شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۲۳:۳۲ - ۱۳۹۸/۰۴/۲۷

اختصاصی؛

نگاهی به کارنامه استاد شهید آیت الله مطهری/ به قلم فرزند شهید مجتبی مطهری

بعد از آنکه رهبر عالی‌قدر نهضت در آبان ماه ۱۳۴۳ تبعید شدند جامعه روحانیت مبارز تشکیل شد و پدرم از اعضای این جامعه بود و علاوه بر آن نماینده فکری امام در حوزه علمیه و در تهران بود و نامه‌هایی بین امام و پدرم نگاشته می‌شد. در سال‌های اخیر پدرم سفری به عراق نمود و با امام دیدار کرد...

به گزارش ندای اصفهان، متن زیر که برای اولین بار در فضای مجازی منتشر می شود، نشریه شماره ۱۲ حزب جمهوری اسلامی با عنوان «نگاهی به کارنامه استاد شهید آیت الله مطهری» است که در آن پیام امام خمینی و زندگی نامه شهید مطهری به قلم زیبای فرزندش مجتبی مطهری درج شده است.

علاقه مندان می توانند آرشیو کاملی از جزوات و نشریات ارزشمند حزب جمهوری اسلامی را در پایگاه خبری تحلیلی ندای اصفهان مطالعه کنند. (اینجا را ببینید)

***

نگاهی به کارنامه استاد شهید آیت الله مطهری

نشریه شماره ۱۲ حزب جمهوری اسلامی

مجموعه حاضر حاوی یک مقاله از فرزند استاد شهید آقای مجتبی مطهری به انضمام تحلیلی از ترور استاد و سخنان امام در مجلس ترحیم شهید مطهری است. امیدواریم تا این حداقل کارمان مورد قبول افتد و گامی باشد در پیمودن راه حق.

پیام امام خمینی به مناسبت شهادت استاد شهید «آیت الله مطهری»

امام: فرزند عزیزی را که پاره تنم بود از دست دادم.

بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا الیه راجعون.

اینجانب به اسلام و اولیای عظیم الشأن و به ملت اسلام و خصوص ملت مبارز ایران، ضایعه اسف انگیز شهید بزرگوار و متفکر و فیلسوف و فقیه عالی مقام مرحوم آقای حاج شیخ مرتضی مطهری قدس سره را تسلیت و تبریک عرض می کنم.

تسلیت در شهادت شخصیتی که عمر شریف و ارزنده خود را در راه اهداف مقدس اسلام صرف کرده و با کج روی ها و انحرافات مبارزه سرسختانه کرده، تسلیت در شهادت مردی که در اسلام شناسی و فنون مختلفه اسلام و قرآن کریم کم نظیر بوده، من فرزند بسیار عزیزی را از دست داده ام و در سوگ او نشستم که از شخصیت هایی بوده که حاصل عمرم محسوب می شد.

در اسلام عزیز با شهادت این فرزند برومند و عالم جاودان ثلمه ای وارد شد که هیچ چیز جایگزین آن نیست. و تبریک از داشتن این شخصیت های فداکار که در زندگی و پس از آن با جلوه خود نورافشانی کرده و می کنند. من در تربیت چنین فرزندانی که با شعاع فروزان خود مردگان را حیات می بخشند و به ظلمت ها، نور می افشانند به اسلام بزرگ، مربی انسان ها و به امت اسلامی تبریک می گویم. من اگرچه فرزند عزیزی که پاره تنم بود از دست دادم لکن مفتخرم که چنین فرزندان فداکاری در اسلام وجود داشت و دارد.

“مطهری” در طهارت روح و قوت ایمان و قدرت بیان کم نظیر بوده رفت و ملاء اعلا پیوست، لکن بدخواهان بدانند که با رفتن او شخصیت اسلامی و علمی و فلسفی اش نمی رود. ترورها نمی تواند شخصیت اسلامی مردان اسلام را ترور کنند. آنان بدانند که به خواست خدای توانا، ملت ما با رفتن اشخاص بزرگ در مبارزه علیه فساد و استبداد و استعمار مصمم تر می شوند. ملت ما، راه خود را یافته و در قطع ریشه های گندیده رژیم سابق و طرفداران منحوس آن از پای نمی‌نشینند.

اسلام عزیز با فداکاری و فدایی دادن عزیزان رشد نمود. برنامه اسلام از عصر وحی تاکنون بر شهادت توأم با شهامت بوده است. قتال در راه خدا و راه مستضعفین در رأس برنامه‌های اسلام است. (و مالکم لا تقاتلون فی سبیل الله و المستضعفین من الرجال و النساء والولدان).

اینان که شکست و مرگ خود را لمس نموده و با این رفتار غیرانسانی می‌خواهند انتقام بگیرند یا به خیال خام خود مجاهدین در راه اسلام را بترسانند بد گمان کرده‌اند، از هر موی شهیدی از ما و از هر قطره خونی که به زمین می‌ریزد انسان‌های مصمم و مبارزی به وجود می آید.

شما مگر تمام افراد ملت شجاع را ترور کنید والا ترور فرد هرچه بزرگ باشد برای اعاده چپاولگری سودی ندارد. ملتی که با اعتماد به خدای بزرگ و برای احیای اسلام به پا خاسته با این تلاش‌های مذبوحانه عقبگرد نمی‌کند. ما برای فداکاری حاضر و برای شهادت در راه خدا مهیا هستیم.

اینجانب روز پنج شنبه ۱۳ اردیبهشت ۵۸ را برای بزرگداشت شخصیتی فداکار و مجاهد در راه اسلام و ملت عزای عمومی اعلام می‌کنم و خودم در مدرسه فیضیه روز پنج شنبه و جمعه به سوگ می‌نشینم. از خداوند متعال برای آن فرزند عزیز اسلام رحمت و غفران و برای اسلام عزیز عظمت و عزت مسئلت می‌نمایم سلام بر شهدای راه حق و آزادی.

روح الله الموسوی الخمینی

 

پدر شهیدم

«مجتبی مطهری»

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

«وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوُا فی سَبیلِ اللهِ اَمواتاً بَل اَحیاءٌ عِندَ رَبِهِم یُرزَقُونَ» (سوره آل عمران، آیه ۱۶۹)

پدرم در سال ۱۲۹۹ هجری شمسی برابر با جمادی‌الثانی ۱۳۳۸ هجری قمری در فریمان از توابع استان خراسان دیده بجهان گشود. پدر او مرحوم شیخ محمدحسین مطهری از شخصیت‌هایی بود که در این استان و سایر نقاط مورد تکریم و احترام همه طبقات اجتماعی بود. شیخ محمدحسین تحصیلات علوم اسلامی را در نجف اشرف از شهرهای عراق به پایان رسانده و پس از مدت‌ها سکونت در شهرهای عراق و عربستان و مصر به زادگاه خویش در فریمان بازگشته بود و عمر خویش را در تبلیغ و ترویج دین مبین اسلام صرف کرده بود. وی بسیار با اخلاص و پرهیزگار و عارف بود. پدرم در مکتب چنین انسانی پرورش یافت. او خود در کتاب داستان راستان خطاب به پدر چنین نوشته است:

«این اثر ناچیز را به پدر بزرگوارم آقای حاج شیخ محمدحسین مطهری دامت برکاته که اولین بار ایمان و تقوا و عمل صالح و راستی معظم له مرا به راه راست آشنا ساخت اهدا می‌کنم.»

پدرم تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه فریمان آغاز نمود. مدرسه‌هایی که در گذشته به‌صورت مکتب‌خانه و زیر نظر مکتبداران اداره می‌شد. در این مدارس غیر از خواندن و نوشتن، مقدمات عربی و سوره‌های کوچک قرآن تدریس می‌شد. او از همان کودکی عشق و علاقه زیادی به تحصیل داشت و از هوش و استعدادهای عالی برخوردار بود و با کودکان و نوجوانان هم‌سن و سال خویش تفاوت بسیار داشت لذا در همان آغاز بهار نوجوانی شور و علاقه طلبگی و تحصیلات علوم اسلامی در روحش موج می زد. در سال ۱۳۱۱ هجری شمسی در سن دوازده‌سالگی به مشهد رفت و مقدمات علوم اسلامی را از منطق و فلسفه و حقوق اسلامی و ادبیات عربی را در آن شهر فراگرفت.

درعین‌حال در همان دوران شور حرارت خاصی نسبت به مسائل فلسفه الهی و توجیه هستی و انسان و عرفان و توحید و جهان و خداشناسی داشته و آرزو می‌کرد در آینده در این رشته تخصص یابد.

او خود گوید «به یاد دارم که از همان آغاز طلبگی که در مشهد مقدمات عربی را می‌خواندم فیلسوفان- عارفان– متکلمان- هرچند با اندیشه‌هاشان آشنا نبودم از سایر علما و دانشمندان و از مخترعان و مکتشفان در نظرم عظیم‌تر می‌نمودند تنها به این دلیل که آن‌ها را قهرمانان صحنه این اندیشه‌ها می‌دانستم. دقیقاً به یاد دارم که در آن سنین که بین سیزده تا پانزده سالگی بودم در میان آن همه علما و فضلا و مدرسین حوزه علمیه مشهد فردی که بیش از همه در نظرم بزرگ جلوه می نمود و دوست می‌داشتم به چهره‌اش بنگرم و در مجلس او بنشینم و قیافه و حرکاتش را زیر نظر بگیرم و آرزو می‌کردم که روزی به پای درسش بنشینم مرحوم آقا میرزا مهدی شهیدی رضوی مدرس فلسفه الهی در آن حوزه بود: آن آرزو محقق نشد زیرا آن مرحوم در همان سال‌ها (۱۳۵۵ قمری) درگذشت.»

پدرم در سال ۱۳۱۶ هجری شمسی به قم “که در آن زمان بسیار کوچک‌تر از شهر آباد و بزرگ امروزی بود” رفت. درحالی‌که نوجوانی هفده‌ساله بود اما هیجان و شوق زائدالوصفی به فراگیری علوم اسلامی در روحش شعله‌ور بود. در آن وقت این شهر بیش از چهارصد طلبه نداشت.

