پنج شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۸
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
سرویس: سیاسی
چاپ خبر
۰۷:۵۱ - ۱۳۹۸/۰۳/۲۱

آزادی و استبداد/ نشریه شماره ۱۰ حزب جمهوری اسلامی

در جامعه‌ای که تحت سلطه استبداد رشد کرده و تربیت‌شده تمامی مردم به‌طور طبیعی کم و بیش خصلت مستبدانه پیدا می‌کنند و به یک دیکتاتور کوچک تبدیل می شوند. در چنین جامعه‌ای وقتی دیکتاتور بزرگ سقوط می کند جامعه گرفتار هزاران و بلکه میلیون‌ها دیکتاتور کوچک می‌شود و به هرج و مرج پیش می رود

به گزارش ندای اصفهان، متن زیر که برای اولین بار در فضای مجازی منتشر می شود، نشریه شماره ۱۰ حزب جمهوری اسلامی است که با عنوان «آزادی و استبداد» به جامعه شناسی و روانشناسی حکومت های دیکتاتور و نظامهای استبدادی دنیا می پردازد و اینکه چگونه حتی با سقوط نظام های دیکتاتوری اما خصلت های استبدادی همچنان در مردم جامعه رشد کرده و وجود دارد. به نظر می رسد راه حل اتحاد ذیل پرچم انقلاب اسلامی است.

پایگاه خبری تحلیلی ندای اصفهان مفتخر است که توانسته است آرشیو کاملی از جزوات و نشریات حزب جمهوری اسلامی را در فضای مجازی منتشر کند. اینجا را ببینید.

***

بسم الله الرحمن الرحیم

آزادی و استبداد

 قسمت اول

حساسیت جامعه ما نسبت به مسئله آزادی امری است طبیعی، زیرا یکی از عواملی که مردم را به انقلاب واداشت طرد استبداد و اختناق رژیم سابق بود و نیل به آزادی. اما نکته اینجاست که تا مفهوم آزادی به درستی معلوم نشود و حدودش تعیین نگردد و تفاوتش با هرج و مرج و توطئه و خیانت روشن نشود این امکان وجود دارد که فریب‌کاران و فرصت‌طلبان و حتی توطئه‌گران و مزدوران با استفاده از این موهبت و تحت عنوان دفاع از آزادی، جامعه را به بازی گیرند و زمینه را برای به شکست کشاندن انقلاب فراهم سازند، چنان‌که کم و بیش شاهد بوده و هستیم.

امروز گروه‌های ناخواسته‌ای به وجود آمده که گویی برای کسب محبوبیت و جلب نظر مردم، در دفاع از آزادی با یکدیگر مسابقه گذاشته‌اند. درحالی‌که دفاع از آزادی بدون تعریف دقیق و تعیین حدود آن یا از روی نادانی است و یا از سر غرض ورزی و فریب‌کاری. مگر می‌‌توان از یک موضوع مجهول دفاع کرد؟ آن دفاع و مبارزه‌ای ارزش دارد که از سر عقل و آگاهی باشد. ارزش یک مبارزه راستین تنها به آن نیست که از حق و عدالت دفاع می‌کند، بلکه بیشتر به این است که با آگاهی به چنین عملی دست می‌یازد.

شرط اول دفاع از آزادی و عدالت شناخت درست و عمیق آن است، و ضرورت این اصل در شرایط حاد کنونی بیشتر احساس می‌شود. زیرا اگر مفهومی همچون آزادی به‌غلط تعریف و تفسیر شود، نه‌تنها سرنوشت انقلاب که اساساً سرنوشت کشور را به خطر خواهد افکند. مگر نه این است که بسیاری از سوء‌تفاهم‌ها، آشوب‌ها و درگیری‌ها نتیجه اشتباهات آزادی‌خواهان نادان و یا سوء‌استفاده‌های فرصت‌طلبان و توطئه‌گران حیله‌گر می‌باشد.

و خصوصاً باید به این نکته مهم توجه داشت که آزادی پیوسته یکی از حربه‌های مؤثر استعمارگران بوده برای به شکست کشاندن انقلاب های آزادی‌خواهانه و استقلال‌طلبانه جهان سوم. خواهید گفت آزادی حربه نیست! درست است اما استعمار آن را به حربه تبدیل می‌کند و به‌خوبی می‌داند که چگونه و از چه راهی آن را به چماق تبدیل کند و با این چماق آزادی‌خواهان واقعی را از پا درآورد و زمینه را برای یک استبداد خشن نظامی فراهم سازد.

