حالت و اشکال دوم اینکه مردم افراد شایسته را بر نگزینند بلکه افراد ویژه ای یا خود، خود را معرفی کنند یا از طرف دسته ای معرفی شوند تا از میان آن ها مردم آن هایی را که می پسندند برگزینند.

حال اگر تعیین کنندگان منافع جامعه را در نظر داشته باشند؛ باز از خطا و اشتباه محفوظ نیستند و بازنگرش محدودشان چنانچه بیان شد نمی تواند به صورت گسترده و همه جانبه ای کاربرد داشته باشد و همه مصالح جامعه را در نظر بگیرد زیرا چنان چه اشاره شد پیچیدگی انسان و اسرار فراوانی که در مورد انسان برای همه دانشمندان جهان مطرح است عامل نیرومند و بازدارنده ای جهت اظهار نظر علمی و صددرصد در مورد انسان است.

اما اگر عوامل تعیین کننده منافع خود را در نظر داشته باشند که تکلیفش روشن است و این نظام دسته جمعی به مراتب خطرناک تر از نظام فردی شکل نرون و آتیلاست یعنی در نوع فردیش یک فرد چپاول می کند و مردم باید منافع او را تامین می کند و در نوع اخیر جمع چنین می کند و مردم باید منافع این جمع را تأمین می کنند.

مدون ترین نوع این نظامات مردم بر مردم، به طوری که خود ادعا دارد نظام سوسیالیسم است که در مدخل کمونیسم قرار دارد. مطالعه دقیق بر روی این نظام که عوامل معرفی کننده اش کیانند و چگونه برگزیده می شوند و روشنگر این مطلب است که باز همه راه ها به رُم ختم می شود.

و عجبا که خود طلایه داران این نظام، می گویند شرط اساسی و ناگزیر این سیستم «دیکتاتوری پرولتاریا» یعنی جباریت کارگری است و باز می بینید که چگونه یک بعدی به جامعه نگریسته می‌شود و فقط از بین تمام قشرهای اجتماعی، فقط کارگر به عنوان گل سرسبد و سوگلی حرم مورد دفاع قرار می گیرد! و چگونه با گزینش این طبقه، می خواهند به طبقاتی بودن جامعه پایان دهند، و چطور در اثر بازی با این مفاهیم «به قول میلوان جیلاس» برای لغو طبقات «طبقه ای جدید» پدید می آورند و شگفتا، این دیکتاتوری پرولتاریا، آن چنان با آزادی اندیشه و ارزش های انسانی، مخالفت دارد که شاید شنیده اید مدتی پیش، رهبر حزب کمونیست فرانسه «ژرژ مارشه» برضد آن به پا خاست و به طوری که «آندره فونتن» می گوید «حزب کمونیست فرانسه با دلی فارغ در جریان کنگره ۲۲ خود قشریت موسوم به دیکتاتوری پرولتاریا را به خاک سپرد» اگر چه به نقل همین مقاله عده زیادی از خود مارکسیست ها، بر این عقیده رویایی تاخته بودند.

مثلاً «کائوتسکی» اتریشی در سال ۱۹۱۸ نخستین کسی بود که به نحوه مستدل اجرای عملی، دیکتاتوری پرولتاریا را مورد انتقاد قرار داد و از این جهت لنین، اواراکائوتسکی مرتد لقب داد.(*)

(*پاورقی: ص ۶ کیهان ۲۱/۱۱/۵۴ شماره ۹۷۸۵ مقاله ای به نقل از لوموند فرانسه تحت عنوان «جدائی کمونیست های فرانسه از دیکتاتوری پرولتاریا»)

میلوان جیلاس که یکی از صاحب نظران مهم این مباحث است و سال ها معاون مارشال تتیو بود در ص ۱۲۳ کتاب خود به نام «طبقه جدید» می نویسد:

«پارلمان های کمونیستی، قادر به اخذ کمترین تصمیمی نیستند، اعضای متملق و چاپلوس این پارلمان ها که با دقت فراوان از پیش به وسیله حزب دستچین شده اند، نه امکان و نه جرأت آن را دارند که مسایل را به دلخواه خویش، چنانچه باید و شاید مورد بررسی و مداقه قرار دهند، چون انتخاب نمایندگان وابسته به آراء رأی دهندگان نیست».