مقارن ورود او به این شهر اساتید و چهره‌های معروف آن عصر که زعامت حوزه علمیه قم را برعهده داشتند. حوزه علمیه قم به وسیله عالم مشهور مرحوم شیخ عبدالکریم حائری قدس سره تاسیس شد. آیت‌الله سید محمد محقق معروف به داماد و آیت‌الله سید محمد حجت و آیت‌الله صدر رضوان‌الله علیهم بودند. و از درس این سه روحانی بزرگوار در فقه و اصول بهره و حظی کافی یافت. او در یکی از حجره‌های مدرسه علمیه تحصیل می‌کرد: هم حجره‌ای او فقیه و عالم و مجاهد بزرگ حضرت آیت الله منتظری بود که پدرم علاقه فراوان به ایشان داشت و گهگاه خاطرات شیرین و جالبی از دوران طلبگی و هم‌صحبتی خود با ایشان بازگو می‌نمود.

در سال ۱۳۱۹ هجری شمسی به درس عالم حکیم و فقیه و مجاهد عالی‌قدر حضرت آیت‌الله‌العظمی امام خمینی راه یافت؛ از ایشان در زمینه فلسفه و عرفان دوازده سال (۱۳۳۱-۱۳۱۹) بهره و حظ علمی وافر برد.

اجازه فرمایید. توصیف- شور و عشق به فراگیری فلسفه الهی را از زبان خود او بشنویم.

“پس از مهاجرت به قم گم‌شده خویش را در شخصیتی دیگر یافتم. همواره مرحوم آقا میرزا مهدی را بعلاوه برخی مزایای دیگر در این شخصیت می‌دیدم. فکر می‌کردم که روح تشنه‌ام از سرچشمه زلال این شخصیت سیراب خواهد شد اگرچه در آغاز مهاجرت به قم هنوز از مقدمات فارغ نشده بودم و شایستگی ورود در «معقولات» را نداشتم اما درس اخلاقی که به وسیله شخصیت محبوبم در هر پنج شنبه و جمعه گفته می‌شد در حقیقت درس معارف و سیر و سلوک بود نه اخلاق به مفهوم خشک علمی مرا سرمست می‌کرد. بدون هیچ اغراق و مبالغه‌ای این درس مرا آن‌چنان به وجد می‌آورد که تا دوشنبه و سه‌شنبه هر هفته بعد خودم را شدیداً تحت تاثیر آن می یافتم. بخش مهمی از شخصیت فکری و روحی من در آن درس و سپس در درس‌های دیگری که در طی دوازده سال از آن استاد الهی فراگرفتم انعقاد یافت و همواره خود را مدیون او دانسته و می‌دانم، راستی که او «روح قدسی الهی» بود.(*)

(*پاورقی: علل گرایش به مادی گری چاپ هشتم- سلسله کتاب های صدرا، انتشارات حکمت.

مقدمه صفحه ۸-۹ منظور: آیت الله العظمی امام خمینی است.)

در سال ۱۳۲۳ هجری شمسی حضرت آیت‌الله‌العظمی بروجردی بنا به تقاضای اساتید و علمای قم از زادگاه خویش به این شهر مسافرت نمودند و به تدریس و تحقیق در اصول و فقه و سایر علوم اسلامی مشغول شدند. در درس ایشان اغلب اساتید و استادان طراز اول حوزه شرکت داشتند و پدرم هم‌زمان با درس فلسفه و عرفان به مدت هشت سال (۱۳۳۱-۱۳۲۳هجری شمسی) از محضر این عالم و روحانی بزرگوار بهره‌مند شد و به ما در صحبت‌های خود یادآور شد که پیش از آنکه در فقه و اصول به درجه اجتهاد برسند از حضرت آیت‌الله‌العظمی بروجردی تقلید می‌کردم.

او در سیر اندیشه خویش در دوران جوانی می‌نویسد: “در سال ۱۳۲۳ تحصیل رسمی علوم عقلی را آغاز نمودم و این میل را همیشه در خود احساس می‌کردم که با منطق و اندیشه مادی این از نزدیک آشنا گردم و آرا و عقاید آن‌ها را در کتاب خودشان بخوانم دقیقاً یادم نیست شاید در سال ۱۳۲۵ هجری شمسی بود که با برخی کتب مادی کتب مادیین که از طرف حزب توده ایران به زبان فارسی و یا به زبان عربی در مصر منتشر می‌شد آشنا شدم. کتاب‌های دکتر تقی ارانی را هرچه می‌یافتم به‌دقت می‌خواندم چون در آن وقت به علت آشنا نبودن با اصطلاحات فلسفی جدید فهم مطالب آن‌ها بر من دشوار بود. مکرر می‌خواندم و یادداشت برمی‌داشتم و به کتب مختلف مراجعه می‌کردم. برخی از کتاب‌های ارانی را آن‌قدر مکرر خوانده بودم که جمله در ذهنم نقش بسته بود. در سال ۱۳۲۹ یا ۳۰ بود که کتاب اصول مقدماتی فلسفه «ژرژ پولیستر» استاد دانشکده کارگری پاریس به دستم رسید برای این‌که مطالب کتاب در حافظه‌ام بماند همه مطالب را خلاصه کردم و نوشتم. هم‌اکنون یادداشت‌ها و خلاصه هایی از آن کتاب و ماتریالیسم دیالکتیک ارانی برداشته‌ام دارم.

در سال ۱۳۲۹ هجری شمسی در محضر درس حضرت استاد علامه کبیر آقای طباطبائی روحی فداه که چندسالی بود به قم آمده بودند و چندان شناخته نبودند شرکت کردم و فلسفه بوعلی‌سینا را از معظم‌له آموختم و در یک حوزه درس خصوصی که ایشان برای بررسی فلسفه مادی تشکیل داده بودند نیز حضور یافتم کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم که در بیست سال اخیر نقش تعیین‌کننده‌ای در ارائه بی‌پایگی فلسفه مادی برای ایرانیان داشته است در آن مجمع پربرکت پایه‌گذاری شد.

برای من که با شور و شوق و علاقه زایدالوصفی فلسفه الهی و فلسفه مادی را تعقیب و مطالعه و بررسی می‌کردم در همان سال‌ها که هنوز در قم بودم مسلم و قطعی شد که فلسفه مادی واقعاً فلسفه نیست و هر فردی که عمیقاً فلسفه الهی را درک کند و بفهمد تمام تفکرات و اندیشه‌های مادی را نقش بر آب می‌بیند و تا امروز که بیست و اند سال از آن تاریخ می‌گذرد (۱۳۵۶ هجری شمسی) در همه این مدت از مطالعه این دو فلسفه فارغ نبوده‌ام و روزبه‌روز آن عقیده‌ام تأییدشده که فلسفه مادی فلسفه کسی است که فلسفه نمی‌داند.» (*)

(*پاورقی: علل گرایش به مادیگری چاپ هشتم- سلسله کتاب های صدرا (انتشارات حکمت) مقدمه ص ۹- ۱۰- ۱۱)

از خصوصیات روحی پدرم این بود که به علما و دانشمندان بزرگ اسلامی به خصوص دانشمندان شیعه مانند شیخ انصاری، علامه مجلسی، شیخ طوسی – مرحوم حاج ملاهادی سبزواری، بوعلی‌سینا و از عرفای اسلامی به حافظ و مولوی رومی علاقه زیادی داشت.

اما در میان همه این‌ها به صدرالمتألهین شیرازی مرحوم آخوند عشق و ارادتی خالصانه داشت و گهگاه اشعاری را که میرداماد در وصف شاگرد خویش ملاصدرا سروده است با خود می‌خواند.

صدرا جاهت گرفت باج از گردون         اقرار به بندگیت یاد کرد افلاطون

در مکتب تحقیق نیامد چون تو                 یک سر ز گریبان طبیعت بیرون

لازم به یادآوری است که علاقه شدید پدرم به صدرالمتألهین به اندازه‌ای بود که اولین نوه دختری خویش را صدرا نام نهاد و برای نشر کتاب‌های خود نام صدرا را برگزید.

در میان استادان معاصر مرحوم میرزا علی آقای شیرازی عارف معروف را در اصفهان دیده بود و محبت و ارادتی خاص به این روحانی بزرگوار داشت به‌طوری‌که تصویر ایشان را در قفسه کتابخانه نهاده بود. لازم به یادآوری است که بر شناخت و ارزش نهج‌البلاغه از ایشان بهره کافی برده بود و دیگر عالم و حکیم و علامه عصر اخیر حضرت آیت الله محمدحسین طباطبایی است که ارادت و علاقه خالصانه به ایشان داشت و پدرم در سفرهای تابستانی برای تکمیل و شرح کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم استاد خویش به مشهد مسافرت می‌کرد.

اما در بین استادان عصر و دوره امروزی بیش از همه با حضرت آیت‌الله‌العظمی امام خمینی پیوند روحی و معنوی ویژه‌ای داشت و شیفتگی و بی‌قراری خود را نسبت به آن استاد عظیم‌الشأن چنین بازگفته است:

«اما آن سفر برده که صدها قافله دل همراه اوست نام او، یاد او، شنیدن سخنان او، روح گرم و پرخروش او، اراده و عزم آهنین او، استقامت او، شجاعت او، روشن‌بینی او، ایمان جوشان او که زبانزد خاص و عام است یعنی جان جانان قهرمان قهرمانان نور چشم و عزیز روح ملت ایران استاد عالی‌قدر و بزرگوار ما حضرت آیت‌الله‌العظمی خمینی ادام الله ظله حسنه‌ای است که خداوند به قرن ما و روزگار ما عنایت فرموده و مصداق بارز و روشن “انّ لله فی کل خلف عدولاً ینفون عنه تحریف المطلبین” است.

(*پاورقی: همانا که خداوند را در هر نسلی عادلانی است که تحریف باطل‌گرایان را از آن برطرف می کنند.)

قلم بی‌تابی می‌کند که به پاس دوازده سال فیض گیری از محضر آن استاد بزرگوار و شکرانه بهره‌های روحی و معنوی که از برکت نزدیک بودن به آن منبع فضیلت و مکرمت کسب کرده‌ام اندکی از بسیار را بازگو کنم.