و نیز در ص ۱۲۱ می نویسد:

«انتخابات در کشورهای کمونیستی شبیه مسابقه اسب‌دوانی است که تنها یک اسب در آن شرکت دارد».

و در ص ۵۶ و ۵۷ کتاب کمونیسم و دموکراسی تألیف دکتر رضا آمده:

«در حالی که بدیهی ترین و عادتی ترین حقوق انسانی پایمال شده است و دستگاه های عجیبی طی سالیان دراز از کمونیست ها و مسئولان امور دولتی از اختیارات وسیع و شگفت آوری برخوردار بوده اند، آیا بازار دموکراسی سیاسی در جوامع کمونیستی می توان کمترین سخنی در میان باشد؟ در کشورهای کمونیستی انتخاب کلیه دستگاه های حاکم از کوچک تا بزرگ صوری و فرمایشی است».

این وضع حاکمیت مردم بر مردم در نظام سوسیالیسم و کمونیسم است(*) و الا در نظام های کاپیتالیستی که خود نقلش نگفتنی است و کلیه برگزیدگان آبستن منافع و مطامع تراست ها و کارتل های پشت پرده هستند.

(*پاورقی: و چون جبر تاریخ عامل اصلی این حرکات است انکار آن به وسیله هر ماتریالیست امکانپذیر نیست.)

۳- خدا، عامل تعیین کننده باشد:

در این نوع از ضعف ها و کمبودها و خطاها و اشتباهات و بازیگری های دو نوع قبل اثری نیست زیرا در نوع اول که عامل تعیین کننده فرد بود دیدیم در هر دو بعد مثبت و منفی اش، سازنده و انسانی یا مخرب و خودکامه ای اش زبونی و ضعف و اشتباه و خطا برای انسان به همراه داشت و در نوع مردم بر مردم نیز در هر دو بعد آن نکات مهم و تاریک جریان داشت، لیکن در این حاکمیت قانونگذار نه اینکه تحت تاثیر نهانی های انسان است، بلکه خالق نهانی های اوست و در ذات بی نهایت این قانونگذار، نقطه تاریک و مبهم و غیرروشن راه ندارد، عامل تعیین کننده آن خدای توانمندی است که هیچ چیز از دیدگاه او پوشیده نیست، آن حکیم بخشنده ای است که خود نهانی های گوناگون و جریانات درونی را به انسان بخشیده، و زمینه های شهوت و حب ذات و تمایلات مختلف را در انسان پدید آورده فالهما فجورها و تقویها پس او بهتر و آگاهانه تر از هر کس می تواند، مرز قلمرو صفات او را تعیین کند.

و مسلم است آن فیض بخش مهرگستری که صفات بخل و حرص و کینه و مهر و عشق و غضب… و… را در انسان به ودیعت نهاده علمی تر و عینی تر از هر قانونگذاری می تواند موضع آن ها را نیز مشخص سازد، حال معلوم نیست عده ای نا آگاه، از راه می رسند و بی هیچ پشتوانه علمی، این چنین به حکومت خدائی اسلام، می تازند و چرا اینسان، وحی و منطق ادیان الهی را ارتجاعی معرفی می کنند.

آیا به جای این نوع حاکمیت، چه قانون و نظامی را می پذیرند، و به جای این منطق حیات آفرین، چه مفهومی را جایگزین می سازد، ای کاش، اندکی با روح فرهنگ ادیان راستین به ویژه اسلام و قرآن حرکت‌بخش و سازنده آشنائی داشتند تا اینچنین مغرضانه و ناآگاهانه، بر پیکر ادیانی که بی هیچ گزافه، اینسان به بشریت تمدن و تعهد بخشیده، نمی تاختند.

باید به آن ها گفت، ای برادران، اگر دین ندارید و به سرانجامی قائل نیستید، اقلاً آزادمرد باشید آخر با چند جمله (وحی، ارتجاعی است، دین افیون است، نبوت غیرعلمی است…) که نمی توان، این همه تلاش های عظیم انبیاء را نادیده گرفت و با چند کلمه بریده و بی دلیل که نمی توان از این همه درگیری ها و مجاهدت های پی‌گیر پیامبران که با طاغوت های زمانشان داشته اند به سادگی گذشت!

چطور این همه گذشت و عدالت رهبران الهی را چشم‌پوشی می کنید؟! و چگونه رهایی انسان ها را از چنگال قهرآلود جهل، فقر و عوامل آن که به وسیله انبیاء صورت گرفته، به هیچ می گیرید و خفاش‌وار از این همه تابش نور دیده بر می دوزید؟!

چطور به این همه زجر، تهدید، آزارهای جسمی و روانی و ناکامی های فراوانی که این طلایه داران توحید، بر سر تعهدات انسانی پذیرفته‌اند و اینسان پیشگامانه و پیشتازانه از مسخ و استحاله و دگرگونی انسان جلوگیری نموده‌اند، بی توجهی می کنید، عجبا از غرضتان، اگر غرض ورزید! و شگفتا از بی دلیلی تان اگر بی اطلاع‌اید!

آیا اگر در اسلام عامل تعیین کننده، خدای آگاه و حکیم باشد، جرم است ولی از دیدگاه فردگرایان، اگر عامل تعیین‌گر، فردی محدود و کم بینش باشد، جرم نیست؟!(*)

(*پاورقی: اشتباهات هر یک از بنیانگذاران مکتب های مادی قرون اخیر آن قدر امروز علنی و آشکار شده که برای هر پژوهشگری به سادگی دست‌یابی به آن ها و درک آن ها امکان پذیر است.)

یا اگر از رهگذر وحی، قانون نهانی های جامعه را آفریدگار بی نیاز و مدبر معین کند، اشکال دارد ولی اگر به عقیده جمع گرایان عاملین مشخص کننده، دلالان حزب سوسیالیم یا دست‌پروردگان کارتل ها و تراست ها باشند، اشکال ندارد؟!

اگر خالق توانمندی که خود پروردگار انسان است، برای او قانون وضع کند، قانونش ارتجاعی است و گفتارش افیون ملت ها است، ولی اگر یک نفر از راه برسد و با نگرش کوتاه و یک بعدیش، برای نظام آفرینش و نظام جامعه، آئین‌نامه بنویسد ارتجاعی نیست؟ آن هم آئین نامه ای که اکنون در موارد فراوانی با شکست روبرو شده و پیش‌گوئی های متکی به آن همانند پیش‌گوئی های فال بین ها و کف بین ها در آمده است. نمونه اش تحول جبری نظام سرمایه داری به نظام سوسیالیستی است که در هیچ جای جهان هیچ نظام سرمایه داری نبوده که به نظام سوسیالیستی تبدیل شود بلکه همه آن ها در مراحل پیش از نظام سرمایه داری بوده است!!

و عجبا آنچنان آئین‌نامه ای بی شباهت به کشف آن ساده دل نیست که می گفت:

فلسفه آفریدن بینی این است که بتوان پایه عینک را بر روی آن قرار داد و فلسفه خلقت گوش این است که بتوان، دسته های عینک را به آن آویزان کرد.

مگر نه این است که در دیالکتیک طبیعی می گوید «جهان پیوسته در حال شدن است»(*) باید گفت شما که برای خلقت نظام‌نامه عمومی صادر می کنید، آیا خود این قانون هم که می گوئید «جهان پیوسته در حال شدن و تغییر است» در حال تغییر است؟

(*پاورقی: این اصل از هراکلیت فیلسوف معروف یونانی (۵ قرن قبل از میلاد) گرفته شده، به نقل از ص ۴ جلد ۱ سیر حکمت در اروپا از مرحوم فروغی.)