این نفس جان دامنم برتافته است                          بوی پیراهان یوسف یافته است

کز برای “حق صحبت” سال ها                                  فاش گو رمزی از آن خوشحال‌ها

تا زمین و آسمان خندان شود                                عقل و روح و دیده صد چندان شود

گفتم ای دور اوفتاده از حبیب                                 همچو بیماری که دور است از طبیب

من چه گویم؟ یک رگم هشیار نیست                  شرح آن یاری که او را یار نیست

شرح این هجران و این خون جگر                       این زمان بگذار تا وقت دگر

فتنه و آشوب و خونریزی مجو                           بیش از این از شمس تبریزی مگو.» (*)

(*پاورقی: نهضت های اسلامی در صد ساله اخیر (نشر عصر- قم- صفحه ۸۷-۸۸)

از سخنانی که پس از شهادت پدرم بر زبان امام جاری شد می‌‌توان دریافت که استاد نیز به شاگرد خویش لطف و عنایت خاص داشته اند.

پدرم در سال ۱۳۳۱ هجری شمسی از قم به تهران عزیمت کرد و در همان سال با دختر یکی از علمای مشهور خراسان مرحوم آیت الله روحانی رضوان‌الله‌علیه ازدواج نمود و در همان سال در مدرسه مروی به تدریس فلسفه الهی پرداخت. در سال ۱۳۳۲ هجری شمسی اولین مقاله‌اش در مجله حکمت نشریه قم انتشار یافت و در سال ۱۳۳۴ هجری شمسی جلد اول کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم را که متن اصلی آن از استاد علامه آیت الله محمدحسین طباطبایی است با توضیح و پاورقی های مشهور مشروح خود به آن کتاب انتشار داد. این کتاب جای خاصی در میان طبقه دانشگاهی و تحصیل‌کرده آن روز باز نمود.

در همین سال ۱۳۳۴ هجری شمسی از طرف دانشگاه تهران برای تدریس در دانشکده الهیات و معارف اسلامی دعوت شد. و در گروه فلسفه و حکمت اسلامی و سایر رشته‌های علوم اسلامی به تحقیق و تدریس پرداخت و به مدت بیست و دو سال استادی دانشکده الهیات و معارف اسلامی و سالیانی دراز سرپرستی گروه فلسفه و حکمت اسلامی آن‌جا را برعهده داشت.

پدرم در تمام این سال‌ها به موازات مطالعه و تدریس و تحقیق در دانشگاه در خارج از محیط آن با عشق و علاقه و کوشش فراوان به تحقیقات در زمینه‌های مختلف فرهنگ اسلامی اشتغال داشت و در مباحث گوناگون فقهی- ادبی- فلسفی- اجتماعی- عرفانی- تاریخی به تألیف و جستجو پرداخت و همواره در سازندگی نسل جوان دانشجو و طلاب علوم دینی و طبقات دیگر جامعه از قبیل پزشک، مهندس، تاجر، و غیره جدیت فراوان داشت.

لازم به یادآوری است در دانشکده الهیات و معارف اسلامی جزوه‌های درسی در زمینه‌های کلیات فقه و اصول- کلام- فلسفه- منطق- عرفان مسائل فلسفه اسلامی و تاریخ و سیر فلسفه اسلامی برای استفاده دانشجویان نگاشت که از این جزوه‌ها طلاب علوم دینی نیز استفاده می‌کردند.

در فاصله سال‌های (۱۳۵۶-۱۳۴۴ هجری شمسی) بنا به دعوت دانشجویان و انجمن‌های اسلامی دانشگاهی و هیئت‌های علمی دانشکده‌ها برای دانشجویان سخنرانی‌های متعددی ایراد می‌کرد و مسائل گوناگون اسلامی را مورد بررسی و تحقیق قرار می‌داد؛ مسایلی که با نیازهای جامعه امروز تطبیق داشت. این مؤسسات اغلب دانشگاه‌های تهران و شیراز و مشهد و تربیت معلم و دانشکده نفت آبادان و مدارس عالی بودند. بسیاری از این سخنرانی‌ها به وسیله دانشجویان از نوار ضبط صوت استخراج می‌شد و سپس با تصحیح و اضافات او به چاپ می‌رسید. کتاب‌های امدادهای غیبی در زندگی انسان- خورشید دین هرگز غروب نمی‌کند- علل گرایش به مادیگری از این نوع است.

علاوه بر این سال‌ها در مؤسسه‌های علمی و اسلامی مانند حسینیه ارشاد- مسجد الجواد و دیگر مؤسسات اسلامی و علمی به غور و تحقیق در مسائل گوناگون اعتقادی و اجتماعی می‌پرداخت- کتاب دافعه و جاذبه علی (ع) از سلسله سخنرانی‌های حسینیه ارشاد است که اولین بار این مؤسسه آن را انتشار داده است.

پدرم در همین دوران مقالاتی در مکتب اسلام به نام سیری در نهج‌البلاغه نوشت که در اثر اظهار علاقه دانشجویان و طلاب علوم دینی به طور مستقل این مقالات در کتابی به همین نام انتشار یافت.

مؤسسه علمی و اسلامی حسینیه ارشاد کتاب محمد خاتم پیامبران را به مناسبت آغاز پانزدهمین قرن بعثت انتشار داد و سخنرانی‌های پیامبر امی و ختم نبوت را در این کتاب منتشر ساخته است.

پدرم معمولاً در هر هفته در یکی از انجمن‌های اسلامی پزشکان، مهندسین و تفسیر قرآن که صبح روزهای جمعه تشکیل می‌یافته شرکت می‌نمود و در موضوعات علمی- فلسفی- اجتماعی- تاریخی اسلامی سخنرانی می‌کرد که برخی از این سخنرانی‌هاپس از استخراج از نوار و تصحیح و اضافات به وسیله خود این انجمن‌ها انتشار یافته است. مسئله حجاب یادگار یکی از این سلسله سخنرانی‌ها است.

از کتاب‌هایی که خود به آن اهمیت ویژه‌ای می‌داد «عدل الهی» است. در این کتاب بسیاری از نکات علمی و فلسفی به‌طرز عالی مطرح‌شده و به بسیاری مسائل مورد نیاز امروز پاسخ داده شده است. این کتاب بارها تجدید چاپ شده است.

در فاصله سال‌های (۱۳۴۲-۱۳۳۴) یک سلسله سخنرانی‌های علمی اسلامی در رادیو ایراد نمود که بعدها در کتاب بیست گفتار انتشارات رادیویی نشر یافت.

تحقیقاتی در مورد تضاد و حرکت در فلسفه اسلامی نمود که در نشریه مقالات و بررسی های دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران انتشار یافته این مقالات به زبان انگلیسی ترجمه شده است.

چند سخنرانی از سلسله کنفرانس‌های علمی خود درباره عرفان و حکمت حافظ در دانشکده الهیات و معارف اسلامی ایراد کرد که هنوز انتشار نیافته است.

در سال‌های اخیر در کانون توحید و مؤسسات علمی و اسلامی دیگر بحث و تفصیلی ولی ناتمام در مسئله شناخت را آغاز کرد و در نظریه شناخت به بررسی و مقایسه نظریات معرفتی فلاسفه اسلامی و فلاسفه غرب پرداخت.

پدرم در زمینه‌های فلسفه تاریخ و اقتصاد اسلامی نیز جلسات هفتگی تدریسی و تحقیقی مستمری در منزل داشت که بسیاری از مطالب و تحقیقات علمی آن جلسات در نوار ضبط شده و برخی نیز از آن استخراج شده است. هم‌اکنون گروهی از شاگردان پدرم کوشش می‌کنند تا این قبیل آثار را برای انتشار آماده نمایند. در دوران اخیر به تحقیق در مسائلی مانند مقایسه مارکسیسم و اسلام و شناخت انسان از دیدگاه این دو مکتب اهتمام می‌ورزید. در بحث اقتصاد اسلامی که گهگاه نیز من نیز در آن شرکت داشتم نظریات اقتصاددانان مغرب‌زمین بازگو می‌شد تا در آینده اقتصاد اسلامی با توجه به این نظریات شناسایی شود.

کتاب «نظام حقوق زن در اسلام» که اصل آن سلسله مقالاتی است که در یکی از مجلات انتشار می‌یافته است معرف مقام و ارزش زن در نظر او است. در این کتاب مسائل حقوقی و تفاوت‌های زن و مرد به طرز جالبی بررسی شده است.

از پدرم در حدود بیست و چند جلد کتاب منتشرشده به یادگار مانده است که برخی از این کتاب‌ها به زبان انگلیسی و عربی ترجمه شده است. کتاب داستان راستان در سال ۱۳۴۴ برنده جایزه سازمان جهانی یونسکو گردیده و بهترین کتاب در آن سال شناخته شده است.

۱- عدل الهی ۲- دافعه و جاذبه علی (ع) ۳- سیری در نهج‌البلاغه ۴- داستان راستان در دو جلد ۵-خدمات متقابل اسلام و ایران (در دو جلد) ۶- نهضت‌های اسلامی در صدساله اخیر ۷- قیام و انقلاب مهدی از دیدگاه فلسفه تاریخ ۸- اصول فلسفه و روش رئالیسم شرح و پاورقی متن کتاب جلد ۱-۲-۳-۵  “امید است جلد چهارم آن در آینده نزدیک انتشار یابد” ۹- ده گفتار ۱۰ – بیست گفتار ۱۱- سلسله مقالات فلسفی ۱۲- اخلاق جنسی در شرق و غرب ۱۳-جهان‌بینی ۱۴- وحی و نبوت ۱۵- انسان و ایمان ۱۶- انسان و سرنوشت ۱۷- علل گرایش به مادیگری ۱۸- پیامبر امی ۱۹- ولاءها و ولایت‌ها ۲۰- ختم نبوت ۲۱- نظام حقوق زن در اسلام ۲۲- مسئله حجاب ۲۳- خورشید دین هرگز غروب نمی‌کند ۲۴- امدادهای غیبی در زندگی انسان ۲۵- کتاب سوزی ایران و مصر(*)- کتاب التحصیل اثر بهمنیار را برای اولین بار با مقابله چند نسخه خطی تصحیح نمود و با شرحی از آن به چاپ رسانید.

(*پاورقی: لازم به یادآوری است که مطالب این کتاب در چاپ جدید خدمات متقابل اسلام و ایران درج شده است.)

از پدرم یادداشت‌ها و نوشته‌های چاپ‌نشده بسیاری به یادگار مانده که این آثار به یاری پروردگار یکتا در آینده انتشار خواهد یافت.