آیا قانون علیّت هم که بر تمام جهان حاکم است، در حال تغییر است؟ اگر قانون علیّت در حال تغییر است که خود شما این اصل ثابت را از قانون علیّت در حال تغییر به دست آورده اید و اگر در حال تغییر نیست که این اصل کلی شما برهم می خورد.

و دیگر اینکه می گوئید جهان در حال تغییر از کمیت به کیفیت است. کدام کمیت؟ کمیت برون ذات یا درون ذات؟ به سوی کدام کیفیت؟ کیفیت برون ذات یا درون ذات.(*)

(*پاورقی: برای آشنایی بیشتر به بحث کیفیت و کمیت درون ذات به صفحه ۲۴۹ جلد ۱۴ تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی مولوی از استاد محمدتقی جعفری مراجعه فرمایید.)

شمائی که برای جهان نظام‌نامه عمومی می نویسید و شماهائی که به این نظام‌نامه گرایش دارید چرا این خطوط اصلی و بدیهی را که هر انسان آزاداندیشی می فهمد، فراموش کرده اید؟

و دیگر اینکه می گویید، تغییرات جهان فقط به اعتبار تضاد درونی ماده است، آیا درون و برون ماده نسبی است یا مطلق، اگر می گویید مطلق است که این سخن پندار و تخیل و گزافه ای بیش نیست زیرا اولاً ماده مطلق وجود ندارد (هرچه هست نسبی و محدود به ابعادی است) ثانیاً گفته خود شما که قائل به تضاد درونی ماده هستید، بطلانگر مطلقیت ماده است. و اگر می گویید درون و برون ماده نسبی است، پس ممکن است، ماده ای در لحظه ای درون و در لحظه دیگر برون باشد و یا در آن واحد برای دو نفر، درون و برون آن فرق کند و در نتیجه این اصل را که می گویید تغییرات جهان به اعتبار تضاد درونی ماده است، سست و بی پایه، جلوه می کند.(*)

(*پاورقی: برای مطالعه اصول دیالکتیک و اشکالاتی که بر آن وارد است به کتاب فلسفه ما نوشته استاد محمدباقر صدر مراجعه کنید.)

و شما که بر پایه همین اصل تضاد درونی در دیالکتیک تاریخی خود قائلید جامعه ها نیز بر اساس تضاد درونی نه عامل خارجی حرکت و تحول می یابند، آیا اغلب نظام های سوسیالیستی موجود جهان به طور خود به خودی و براساس تضاد درونی تحول یافته اند یا براساس عامل خارجی (مؤثر در عوامل داخلی) و براساس کدام دلیل تاریخی (با ملاک های دیالکتیکی) آلمان دو بخش شد و دارای دو نظام گردید در حالی که قبلاً یک نظام داشت؟ آیا جز بر اساس تقسیم ابرقدرت ها بود نه براساس دیالکتیک تاریخی شما؟ و خلاصه آن تضاد درونی که بنیان فلسفه دیالکتیکی شما را تشکیل می دهد، مصداق خارجی پیدا نکرد نه در جهان ماده و نه در جهان انسان ها.

با این وجود آیا شماها که تبعیت از رهبرانتان، اینسان مغرضانه و گستاخانه، به ادیان الهی و معتقدین به توحید، می تازید، علمی حرف می زنید یا خدایی که در اوج اقتدار و عظمتش می فرماید: «فبشّر عبادی الذین یستمعون القول فیتّبعون احسنه» (قرآن ۲۹/۱۷)

چرا به گفتار خدا نمی اندیشید؟ چرا روش و سیره پیامبران را ارزیابی نمی کنید؟ چرا با چند جمله شکسته بسته، ای برادران جوان، این چنین دچار هیجان و التهاب می شوید؟ پس تحقیق و انصاف چه شد؟

چند زاویه از زوایای زندگی انبیاء را مطالعه کنید، سراسرش را از عدالت‌خواهی و گذشت مالامال می بینید و چند گوشه از تاریخ آنان را بررسی نمائید، بی شک آنان را بزرگترین عوامل محرک تاریخ می یابید. آخر چطور انسان، گوشش را فرو می بندد، تا این همه غریوها و فریادهای حق‌جویانه را نشنود؟ چگونه چشمانش را فرو می بندد، تا این همه درگیری ها و نبردهای حق پویانه را نبینید؟

به هر جهت در حاکمیت الله، عامل تعیین کننده تمام نهانی ها و خصوصیات درونی فرد و جامعه خدای بی نیاز و غیرمحتاج است. ولی ممکن است، برای آن کس که حاکمیت الله را پذیرفته و به حاکمیت آن ذات مقدس ایمان دارد، این اشکال پدید آید که بسیار خوب ما پذیرفتیم که در بیم عوامل تعیین کننده:

۱- فرد برای مردم.

۲- مردم برای مردم.

۳- خدا برای مردم.

خدای بی نهایت و مهرگستر و آگاه، مقدم است و عقل سرشار هم، چنین منطقی را بهتر می پذیرد که به جای فرد یا گروه، که خود اسیر تمایلات خویشند و در دریای هزاران سوال و مجهول غوطه‌ورند تعیین کننده نهانی ها، خالق آنها باشد ولی از کجا بفهمیم که پیامبران یعنی کسانی که خود را وابسته به خدا می دانند و می گویند که از جانب او آمده ایم و قوانین او را برای شما مطرح می‌سازیم، راست می گویند؟

این اشکال به دو صورت پاسخ داده می شود:

اول اینکه: اگر گفتار آنان با موازین آفرینش کلی جهان و ویژگی های انسان (قوانین کلی جهان و انسان خلقت و فطرت) مخالفتی ندارد، در گفتار خود صادقند، زیرا مواد یک قانون کمال بخش و تکامل آفرین، آنگاه صحیح است که از متن جهان آفرینش و ویژگی های انسان استخراج شده باشد.(*)

(*پاورقی: زیرا حرکت کلی آفرینش در جهت تکامل است و انسان در متن جهان قرار دارد و حرکتش نمی تواند خارج از سیر کلی جهان باشد. از طرفی حرکت انسان ویژگی هایی دارد که او را از سایر موجودات جهان برتر و والاتر نموده و در صدر همه موجودات قرار می دهد، حرکت کلی انسان باید متناسب با حرکت کلی آفرینش و با ویژگی های خاص خود باشد که هرچه سریع تر و پیش روتر سیر تکاملی خویش را بپیماید، سیری بر اساس دو امکان نیرومند آگاهی و آزادی.)

و شما با مراجعه به روح قرآن و گفتار انبیاء در می یابید که تمامی سطور کتاب آن ها با کتاب آفرینش و کتاب فطرت انسان تطبیق می کند و در نتیجه خود گویاست که از کتاب علم خدا سرچشمه گرفته است زیرا درست است که فطرت غیرآلوده انسان نمی تواند به کشف همه قوانین آفرینش موفق شود ولی این موضوع هست که اگر قوانین خلقت و سنت های آفرینش را از رهگذر کتاب انبیاء به فطرت پاک انسان عرضه کنند، کاملاً همگامی و هماهنگی آن را در می یابد.

دوم این که: با مراجعه به تاریخ پیامبران و روش و سیره و طرز کارشان، درمی یابیم که آنان هیچ گاه منافع شخصی خویش را در نظر نداشته اند، بلکه مسأله از این هم مهم تر بوده، زیرا پیوسته منافع فردی خود را فدای خلق می نموده اند و از آسایش و خواب و خوراکشان به نفع محرومین و مستضعفین می گذشته اند تا جائی که اندوه بشریت اندوه آنان بود و غم و رنج آنان را تنها غم و رنج انسان ها، تشکیل می داد.

این برترین و عالی ترین معیار پاکی و صداقت آن ها است که «من» خود را فدای «من» جامعه می‌ساختند و برای تحقق آرمان های انسانی، از موجودیت خود چشم می دوختند.