۱- جامعه و تاریخ ۲- امامت و رهبری ۳- آگاهی های انسان ۴- انسان از دیدگاه مارکسیسم و اسلام ۵- معاد یا زندگی اخروی ۶- فلسفه تاریخ ۷- اقتصاد اسلامی ۸- مساله شناخت و نظریه های آن ۹- فطرت و ارزش آن ۱۰- اسلام و مقتضیات زمان ۱۱- مسئله بردگی ۱۲- تحقیقاتی درباره سیره رسول اکرم(ص) و تاریخ اسلام ۱۳- مسئله تضاد در فلسفه اسلامی ۱۴- جلد چهارم اصول فلسفه و روش رئالیسم ۱۵- حکمت عملی (فلسفه اخلاق) ۱۶- بحث هایی در مورد عرفان ۱۷- تفسیر سوره هایی از قرآن ۱۸- کلیات علوم اسلامی: (۱- منطق و فلسفه ۲- عرفان و کلام ۳- فقه و اصول) ۱۹- انسان کامل ۲۰- تحلیلی از قیام امام حسین(ع).

نهضت مقدس اسلامی که از پانزدهم خرداد ماه ۱۳۴۲ به رهبری حضرت آیت‌الله‌العظمی امام خمینی آغاز شد و در این نهضت روحانیت نقش ویژه‌ای را برعهده داشت عده زیادی از روحانیون و وعاظ مشهور تهران دستگیر و زندانی شدند. به خاطر دارم که حدود ده یا یازده سال بیش نداشتم. پدرم نیز به وسیله عمال رژیم دستگیر شد. پلیس های سازمانی برای دستگیری افراد نیمه‌شب که سکوت همه جا را فراگرفته بود به منزل آنان می‌رفتند، پدرم نیز ازین قاعده مستثنی نبود. صبح که از خواب برخاستم: مادرم به من گفت که او به مسافرت رفته و چند روز دیگر بازمی‌گردد اما چند ساعتی بعد حقیقت را دریافتم.

دقیقاً آن روزها را به خاطر می‌آورم که از هنگام دستگیری پدرم تا آزادی او روزشماری می‌کردم؛ حدود چهل و سه روز او در زندان بود.

بعد از آنکه رهبر عالی‌قدر نهضت در آبان ماه ۱۳۴۳ تبعید شدند جامعه روحانیت مبارز تشکیل شد و پدرم از اعضای این جامعه بود و علاوه بر آن نماینده فکری امام در حوزه علمیه و در تهران بود و نامه‌هایی بین امام و پدرم نگاشته می‌شد. جلساتی نیز روحانیت مبارز تهران داشتند که او در آن شرکت می‌کرد و در سال‌های اخیر پدرم سفری به عراق نمود و با امام دیدار کرد و در دی‌ماه سال ۱۳۵۶ هجری شمسی که نهضت الهی به اوج خود رسید: او از فعالیت‌های علمی- اسلامی خود کاست و فعالیت‌های خود را در پیشبرد نهضت متمرکز کرد. در هنگامی‌که با رهبر عالی‌قدر نهضت اسلامی مذاکره کرد او بعد از بازگشت از پاریس گفت در دیداری که با ایشان داشتم در مورد روشی که بتوان به پیشرفت نهضت و پیروزی آن بینجامد امام دستوراتی صادر نمودند.

غیر از آن پدرم در فاصله سال‌های (۱۳۵۶- ۱۳۴۳) با اعضای نهضت آزادی که آقای مهندس بازرگان و برخی شخصیت‌ها از اعضای فعال آن بودند همکاری و رابطه نزدیک داشت.

در سال‌های اخیر از طرف سازمان پلیسی رژیم به پدرم اطلاع داده شد که دیگر در هیچ جا اجازه سخنرانی ندارند و حتی درس‌های علمی خویش را باید تعطیل نماید.

بعد از آنکه حضرت آیت‌الله‌العظمی امام خمینی از پاریس به تهران بازگشتند بهمن‌ماه ۱۳۵۷ هجری شمسی و دولت غیرقانونی بختیار سقوط کرد، پدرم از طرف رهبر عالی‌قدر نهضت اسلامی به‌‌عنوان عضو شورای انقلاب برگزیده شد و بار دیگر فعالیت اجتماعی و سیاسی خویش را افزایش داد.

دیگر از خصوصیات پدرم عفاف- صداقت- قاطعیت و پاک‌دامنی او بود و در کنار تحقیقات علمی و اجتماعی خویش آنی از فکر احقاق حقوق مستضعفین جهان غافل نبود: در یکی از سخنرانی‌هایی که در حسینیه ارشاد ایراد نمود تمام ایرانیان را تشویق به باز کردن شماره حسابی برای فلسطینی‌ها نمود.

علاوه بر آنچه در سخنرانی‌ها چه در مقالات خویش برای احیای عزت و ارزش گذشته اسلام مسلمانان را به وحدت و هم‌بستگی فرا می‌خواند “مقاله الغدیر و وحدت اسلامی” (*) و نقش روحانیت در نهضت های اسلامی را روشن می نمود و نسل جوان را برای غلبه بر طاغوتیان و پدید آوردن جامعه توحیدی و رحمانی بدین‌وسیله مسئله حیاتی دعوت می‌کرد: مهم‌تر این‌که غالباً سعی و کوشش پدرم صرف مبارزه با کجروی‌ها و انحراف‌های جامعه می‌شد.

(*پاورقی: حماسه غدیر- و یادنامه علامه امینی- گردآورنده محمدرضا حکیمی- سید جعفر شهیدی)

 

«کیفیت شهادت»

خواهش می‌کنم این سخنان را از روی صداقت و راستی بپذیرید. در سال‌های اخیر پدرم به سیر و سلوک عرفانی گرایش زیادی داشت و کتاب آسمانی مسلمانان “قرآن” را با آهنگ خوش می‌خواند. هر شب بعداز نماز مغرب و عشا یک یا چند سوره از قرآن را با صوتی خوش تلاوت می نمود. و نیمه‌شب برای به جا آوردن نماز شب برمی‌خواست.

من دقیقاً نمی‌توانم وضعیت روحی و معنوی او را مجسم نمایم و حقیقت این است که با دیدن حالات عرفانی در پدرم شیفته عرفا می‌شدم، عرفایی که دل‌سوخته و عاشق لقای پروردگار خویشند. به قول هوگو شاعر معروف فرانسوی- اعتقاد به جهان ابدیت اعتقاد به جاودانگی- اعتقاد به جاودان بودن انسان اعتقاد به این‌که ای انسان تو فانی نیستی و تو باقی و جاودان خواهی بود، این جهان گاهواره‌ای است برای دوران کودکی تو، این جهان هستی و نظم و حیات خویش را از جهان دیگر دارد: این جهان به منزله کف است و آن جهان دریا و آن جهان تجسم ملکوتی این جهان است.

جنبش کف‌ها ز دریا روز و شب              کف همی بینی دریایی عجب

ذره ذره عاشقان آن جمال                        روکند سوی علو هم چون نهال

عشق، بحری آسمان بر وی کفی               چون زلیخا در هوای یوسفی

جزءها را روی‌ها سوی کل است           بلبلان را عشق با روی گل است

عشق زنده در روان و در بصر                  همچو می باشد ز غنچه تازه تر

و منطق شهید منطقی است از منطق عارف دل‌سوخته و عاشق لقای پروردگار خویش و منطق یک مصلح دلسوز برای پدید آوردن ارزش‌های متعالی در جامعه و شهادت آخرین مرحله تکامل روح و روان انسانی است.

چند روز پیش از شهادت، پدرم: در رؤیا دیده بود که او با رهبر عالی‌قدر نهضت در صحرای عربستان و در شهر مکه هستند و کعبه روبروی آنان قرار دارد. البته این مسئله را من از زبان مادرم شنیدم. ناگهان در کعبه باز شد و چهره نورانی از آن نمودار شد. امام خمینی به من تاکید کردند که این رسول خداست. چشمان پیامبر اکرم بر امام خیره شده بود و در وقتی که به نزد رسول خدا رسیدیم حضرت رسول (ص) امام را در آغوش کشیدند و پیشانی ایشان را بوسیدند اما بعد به طرف من برگشتند و لب‌های مرا چند بار غرق بوسه کردند. با هیجان و التهاب عجیبی که در روح پدرم پیدا شده بود از خواب بیدار شد خودش چنین تعبیر نمود که به زودی واقعه‌ای غیر قابل پیش‌بینی برایش پیش خواهد آمد.

 

سه‌شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۵۸ هجری شمسی

حدود ساعت هشت بعدازظهر بود. پدرم نماز مغرب و عشا را خوانده بود و خود را برای رفتن به منزل دکتر سحابی که جلسه‌ای خصوصی برای بررسی مسائل اجتماعی با هیئت دولت بود آماده کرد. ابتدا قرار بود من و برادرم او را به محل جلسه برسانیم اما بعد از چندی پدرم به ما گفت که یکی از دوستانش به منزل ما می‌آید و با وسیله نقلیه او به آن‌جا می‌روند. هنگامی‌که او عازم رفتن بود من مشغول نماز بودم.

بهرحال بعد از برگزار شدن جلسه ساعت حدود ۱۰ و ۳۰ دقیقه یازدهم اردیبهشت‌ماه بود که پدرم عازم بازگشت به منزل می شود. به‌اتفاق دوستش و آقای مهندس کتیرایی نیز از منزل دکتر سحابی خارج می‌گردند و بقیه اعضای جلسه برای تبادل نظر و مشورت در منزل می‌مانند. پدرم متوجه بحث خصوصی آقای مهندس کتیرایی و دوستشان می گردد لذا چند قدمی از آنان فاصله می‌گیرد و قدم‌زنان به طرف اتومبیل دوستش که در خیابان فرعی روبه‌روی کوچه‌ای که منزل دکتر سحابی در آن قرار داشت راه می‌افتد. در وقتی‌که به اول کوچه می‌رسد شخصی او را صدا می‌زند، سرش را به عقب می‌چرخاند، شاید فکر می‌کرد از منزل دکتر سحابی با او کاری دارند و صدا از آن‌جا به گوش می‌رسد اما لحظه‌ای بعد صدای تیری فضا را می‌شکافد و پدرم غرق در خون به زمین می‌غلتد.