اگر انسانی تجلی کند که در اوج عظمت فکر، حاضر شود، برای هدایت یک بادیه نشین ساده با او هم‌نشین گردد و در عالی ترین جلوه های کمال برای ارشاد یک گم گشته بپا خیزد و از آسمان علم و آگاهی و جلال فرود آید تا خاک‌نشینان بی دانش را به سوی تمدن و تعهدی نوین رهبری کند و نه فقط یک روز و دو روز و ده روز، بلکه تمامی عمر ارجمندش را اینسان وقف ارزش های متعالی انسانی نماید، چنین کسی نه تنها اینکه در ادعایش راستگوست، بلکه متن راستی و صداقت است.

میر آخور بود حق را مصطفی                 بهر استوران نفس پر جفا

نفس ها را تا مروض کرده است                 زین ستوران بس لگدها خورده است

لاجرم اغلب بلا بر انبیاست                که ریاضت دادن خامان بلاست

هر کجا باشد ریاضت باره ای                 از لگدهایش نباشد چاره ای (دیوان مثنوی)

توضیح اینکه- برای انسان تنها اصلی که وجود دارد «من» اوست و تمام چیزهای دیگر فروع «من» است. مفاهیم، برادر من، پدر من، دوست من، فرزند من، خانه من، زندگی من، عشق من، عقیده من و… و… همه این ها پایه اش بر«من» است؛ یعنی «من» هرکس مقدم و پایه این ها است و همه این شاخه ها رو بنا بوده و بعد از اصالت «من» ارزش می یابد.

فقط یک مفهوم وجود دارد که مقدم بر«من» است و آن «هستی من» می باشد، یعنی در مفاهیم، برادر من، فرزند من، ثروت و عشق من، برادر و فرزند و ثروت و عشق، بعد از «اصالت من» تحقق می یابد.[۱] و همه این ها بر «من» چنگ می زند، ولی در «هستی من» هستی قبل از من موجود است و «من انسان» به هستی چنگ می زند.

ابراهیم و نمرود، موسی و فرعون، عیسی و قیصر، محمد و ابوسفیان، علی و معاویه، حسین و یزید و… و… هر دو گروه در اصل اول توافق دارند یعنی هم ابراهیم(ع) و موسی(ع) و عیسی(ع) و محمد(ع) و علی(ع) و حسین(ع) و هم نمرود و فرعون و قیصر و ابوسفیان و معاویه و یزید هر دو می گویند دوست من، برادر من، زندگی من، حکومت من، عقیده من… با این فرق که در گروه اول یعنی رهبران الهی، همه این فروع به من آن ها چنگ می زند ولی خود «من» آن ها هم به هستی مطلق یعنی خدا، وابسته می گردد، اما در گروه دوم یعنی کارگزاران شیطانی همه فروعشان فقط به «من» آن ها ختم می شود و هیچ وابستگی و پیوستگی به هستی مطلق ندارد.

و طبق همین دو اعتقاد است که دو جریان کلی در طول تاریخ به وجود آمده که دائماً در برابر هم بوده است و یک طرف، عدالت و کمال و تعهد و تمدن پدید می آورد و در طرف مقابل، ظلم و غارت و استبداد و جنایت و هرزگی… و از رهگذر همین دو اندیشه است که در یک سو، خدمت به خلق و سوختن و نورپاشی به شبستان سرد و بی فروغ بشر وجود دارد و در سوئی دیگر، تاخت و تاز به هستی مردم و بهره کشی از موجودیت انسان ها.

و اینک ما و شما و سیرت پیامبران، که ببینیم چگونه در راه تحقق اهداف انسان با دشمن انسان به پیکار برخاستند و چطور با اهریمن جهل و خرافه و نیرنگ و ظلمت نبرد نمودند و نه آنکه بر منافع خلق کیسه ندوختند، بلکه آن سان که یاد شد «من خود» یعنی عزیزترین گوهرهای تابناکی را که در اختیار داشتند، به پیشگاه هستی مطلق و خالق هستی ها که نتیجه اش همان هستی و رهائی و آزادی و عزت خلق است نثار کردند.