آقای مهندس کتیرایی و دیگران متوجه این واقعه می‌گردند و به سرعت او را به بیمارستان طرفه در خیابان بهارستان می‌رسانند. اما در بیمارستان پزشکان نظر می‌دهند که پدرم شهید شده است و امکان مداوا و بهبودی او به‌هیچ‌وجه ممکن نیست. گلوله از زیر بناگوش راست وارد و از بالای ابروی چپ خارج شده است. یک روز جنازه را در بیمارستان نگه می‌دارند و صبح پنج شنبه سیزده اردیبهشت ماه از طرف رهبر عالی‌قدر انقلاب عزای عمومی اعلام می‌شود. در همین روز جنازه از دانشگاه تهران تشییع می‌شود و سپس با آمبولانس به طرف شهرستان قم حرکت داده می‌شود و بعدازظهر پنج شنبه در حرم مطهر حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها نزدیک به آرامگاه آیت‌الله شیخ عبدالکریم حائری قدس سره و سایر علما به خاک سپرده می‌شود.

اما حال که سخن ما بدین‌جا رسیده ترجمه آیه سوره آل عمران را به خاطر بسپاریم.

گمان نبرید آنان که در راه خدا کشته شدند مردگانند، خیر بلکه آنان زندگانی هستند که نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.

(*پاورقی: به متن آیه در آغاز نوشته مراجعه شود.)

پدرم غیر از این‌که معلم جسمانی برایم بود در درجه اول تربیت روحانی و معنوی مرا به عهده داشت. لابد خوانندگان گرامی این سطور نظر مرا در مورد شهادت پدرم می‌خواهند و از خود می‌پرسند تو به‌‌عنوان یک فرزند درباره شهادت پدرت چه فکر می‌کنی؟

حقیقت این است که با تمام علاقه‌ای که به پدرم داشتم هرگز تا این اندازه به عظمت روحی و معنوی او آگاه نبودم و شهادت پدرم دگرگونی روحی در من به وجود آورد و با اسرار و حقایق آشنا نمود و او را نمونه یک انسان کامل و وارسته شناختم.

پروردگارا از تو مسئلت دارم که به من توفیق دهی تا راه پدرم را در پیش گیرم و سرنوشت پرافتخار شهادت را که بر او ارزانی داشتی بر من ارزانی دار- آخر مگر نه این است که شهادت بالاترین ظرفیت روحی و معنوی و تکامل روح انسانی به سوی جهان ملکوت است.

والسلام

***

کار برای خدا و خلق، شرک است،

کار برای خلق، بت‌پرستی است،

کار خود و خلق را، برای خدا انجام دادن عین یکتاپرستی است.

از استاد مطهری (رجوع شود به کتاب جهان بینی توحیدی)

***

تحلیلی از شهادت استاد

بسمه تعالی

قَد مَکَرَ الَّذینَ مِن قَبلِهِم فَاَتی اللهُ بُنیانَهُم مِنَ القَواعِدِ فَخَّرَ عَلَیهِمُ السَّقفُ مِن فَوقِهِم وَ اَتیهُمُ العَذابُ مِن حَیثُ لایَشعُرُونَ. (نحل ۲۶)

به درستی که کافران در گذشته نیز حیله هایی (برای از پا درآوردن حق) اندیشیدند ولی خداوند ریشه آنان را زد و زیر و رویشان ساخت و عذاب و بلای خود را از جایی بر آن‌ها وارد ساخت که در فهمشان نبود.

ترور بزرگ استاد روزگار، علامه شهید، مطهری (قدس سره) ترور تفکر بود، ترور انسانیت بود و نه ترور یک شخصیت سیاسی.

قاتلان به حساب خود خواستند آن را یک ترور سیاسی جلوه دهند و با قتل ناجوانمردانه سرلشکر قرنی از یک مقوله اش به شمار آورند. ولی اگر از چند مورد استثنایی بگذریم تقریباً بطور عام و در همه جا حُقه آنان نگرفت و مردم به زودی به نیرنگشان پی بردند.

و چه دست‌پاچه و مبتذل شرکت علامه مطهری در شورای انقلاب را توجیه‌گر مساله دانستند، مگر نه این‌که خیلی افراد دیگر هم در آن شورا بودند؟ آن‌ها چه بی‌شرمانه انگیزه ایدئولوژیک ترور را حتی در اعلامیه شان نیز نتوانسته‌اند پنهان دارند چه به‌اصطلاح خیانت استاد را صرف‌نظر از جرم روحانی بودنش! با جمله «به خصوص از دید ایدئولوژیک» بیان کردند و چه خوب مردم ما ناگفته نکته را دریافتند و تمامی شعارها در سراسر ایران پیروزی اسلام و نابودی چپ و راست و انگل‌های به‌ظاهر مترقی اجتماع بود. اینک برای روشن شدن هرچه بیشتر حقایق این توضیحات را ضروری دانستیم.

زندگی استاد همه در یک هدف خلاصه می‌شد و آن “عرضه اسلام به دور از هرگونه پیرایش و آرایش” و دفاع از حریم مقدس “حقیقت” بود. به همین جهت استاد در سراسر زندگی در معرض انواع اتهامات کوچک و بزرگ و دشمنی‌ها و بی‌مهری‌ها بود. شاید درک حقیقت آن‌چنان که تصور می‌رود دشوار نباشد، دشواری اصلی داشتن شجاعت و صراحت در بیان آن است. استاد برای حفظ اصالت حقیقت با هیچ‌کس نساخت و وارد هیچ زد و بندی نشد. همچنان‌که در طول زندگی پربارش خود را تسلیم هیچ موجی و هیچ مدی ننمود.

آن‌چنان با تقوا بود که تقوایش جز برای معدود کسان آن هم به دشواری، احساس نمی‌شد. بزرگ‌ترین چیزی که استاد برای پاسداری از اصالت حقیقت با آن نساخت مریدبازی بود و مریدپروری که او مریدی برای خود نساخت، چه خشونتش در برخورد با ناراستی ها چیزی نیست که از چشم‌ها پنهان مانده باشد. برای کوچک‌ترین انحراف گاه با بزرگ‌ترین شخصیت‌های اجتماعی در می آویخت و ذره‌ای از این کار هراس نداشت. آن‌چنان‌که خود همیشه می‌گفت گناه اصلی او و استادش علامه طباطبائی (مد ظله الشریف) نگارش کتاب اصول فلسفه بود که خود دریایی است ژرف برای شناوران ساحل حقیقت. و از همین روست که توطئه و دسیسه همیشه از سه جهت متوجه استاد بود:

  • ۱- مارکسیست‌ها و عناصر چپ استاد را همچون طوفانی پرخروش و ویرانگر کاخ پوسیده اندیشه‌های وارداتی خویش می یافتند و به همین جهت همیشه و در همه جا تیغ تیز حمله خود را به سویش داشتند.
  • ۲- مسلمانان چپ زده ای که به دلیل بی بهره بودن از زیربنای فکری صحیح و اصولی، در مقابل اندیشه‌های چپ به نوعی خودکم‌بینی و عقده حقارت مبتلا بودند (و هنوز هم هستند). و از این جهت افکار استاد که بر خلاف برخی تفکرات رایج لزوم عقیده صحیح را شرط اول عمل انقلابی می‌شمرد و ضرورت تفکیک کامل بین نیروهای مذهبی و غیرمذهبی را اولین شرط بقا و حفظ اصالت انقلاب می‌دانست به مذاق آن‌ها خوش نمی‌آمد. استاد خود در این‌باره همیشه مثال می‌زد؛ می‌فرمود:

«جامعه‌ انقلابی که از نظر فکری تصفیه‌شده و خالص نباشد نظیر سوارکاری است که عنان و افسار اسب خود را به دست نداشته باشد و عنان به گردن اسب و یا به دست شخص دیگری باشد؛ این‌چنین سوارکاری هرچه بیشتر به اسب شلاق بزند احتمال هلاکت خود را در اولین پرتگاه بیشتر می‌کند.»

دریافت صحیح و غیر انحرافی از اسلام اولین و آخرین شرط یک انقلاب راستین اسلامی است. این نقطه نظر و دیدگاهی بود که استاد حتی یک لحظه هم از آن چشم نپوشید و از تلاش در تحقق آن بازنایستاد.

  • ۳- سومین جناح مخالف استاد، رژیم فاسد طاغوتی بود. رژیمی که هدف نهاییش ادامه تسلط همه‌جانبه بر منابع و منافع این سامان بود و در این راه می بایست بی‌هیچ درنگی سد مخالفین و مبارزین را از پیش پای برمی‌داشت. رژیم نیک دریافته بود که خطر واقعی که پایه‌های تسلط طاغوتیش را تهدید می‌کند اسلام است و بس. چه این مسلمان مؤمن است که نه قابل خرید است و نه اندکی درجا می‌زند و به علاوه دارای پایگاه مردمی و پشتوانه ایدئولوژیک و حمایت مادی و معنوی توده هاست والا نیروهای دیگر اگر در نهایت امر چون گذشته تبدیل به نیروهای خودی(*) نشوند خنثی کردن آن‌ها کار چندان دشواری نیست که فقط کافیست که به مردم واگذار شوند.

(*پاورقی: به یادآورید نقش حیدر عمو اوغلی را در خلع سلاح ستارخان و یارانش پس از نهضت مشروطه و پیوستن خالو قربان ها را به قشون رضاخان با اخذ درجه سرهنگی در نهضت جنگل و نقش سران حزب توده را پس از کودتای ۲۸ مرداد که چگونه سر از مقامات امنیتی و مملکتی و رستاخیزی درآوردند و این آخرینشان مارکسیست‌های تکامل‌یافته‌ای همچون وحید افراخته و…  را که چگونه سر از واحدهای بازجویی و اکیپ‌های گشت ساواک درآوردند.)

پس چه باکی از آن‌ها. راه‌حل چیست؟ ایجاد و تشدید هرچه بیشتر چپ زدگی، انحراف و چنددستگی در نیروهای مسلمان و این کاری‌ترین ضربه‌ای بود که این‌بار رژیم به کار گرفت لیکن این کار البته که باید در قالبی نو، جوان‌پسند! و مترقی! صورت گیرد و آن قالب زیبا و دلخواه انقلاب است و مگر نه این‌که انقلابی‌ترین مکاتب مادی جهان سرانجام انگیزه قدرت و انتقال قدرت از یک طبقه به طبقه دیگر (و نه مبارزه از روی وظیفه و با معیار حق و باطل) در پیروانشان ایجاد می‌کنند.

و قدرت طلب همیشه قابل خرید و معامله است. پس باید مغلطه‌ای آن‌چنان ظریف و دقیق صورت گیرد که سره و ناسره از یکدیگر باز شناخته نشوند. و سر سودایی اسلام را با پنبه انقلاب چه آسان می شود برید؟ این خواسته مزدوران رژیم بود که ایدئولوگ هایش به آن تحقق بخشیدند. «اسلام انقلابی به جای انقلاب اسلامی. مغلطه به‌قدری ظریف است که به این سادگی‌ها برای مشتی جوان در تب و تاب انقلاب و تشنه قیام قابل درک و تفکیک نیست که حتی برای بسیاری از پیران نیز…»

انقلاب اسلامی می‌خواهد جامعه‌ای نو برمبنای اصول و ضابطه‌های اسلامی به پا کند، جامعه‌ای با معیارهای حق گرایانه اسلام نه چیزی کم و نه اندکی بیش. و اسلام انقلابی می‌خواهد همه اصالت‌های اسلام را با معیار و مفهوم غربی انقلاب انقلابی کند! و اسلام انقلابی مساوی است با اسلام غربی یا شرقی، فرقی نمی‌کند، دیگر اسلام نیست یک مکتب به‌اصطلاح انقلابی و مبارز است حالا هرچه می‌خواهد باشد، حداکثر می‌شود مارکسیسم و دوای آن هم که پیش خودمان است اگر تازه دردی به کار باشد و دعوایی!

به هرحال این مقاله را گنجایش تفصیل و توضیح بیشتر نیست. (روشن کردن این بحث یکی از آرزوهای استاد بود که این اواخر هروقت به قم تشریف می‌آوردند یادآور می‌شدند و در این‌باره یادداشت‌ها و سخنرانی‌هایی دارند که ان‌شاءالله تعالی در تهران جمع‌آوری و توسط شاگردان ایشان تنظیم و منتشر می شود) کوتاه سخن این‌که رژیم با وجود چهره ضد مارکسیستی و ضد کمونیستی که به خود گرفته بود و فرزندان مبارز مسلمان را به همین نام به جوخه اعدام و به دست شکنجه‌گران می‌سپرد ولی ماهیتاً نهایت آرزویش مارکسیستی کردن اسلام و ماتریالیستی کردن مفاهیم آن بود. و به همین لحاظ بطور مستقیم و غیرمستقیم آنچه در توان داشت در تقویت این جبهه و در تضعیف جبهه اسلام اصیل به کار می‌گرفت که تا حدودی بر همگان روشن است و بیشتر و مفصل ترش بعداً باید با مراجعه به اسناد ساواک و استناد به اعترافات عناصر رژیم فاسد روشن شود.

به هرحال این نکته اصلی تضاد رژیم با استاد شهید بود. متفکری که نه قابل خرید است و نه ساکت شدنی، پس باید با او چه کرد، باید زمینه کار را برای او از بین برد. باید در میان قشری که برای آن‌ها کار می‌کند در میان جوانان و انقلابیون خرابش کرد. اینست که استاد سرمایه‌دار می‌شود، فئودال می‌شود، استاد فلان می شود، بهمان می‌شود و هزاران تهمت و افترایی که حتی یک بار هم درصدد جواب دادن برنیامد که اگر هم می‌خواست چنین کند اسلام انقلابی آن‌چنان گوی سبقت را از انقلاب اسلامی ربوده بود که سخن استاد در همهمه انقلابیون به جایی نمی‌رسید… و این وضع تا بدان جا ادامه داشت که حتی پس از پیروزی انقلاب در جمهوری اسلامی نیز برخی انقلابیون موقع شناس! که خود را به هر نحوی در مراکز حساس کشور جا کرده بودند پس از این‌که استاد چند بار در یکی دو بحث تلویزیونی ظاهر شد و به دنبال آن انبوه استقبال و شگفتی در روشن‌فکران و طبقه تحصیل‌کرده که: چه اندیشه‌های ناب و بکری در تعالیم اسلامی وجود دارد و مردم بی‌خبر.

بله پس از آن، این آقایان وکلای تام‌الاختیار انقلاب را خوش نیامد و گفتند بس است دیگر، تلویزیون و رادیو زیاد جای آخوند نیست. این‌ها باید در همان مساجد منبر بروند. تلویزیون مخصوص روشن‌فکرهاست. و یکی دو هفته بعد که ایشان را در تهران ملاقات کردیم فرمودند علت اصلی ناخوشایندی برنامه من به مزاج آن‌ها صرف‌نظر از تفکر، آخوند بودن من است؛ این‌ها می‌خواهند روحانیت هرچه کمتر در سطح جامعه مطرح شود و فرهنگ جامعه هرچه بیشتر با فرهنگ روحانیت و درک روحانیت از اسلام بیگانه باشد.

و چه صائب بود نظر استاد، که می‌بینیم قاتلان بی‌اصالت ایشان سخن از “آخوندیسم تبهکار”! می گویند و “امپریالیسم جهان‌خوار” و طبیعی است که بعد هم در تحلیل خود کمونیسم را مترقی می‌دانند و روشن‌فکرانه و آزادی‌خواهانه. اگرچه گاه‌گاهی (و البته نه دیگر این اواخر) یکی دو فحش هم بدهند که یعنی ما با کمونیسم هم مبارزه می کنیم!

آری اشاعه پراگماتیسم مبتذل و (آن هم عامیانه) مارکسیستی و لباس عفت و عصمت بدان پوشاندن تا بدانجا می‌کشد که “عمل صالح” اسلام را که یک دنیا ایدئولوژی و عمق و معنی در آن خوابیده است و هزاران “آمنوا”ها پیش روی خود دارد تبدیل به “پراتیک معیار ارزش‌های” غربی می‌کند که شاه بیت ترانه مارکسیسم محسوب می‌شود. و بریده باد دست ها و زبان‌هایی که این‌چنین تیشه به ریشه تفکر اسلامی می‌زنند، که اگر این اصالت عمل ادامه پیدا کند پس از فاجعه سوگ استاد که هرگز و هرگز و به هیچ بیانی و قیمتی جبران‌پذیر نخواهد بود باید منتظر فجایع دیگری بود که هر یک به نوبه خود و در جای خود شاید جبران ناشدنی…

در همین زمینه حربه دیگری که رژیم در اجرای مقصود خود (غربی کردن اسلام) به کار گرفته بود و استاد به‌خوبی به آن واقف بود مطرح کردن تز «اسلام منهای روحانیت» بود. طرح این بود که از سویی توسط یک مشت آخوند نمای ساواکی و وابسته زمینه مساعد بدبینی نسبت به روحانیت را فراهم کنند و از سویی دیگر با استفاده از افکار به ظاهر مترقی و روشن‌فکرانه برخی افراد و حتی بعضی روحانیون بی بصیرت هر اندازه که ممکن است از روحانیت اصیل بکاهند.

دستگاه می‌دانست که تنها روحانیت است که اسلام را با هیچ چیز دیگر عوض نمی‌کند و تنها روحانیت است که چون با اسلام از نزدیک‌ترین منابع آن آشناست آن را عوضی و به‌اشتباه نخواهد گرفت (که یک روز بهشت و دوزخ را منکر شود و روز دیگر معجزه و وحی را، روزی اصالت اقتصاد و جبر تاریخ را بپذیرد و روز دیگر نفی مالکیت خصوصی و ارث و خمس و زکات و قوانین فقهی را و بالاخره اسلام مدرن دیالکتیکی آخرین پدیده این اسلام سازان “بی تسلیم” می شود). بله، روحانیت شیعه امتحان خود را در طول ۱۴۰۰ سال تاریخ اسلام پس داده است، این رنگ و روی‌ها اول بار در عصر ما به اسلام نچسبیده، درگذشته هم آن هفتاد و دو فرقه‌ای که می‌گویند همین انگ‌ها و برچسب‌های ناچسب به اسلام است، فرقه که شاخ و دم ندارد، همین‌ها بودند که مشبهه و مجسمه و خوارج و… و… شدند و اتفاقاً مدرن‌ترین اسلام های امروزی را می‌بینیم که با گمراه ترین فرقه‌ها در تاریخ اسلام شباهت تام و تمام دارند و این‌همه به مدد شناخت واقعی و اصیل روحانیت شیعه و علمای ربانی و باتقوای ما بوده که از میان این‌همه سنگلاخ‌ها و بی‌راهه ها راه را شناخته و صراط مستقیم را بی‌وقفه پیموده‌اند تا اسلام را بدین سان ناب به اینجا رسانده اند.

و تنها روحانیت است که به علت شرایط تعلیم و تربیتی خاص مذهبیش که نه فقط تعلیم و بلکه تزکیه را نیز شرط اصلی راهیابی به حقیقت می‌داند منشأ «اشاعه اخلاق مذهبی و جلوگیری از انحراف مسلمانان بوده است. اگر روحانیت نباشد مسخ کردن اسلام و تبدیل آن به یک مکتب غربی کار چندان مشکلی نیست که از دست یکی دو نفر روشن‌فکر غرب‌زده به خوبی بر خواهد آمد.»

استاد خود به‌خوبی به بعضی کجروی‌ها و بسیاری از ایرادات در درون سازمان روحانیت معترف بود. ولی می‌گفت روحانیت بیمار است و دچار عارضه شده و طبیعی هم هست که بشود، قرن‌ها تحت سلطه نظام شرک بودن نمی‌شود که تأثیری در این نهاد اجتماعی نداشته باشد. ولی چاره و راه‌حل چیست؟ اصلاح بیمار یا کشتن آن؟ رفع معایب و کمبودهای روحانیت و استفاده صحیح از مبانی اصیل و استوار و اثرات مثبت آنان و یا درهم کوفتن و از بین بردن این نهاد کارساز مذهبی؟

استاد بدون تردید راه اول را صحیح می دانست و پیشنهاد دوم را یک فکر ویرانگر و پدیده صددرصد استعماری و توطئه‌ای برای نابودی اسلام می‌شمرد؛ می‌گفت اگر روحانی نباشد، اگر آخوند نباشد این اسلام سر از جاهایی درخواهد آورد که روح پیغمبر هم از آن‌ها خبر نخواهد داشت. این است که استاد قهرمانانه با این ایده استعماری می‌جنگید و چه استوار و محکم و پیروز هم جنگید.