حال، آیا اعتقاد به چنین انسان های والائی که آمدند تا با آن همه صداقت و امانت، سخن خدای بی نهایت را به انسان ها ابلاغ کنند و در نتیجه انسان ها را بی نهایت گونه و در اوج عظمت، عزت و شکوه و جلال و تمدن راستین قراردهند، ارتجاعی است؟ او آیا چنین آزاد شدن و آزاد زیستن و آزاد مردن ایدآلیستی و خیالاتی است؟ ولی اعتقاد به آن کسانی که انسان را در چنگال پول و ابزار تولید و سایر بت های تراشیده، اسیر می سازند و او را در پائین ترین مرحله یعنی تکامل یافته بر اثر ابزار تولید (مادیت خشک و بی روح) می دانند رئالیستی و عینی و اجتماعی است؟

زهی انصاف؛ طبیعتاً پیداست کسی که با فرهنگ قرآنی آشنایی ندارد چنین پندارهای پوچ و واهی را در ذهن خویش می پروراند و تصور می کند ادیان انسان را از انسانیت اش مسخ کرده اند در حالی که غیر از دین تمام ایدئولوژی ها و مکتب های مادی به نوعی به مسخ حقیقت انسان اقدام کرده اند و از بیان جامع و پویا و سازنده درباره انسان عاجز مانده اند.(*)

(*پاورقی: هر یک به گونه ای در مسخ انسان شتافته اند، یکی او را تکامل یافته عقده های جنسی و دیگری تکامل یافته ابراز تولید می داند و خلاصه هریک به گونه ای.)

علی(ع) که خود از بزرگترین رهروان راه انبیا است، زندگی‌نامه چند تن از پیامبران را به عنوان نمونه و به طور اختصار این چنین بازگو می کند، تا برای هر آزاده منصفی، شاهد باشد و بر هر خردمند آگاهی، گواه.

درباره پیامبر اسلام(ص) چنین می فرماید:

«لَقَد کانَ فی رَسولِ اللّه(ص) کافٍ لَکَ فِی الاُسوَهِ… فَإِنَّ فیهِ اُسوَهً لِمَن تَأَسّی» (*پاورقی: خطبه ۱۵۹ نهج البلاغه فیض)

«ای انسان، ره نور دیدن راه پیامبر بزرگ اسلام، برای تو کافی است» زیرا خطوط اصلی زندگی اش با توجه به اقتدار و عظمت او این چنین است.

۱- قبضت عنه اطرافها و وطئت لغیره اکنافها فطم عن رضاعها و زوی عن زخارفها.

تمام دل‌بستگی های دنیا برای جز او جمع شد و او از تمام زیورها و مظاهر دنیا دور باش داده شد و هرگز از پستان این مادر خودآراسته و کهنسال شیری ندوشید.

۲- قضم الدنیا قضماً ولم یعرها طرفاً- اهضم اهل الدنیا کشحا، اخمصهم من الدنیا بطناً.

هیچ گاه آزمندانه بر سر سفره دنیا ننشست و چند لقمه ناگزیر را هم به سادگی و بی پیرایگی تناول می کرد، او کمترین فرد دل‌بسته به دنیا و گرسنه ترین مردم دنیا بود.

۳- لقد کان (ص) یأکل علی الارض و یجلس جلسه العبد و یخصف بیده نعله و یرقع بیده ثوبه.

او بر روی زمین غذا می خورد و به سادگی یک بنده می نشست و به دست خویش کفش خود را می دوخت و جامه اش را وصله می نمود.

روزی پرده ای خوش نقش و نگار بر در اطاق یکی از زنانش دید، به او فرمود: ای زن «غیبه عنی»، این پرده را از دیدگاه من دور کن، زیرا هرگاه بدان نظر می افکنم، به یاد دنیا و زیورهای آن می‌افتم.

۴- و لقد کان فی رسول الله (ص) ما یدلک علی مساوی الدنیا و عیوبها- اذ جاع فیها مع خاصته زویت عنه زخارفها مع عظیم زلفته.