بر خلاف آنچه به‌ظاهر تصور می رود بینش سیاسی و اجتماعی استاد کم‌نظیر بود؛ او چهره تک‌تک افراد دست‌اندرکار را می‌شناخت و درباره هر یک از ده‌‌ها منبع تحقیق می‌کرد تا از خلوص انگیزه او مطمئن می‌شد. چه‌بسا سردمداران سیاست های استعماری را که دارای ظاهری خوش آب و رنگ بودند با شمّ دقیق خود تشخیص داده بود.

سرمایه‌داران عموماً دشمن درجه یک استاد بودند؛ چه که استاد در جاذبه زر و زور آن‌ها قرار نداشت. روح استاد برخلاف شایعات بدخواهان یک روح انقلابی بود، در مقابل نابسامانی‌ها و کج روی‌ها و در مقابل تبعیض‌ها و ظلم‌ها گاه به‌قدری متأثر می‌شد که علی‌رغم طمأنینه و وقار روحی خاصی که داشت اندامش مرتعش می‌شد گویی کالبدش را ظرفیت تحمل این روح نیست.

هیچ‌گاه در برابر مسائل سیاسی و اجتماعی بی‌تفاوت نبود و هیچ‌گاه نیز موضع مذبذب و محافظه‌کارانه نداشت، همیشه دارای قاطعیت انقلابی بود و در تمام زندگیش ولو برای یک لحظه با رژیم کنار نیامد و برای یک‌بار هم تمکین نکرد، تنها عاملی که استاد را از شرکت فعال و علنی در مسائل سیاسی و اجتماعی بازمی‌داشت علاوه بر درک ضرورت‌های عینی زمان که او را به کار مستمر شب و روز در امر تدوین ایدئولوژی اصیل اسلامی وامی‌داشت توصیه‌ها و سفارش تمام آشنایان به دریای ژرف و اندیشه و دانش استاد بود که کار شما و رسالت شما در این مقطع چیز دیگری است.

خود استاد البته به خوبی قدر خود را در حفظ میراث‌های ایدئولوژی اسلامی می‌دانست و به حق نیز که این بزرگ‌مرد حتی یک لحظه را نیز از دست نمی‌داد. در تمام طول نزدیک به سی سال زندگی در تهران کاری جز مطالعه و تحقیق و نوشتن و یادداشت کردن و در کنار آن شرکت غیرآشکار در مسائل اجتماعی نداشت. به تعبیر خودش خود را زندانی کرده بود گاه می‌شد که یک هفته از منزل بیرون نمی‌آمد و اگر کاری در پیش نبود و دیگران مانع نمی‌شدند تمام‌وقت خود را یک‌ضرب و بی‌وقفه می‌نوشت و تحقیق می‌کرد. می‌گفت که گاهی اوقات از فرط خستگی دیگر گوشم نمی‌شنود و پاهایم تحمل وزن بدنم را نمی‌کند. استاد در راه استواری که تشخیص داده بود- که این راه بی‌شک راهی جز راه الله نبود- به حق که حق جهاد را به جا آورد.

دستگاه به وسایل مختلف و تحت عوامل گوناگون و به‌‌عنوان دوستی و مصلحت‌اندیشی! توسط به‌ظاهر دوستان بارها خواست حساب استاد را همچون برخی متقی نمایان بی‌تقوا برسد.

(*پاورقی: و سفارش‌های مؤکد استاد و مرادش که همواره یاد بلند او از خود بی خودش می‌کرد در کار بر روی مسائل ایدئولوژیک چه قبل و چه بعد از انقلاب مجموعه عواملی بودند که او را به تلاش بی‌وقفه- علی‌رغم تمامی توطئه‌ها و تهمت‌ها- در شناساندن فرهنگ و ایدئولوژی اسلامی وامی‌داشت.)

به آقا می‌گفتند شما استثنائی هستید، شما آخوند نیستید، این آخوندها را ما می گوییم، منظور ما مبارزه با این‌هاست، می‌خواستند با استثنای آقا، با بالا بردن استاد، به او رشوه بدهند، حق السکوت دهند تا حساب بقیه را برسند. و استاد که خود عارفی کامل بود و به‌دور از دنیا و شرّ و شورش و خالی از عقده‌های نفسانی و فوق همه این حرف‌ها یک تنه تا آخرین لحظه حیات با تز “اسلام منهای آخوند” مبارزه کرد و علاوه بر مقالات متعدد در این‌باره اوج دفاع و حمله استاد را در یکی از آخرین نوشته‌های ایشان که قبل از پیروزی انقلاب منتشرشده(*) می‌‌توان دید که چگونه با لغزش‌های روشن‌فکران مسلمان در این باب برخورد قاطعانه می‌کند.

(*پاورقی: بررسی اجمالی نهضت های اسلامی در صد ساله اخیر)

و اکنون بهتر می توانیم موقعیت استاد را درک کنیم و وضعیت قاتلان جنایت پیشه‌اش را و انحراف به‌اصطلاح ایدئولوژیک استاد را!

استاد در سال ۱۳۵۰ کتابی نوشت به نام “علل گرایش به مادیگری” که در آن کتاب ارزنده علل ایدئولوژیک و مثبت گرایش به مادیگری را (و نه علل روانی و منفی این گرایش را همچون عقده‌ها، کینه‌ها… و غیره و این خود نشانه روح ارشادی استاد بود) در میان نسل جوان برشمرد که سخت هم مطلوب افتاد. در سال ۵۷ پس از فعل و انفعالات خاص اجتماعی و بروز برخی نقطه نظرهای انحرافی در برخی اقشار به‌اصطلاح روشن‌فکر جامعه مان استاد به قصد روشنگری بیشتر مقدمه‌ای حدود ۵۰ صفحه بر این کتاب نوشت. در این مقدمه استاد پرده از روی یک سلسله توطئه‌های جدید علیه اسلام که توسط عوامل سه‌گانه فوق صورت می‌گرفت برداشت. توطئه تحریف شخصیت‌های اسلامی و ماتریالیست جلوه دادن آن‌ها و ماتریالیستی کردن مفاهیم اسلامی. این قسمت اخیر یعنی ماتریالیستی کردن مفاهیم اسلامی بیش از سایر عوامل دل استاد را به درد آورده بود و خطر آن را برای اسلام بس جدی می‌شمرد.

در این‌باره در صفحه ۳۴ همین مقدمه می‌نویسند:

«ماتریالیسم در ایران در یکی دو سال اخیر به نیرنگ تازه‌ای بس خطرناک‌تر از “تحریف شخصیت‌ها” دست یازیده است و آن “تحریف آیات قرآن کریم” و تفسیر مادی محتوای آیات با حفظ پوشش ظاهری الفاظ است. این نیرنگ، نیرنگ جدیدی است و از عمر آن در ایران کمتر از دو سال می‌گذرد.»

در دو صفحه بعد می‌نویسند: “مطالعه نوشته‌های به‌اصطلاح تفسیری که در یکی دوساله اخیر منتشر شده و می‌شود تردیدی باقی نمی‌گذارد که توطئه در کار است. در این‌که چنین توطئه‌ای از طرف ضد مذهب ها برای کوبیدن مذهب در کار است من تردیدی ندارم… ترجیح می‌دهم که ماتریالیسمی که به صورت آیات قرآن در این یکی دوساله اخیر تبلیغ می شود ماتریالیسم اغفال‌شده بنامیم و اگر پس از این تذکرات باز هم راه انحرافی خود را تعقیب کردند ناچاریم آن ماتریالیسم را “ماتریالیسم منافق بنامیم».

سپس استاد بی مهابا به برخی از این‌گونه مفاهیم ماتریالیستی که به‌‌عنوان تفسیر قرآن توسط گروه “فرقان” منتشر و به یاری گروه‌های دیگر تبلیغ و توصیه می‌شد پرداخته و بنیانشان را برباد داده است به‌طوری‌که انتشار نوشته استاد همان و قطع انتشار این به‌اصطلاح تفاسیر قرآن همان. گروه مزبور قبل از انتشار نوشته استاد در مقدمه یکی از به‌اصطلاح تفاسیر خود اخطار کرده بودند که آن‌ها با کسانی که دست به رد و نقض آثارشان بزنند به شیوه نظامی برخورد خواهند کرد. بعضی از شاگردان استاد این تهدید را به ایشان تذکر می‌دهند ولی استاد در جواب می‌فرماید: اگر قرار است من زندگی خود را در راه جلوگیری از انحراف در اسلام از دست بدهم بگذار چنین باشد که این بهترین شیوه مردن است.”

بعد از انتشار کتاب هم اعضای این گروه به طور شفاهی تهدیداتی نسبت به استاد انجام دادند که البته تأثیری نداشت. البته از نوشته استاد تنها اعضای گروه مجهول‌الهویه فرقان ناراحت نبودند دو تیپ یادشده دیگر مسلمانان چپ زده و ایدئولوگ های ساواک! هم سخت دلخور شدند. مسلمانان چپ زده، زیرا که آن‌ها نیز اگر نه به اسم فرقان و به این حد آشکار ولی به اسامی دیگر و نه چندان هم پنهان، همان معانی ماتریالیستی محتوایی تفکراتشان را تشکیل می‌داد. بنابراین سخت از استاد ناراحت شدند به حدی که در هر مناسبت ناراحتی خود را بروز داده و در بسیاری موارد کتاب ایشان را تحریم کرده و آن را خلاف مصلحت اسلام معرفی می‌کردند.

با یک نگاه به خطاب هایی که استاد در این نوشته به نویسندگان فرضی دارد و مقایسه آن با پاسخ سربین و خائنانه این به‌اصطلاح انقلابیون پستی که حقیقتاً به تعبیر قرآن از چهار پایان کمترند نشانگر نهایت اختلاف و تفاوتی است که میان انسان‌ها در برخورداری از انسانیت با وجود اشتراک در لفظ انسان می‌تواند باشد. استاد می‌فرمایند: “عزیزان من شما در مقدمه تفسیر خود از وضع تفاسیر و مفسرین گذشته مطالبی نوشتید” و “این بود شمه ای از تذکراتی که می‌خواستم خیرخواهانه و دوستانه به عزیزانی که هنوز فکر می‌کنم اغفال شده هستند بدهم امیدوارم این تذکرات سودمند واقع گردد. بار دیگر از همه فضلا و دانشمندان درخواست دارم که به‌دقت در آنچه گفته شد بنگرند اما اگر مرا به خطا می‌بینند واقفم فرمایند که با سپاس‌گزاری فراوان خواهم پذیرفت”.

آری این است لحن حکیمانه و سرشار از درد معنویت و روحانیت آن بزرگ‌مرد شهید که روزگار باید بسیار گشاده دست باشد اگر بتواند در آینده نیز چون اویی را به بشریت عرضه کند و دیدیم که چه بود منطق حیوانیت و سبعیت قاتلان درنده خویش که همچون شغالان شب شیوه ترور ناجوانمردانه را در مقابل سلاح دانش و تقوا برگزیدند.

گروه فرقان از نظر ماهیت و محتوا -همچنان که استاد صاحب بصیرت چه زود دریافته بود- از طرف ضد مذهبی‌ها که می‌توانند چپ یا راست باشند برای مسخ مذهب ایجاد شده، محتوای فکری این گروه قطع نظر از وابستگی سیاسی آن، محتوایی ماتریالیستی است و با همین منطق است که می‌‌توان به تروریسم کور و مبتذل رنگ ایدئولوژیک داد. هدف این ترور هم نه هدف شخصی گروه فرقان که هدف نهایی تمام عناصر چپ و راستی است که چپ روی در اسلام را تنها راه نابودی و تحریف اسلام اصیل می‌دانند و این به‌منظور تلاش برای برداشتن سد آهنین مبارزه با انحراف در اسلام بود. ولی این کوردلان واقعاً کور خوانده‌اند «چه جلوگیری از انحراف ناشی از آنان و مقابله و پاسخ‌گویی با آن‌ها شأن و درجه نهایی استاد نبود که این کار از کمترین شاگردان این استاد بزرگ هم به خوبی برخواهد آمد.»

ولی شأن و عظمت استاد در نقش قاطع و انحصاری ایشان در پیشبرد فرهنگ جهانی اسلام و در کشف و پرده برداشتن از حقایق و اسرار جهان بود، اعتلای روحی انسان بود در جهت تقوا و آدمیت و اوج خضوع و تواضع انسانی بود در قله‌های دانش و فرهنگ بشری. و افسوس و صد افسوس. و البته این اظهار تاسف ما از جهت ضایعه‌ای است که بر انسانیت وارد آمد و الا می‌دانیم همه منافقین و گروه‌های سه‌گانه فوق را تأسف و تألم قلبی جامعه اسلامی بس خوشایند است که خداوند درباره این کافران و مسلمانان کافر نهاد و عوامل طاغوتی و شیطانی می‌فرماید:

«اِن تَمسَسکُم حَسَنَهُ تَسُؤهُم وَ اِن تُصِبکُم سَیِئَهٌ یَفرَحُوا بِها وَ اِن تَصبِروا وَ تَتَّقوا لایَضُّرُّکُم کَیدُهُم شَیئاً اِنَّ اللهَ بِما یَعملَون مُحیط.» (آل عمران، آیه ۱۲۰)

اگر مسلمین را پیشآمد نیکی روی آورد، آن‌ها را بد آمده و ناراحت می‌شوند و اگر به شما بدی و ضایعه‌ای رسد بدان شاد می گردند. ولیکن اگر شما صبر پیشه کنید و تقوا و خداترسی داشته باشید، نیرنگ‌های آنان قادر نخواهد بود کوچک‌ترین زیانی به شما برساند که خداوند به تمام اعمال آنان آگاهی و احاطه دارد.

ما نیز به دستور قرآن “صبر” خواهیم کرد. با روی آوردن به استاد و به عروهالوثقی و حبل متین اندیشه اش. ما راه او را در پیمودن صراط مستقیم و جلوگیری از هرگونه انحراف در اسلام سخت پیگیر ادامه خواهیم داد. و تقوای او و عرفانش را از حق، ملاک و سرمشق خود قرار خواهیم داد که در شناخت اسلام در عمل و آن به فرقه بازی و گروه‌بندی‌ها وقعی ننهیم و هیچ ملاکی جز حقیقت را ملاک قرار ندهیم تا باشد که در اثر این پیگیری جامعه ما سایه‌ای از مطهری شود بدانسان که که دیگر هرگز پوزه عفونت بار شغالان را به خون پاکش راهی نباشد.

یادش گرامی و روحش شاد

والسلام علی من اتبع الهدی

 

سخنرانی امام در مجلس ترحیم استاد در «مدرسه فیضیه»

اعوذبالله من الشیطان الرجیم

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

یکی از فرق‌های مکتب اسلام، مکتب توحید با مکتب‌های انحرافی، مکتب‌های الحادی این است که رجال این مکتب شهادت را برای خودشان فوز عظیم می‌دانند، (یالیتنی کنت معکم فافوز فوزاً عظیماً) از شهادت استقبال می‌کنند، چون قائل هستند به این‌که مابعد این عالم طبیعت عالم‌های بالاتر، نورانی‌تر از این عالم است، مؤمن در این عالم در زندان است و بعد از شهادت از زندان بیرون می رود، این یکی از فرق‌هایی است که بین ما -مکتب توحید- با سایر مکتب هاست، جوان‌های ما شهادت را طالبند، علمای متعهد ما برای شهادت پیش‌قدم می شوند، آن‌هایی که به خداو به روز جزا اعتقاد ندارند آن‌ها باید از موت بترسند، آن‌ها از شهادت باید بترسند، ما و شاگردان مکتب توحید از شهادت نمی‌هراسیم، نمی‌ترسیم، بیایند امتحان کنند چنانچه امتحان کردند. و یکی از نکته‌هایی که مافوق حدیث تحقق پیدا کرد، اینست که (یؤید هذا الذین برجل فاجر).

با مردهای فاجر، به اراده خدا، این دین ما تایید می شود. به واسطه محمدرضا، مرد فاجر، خواهی نخواهی این دین تأیید شد. برای این‌که هرچه ظلم بیشتر باشد و هرچه ستمکاری بیشتر باشد، دین عدل بیشتر تایید می شود.

ظالم با احکام، با اعمال ظالمانه خودش دین عدل را تایید می‌کند. و لایزال این‌طور بوده است.

فرعون با فرعونیت و طغیانش دین موسی را تایید می‌کند و ابوسفیان با طغیان دین رسول اکرم را تایید می‌کند و محمدرضا با طغیان و عصیان و جور و ستم دین اسلام را تایید می کند، همان‌طوری که از قشر متفکرین روحانی، دین ما تایید می شود، خدای تبارک و تعالی می‌فرماید که از قشرهای فاسد هم، از رجل فاجر هم دین اسلام و دین خدا تایید می‌شود و آن به همین معناست که گفته‌ام.

نه تایید می کند، تایید می شود. (لایزال یوید هذا الدین برجل فاجر).

این رجل فاجری که خون عزیز ما را به زمین ریخت، دین خدا را تایید کرد یعنی خدا دین خودش را به او تایید کرد، با ریختن خون عزیز ما انقلاب ما تایید شد، این انقلاب باید زنده بماند، این نهضت باید زنده بماند و زنده ماندنش به این خون‌ریزی هاست، بریزید خون‌ها را، زندگی ما دوام پیدا می‌کند. بکشید ما را، ملت ما بیدارتر می‌شوند. ما از مرگ نمی‌ترسیم و شما هم از مرگ ما صرفه ندارید.

دلیل عجز شماست که در سیاهی شب متفکران ما را می کشید، برای این‌که منطق ندارید، اگر منطق داشتید که صحبت می‌کردید، مباحثه می‌کردید، لکن منطق ندارید، منطق شما ترور است. منطقه اسلام ترور را باطل می‌داند، او منطق دارد. لکن با ترور شخصیت‌های بزرگ ما، شخص های بزرگ ما اسلام ما تایید می شود، نهضت ما زنده شد. در تمام اقشار ایران باز زندگی از سر گرفت، اگر سستی و ضعفی پیدا کرده بود زنده شد، اگر شهادت این مرد بزرگ نبود و اگر این مرد بزرگ در بستر خودش مرده بود این تایید نمی‌شد، این موج برنمی‌خاست. الان موجی در همه دنیا، همان دنیایی که به اسلام علاقه دارند این موج بلند شد و سایر کشورها هم برادران من از موت، نترسید.

آن که مردن پیش چشمش تهلکه است       نهی لاتلقوا بگیرد او به دست،

مردن تهلکه نیست، مردن حیات است، آن عالم حیات است، این عالم مرده است، از مردن نترسید و نمی‌ترسیم، آن‌ها باید بترسند که مردن را از بین رفتن می‌دانند، هلاک و فنا می‌دانند.

چرا مسلمین از موت بترسند؟ چرا علما از موت بترسند؟ این مکتب باقیست، مکتب اسلام باقیست، این نهضت باقیست، تا این ریشه‌های گندیده هم زیر خاک برود، تا این ریشه‌های گندیده هم قطع بشود، تا این توطئه‌های ضعیف هم خنثی بشود. خداوند شما را تایید کند، خداوند برادرهای ما را، خواهرهای ما را تایید کند که همه برای اسلام مفید هستید و همه نهضت را به پیش بردید. الآن هم همه با هم به پیش. (والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.)

 

پشت جلد: “من به‌‌عنوان یک فرد مسئول به مسئولیت الهی به رهبران عظیم‌الشأن نهضت اسلامی که برای همه‌شان احترام فراوانی قائلم هشدار می دهم و بین خود و خدای متعال اتمام حجت می‌کنم که نفوذ و نشر اندیشه‌های بیگانه به نام اندیشه اسلامی و با مارک اسلامی اعم از آن که از روی سوءنیت و یا عدم سوء نیت صورت گیرد خطری است که کیان اسلام را تهدید می‌کند.”

“از کتاب نهضت‌های اسلامی در صدساله اخیر”

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
اصفهان شرق
اصفهان شرق
وعده صادق
وعده صادق