آری ای برادر، این چنین است شوه آن پیامبر راستین که اینسان تو را بر زشتی های دنیاپرستی آگاه می سازد، آنگاه که هم خود و هم نزدیکانش به هیچ گاه طعم سیری نچشید و با آن همه عظمت و مقام پیوسته از دل آرایی های دنیا فاصله گرفت.

۵- خرج من الدنیا خمیصاً و ورد الاخره سلیما، لم یضع حجراً علی حجر حتی مضی لسبیله و اجاب داعی ربه

پیامبر دیده از این جهان بربست، در حالی که شدیداً گرسنه بود و به منزلگه آخرت وارد شد در حالی که سرشار از سلامتی بود، او دعوت حق را اجابت کرد و به رفیق اعلی شتافت در حالی که سنگی بر سنگی ننهاده و بنایی برای خود نساخته بود!

علی (ع) در مورد موسی(ع) این چنین به سخنش ادامه می دهد:

۶- «به خدا سوگند، آنگاه که آن پیامبر بزرگ یعنی موسی(ع) در مقام مناجات می ایستد و عرضه می‌دارد «ربّ انّی لما انزلت الی من خیر فقیر» (پروردگارا من بدانچه از نکوئی ها برایم فروفرستی، نیازمندم)

تقاضایش از خدا، جز این نبود که گرده نانی برای خوردن او، به او رساند، «لأنه کان یأکل بقله الارض»، زیرا که او از سبزی های زمین تناول می کرد و این گیاه خوراکی، آن چنان او را نزار و لاغر نموده بود که آثار آن را زیر پوستش نمایان بود.

و نیز در مورد داود می فرماید:

۷- فلقد کان یعمل سفائف الخوص بیده و یقول لجلسائه ایکم یکفنی بیعها و یأکل قرص الشعیر من ثمنها».

همانا آن پیامبر آزاده، به دست خود از لیف خرما زنبیل ها می بافت و با کمک یارانش می فروخت و از بهای آن گرده نان جوی برای خوراک خویش تهیه می نمود.

و نیز در مورد عیسی (ع) می فرماید.

۸- فلقد کان یتوسد الحجر و یلبس الخشن و یأکل الجشب و کان ادامه الجوع و سراجه باللیل القمر.

بر زیر سر بالشی از سنگ می نهاد و جامه درشت و زبر می پوشید و طعام خشن تناول می کرد، او پیامبری بود که خورشش گرسنگی و چراغش، تابش نور ماه بود.

این هاست گوشه مختصری از انبوه اندوه ها و رنج های پیامبران که این‌چنین متعهدانه زیستند تا بتوانند بی هیچ توقع و چشم داشتی بشریت را به کمال راستین رهبری کنند.

آن ها که کافی بود، کوتاه مدتی را با سردمداران زمانشان کنار بیایند، یا حداقل در برابر ظلم ها و جنایاتشان ساکت نشینند و روزگارانی را به عیش و نوش و کامجوئی و هوسرانی سپری کنند، ولی نه آنکه چنین نکردند بلکه با تمام رنج ها و دردها و گرسنگی ها و مشقت ها و زجرها سر کردند آن هم نه مانند یک مرتاض بیغوله نشین، بلکه به عنوان عالی ترین مبارزان تاریخ و عظیم ترین رزمندگان بشری؛ چرا؟ برای اینکه به کاروان فرمانده انسان توان و حرکت بخشند و از مسخ و دگرگونی اش جلوگیری کنند و در پایگاه انسانیش مستقر سازند.

و خلاصه تمامی جنبش و کوشش آن ها برای این بوده که پیوند انسان را با حقیقت جاودانگی اش برنامه ریزی کنند.

و عجبا از آن ساده‌دلی که بر آن است تا با چند جمله کوتاه، این همه عظمت و سرشاری و حیات بخشی و کمال آفرینی و این همه تجدد و تمدن و تعهد آنان را پندار و گزافه و خرافه و ضدعلمی معرفی کند.

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
اصفهان شرق
اصفهان شرق
وعده صادق
وعده صادق