مگر نه این است که همین چماق آزادی بزرگ‌ترین عامل در سقوط مصدق و آلنده و دیگر رهبران ملی جهان سوم بود؟ وقتی با تبلیغات سوء و درعین‌حال حساب‌شده آزادی را هرج و مرج و بی‌قانونی معنی کنند و جلوی هرگونه نظم و قانونی را به‌‌عنوان دفاع از آزادی بگیرند و از مردم سلب اعتماد و آسایش نمایند در آن صورت آزادی چماقی خواهد بود هم برای فرد کوبیدن آزادی‌خواهان و رهبران راستین و هم برای از هم پاشیدن نظم اقتصادی و سیاسی کشور و نیز خسته و بدبین کردن ملت.

و می‌بینیم که بحث درباره آزادی برای جامعه از بند رسته ای که هرروز در معرض توطئه استعمارگران و اعمال داخلی‌شان قرار دارد، یک ضرورت است زیرا تا وقتی این مفهوم و مفاهیم اساسی دیگری همچون استقلال و عدم وابستگی و حق و قانون به‌درستی روشن نباشد. به‌سادگی از آن‌ها سوء استفاده می شود. درحالی‌که مفاهیم صریح و روشن به عکس مفاهیم مبهم، هیچ‌گاه نمی‌توانند مورد سوءاستفاده قرار گیرند.

یکی از روش‌های اصولی مبارزه با استعمار این است که استعمارگر را خلع سلاح کنیم. خلع سلاح نه بدان معنی که مثلاً اسلحه را از دستش بگیریم- زیرا امروز برخلاف سابق استعمارگر اسلحه به دست نمی‌گیرد- بلکه بدین معنا که ضعف خود را بشناسیم و از بین ببریم. سلاح دشمن ضعف ما است و نه قدرت او. اگر ضعف خود را از میان برداشتیم خلع سلاحش کرده‌ایم.

دشمن همیشه به دنبال نقاط ضعف است و دقیقاً از همین نقاط است که ضربه می‌زند. تا زمانی که این نقاط ضعف وجود دارد جامعه آسیب‌پذیر است و در معرض خطر و یکی از نقاط ضعف مهم ما، همچون دیگر کشورهای جهان سوم، این است که معنی مفاهیم اساسی ای که به دنبالش هستیم به درستی برایمان روشن نیست و نمی‌دانیم چگونه و از چه راه‌هایی می باید به هدف خود نایل آییم. و دشمن از همین ابهام‌ها و سرگردانی‌ها برای ضربه زدن استفاده می‌کند.

ما در این مقاله می‌کوشیم مشکلات جامعه‌مان را در برخورد با آزادی تحلیل کنیم و در مقالات بعدی به بررسی مفهوم و حدود آزادی و نیز دشمنان آزادی خواهیم پرداخت.

***

مشکل اساسی جامعه ما در برخورد با مسئله آزادی همچون بسیاری از ممالک از بند رسته جهان سوم عمدتاً ناشی از طرز تلقی خاصی است که از آزادی دارد. به این معنی که اولاً آزادی را اغلب به معنی نفی استبداد می‌فهمند و معتقدند تنها با ساقط کردن فرد مستبد می‌‌توان به آزادی دست یافت و ثانیاً می‌پندارند آزادی یعنی نیل به خواسته‌ها و آرزوها، از هر راهی که ممکن باشد، حتی اگر به پایمال شدن نظم و قانون، درنتیجه حقوق دیگران بینجامد. به عبارت دیگر آزادی را به معنی رسیدن به آنچه خود می‌خواهند می‌دانند بدون آنکه به امکانات و ظرفیت مادی و معنوی جامعه و منطقی و مشروع بودن خواسته های خود توجه داشته باشند.

درحالی‌که آزادی نه به معنی طرد فرد مستبد است و نه به معنی پاسخ گفتن به تمامی خواسته‌های تک‌تک افراد جامعه آزادی مفهومی از مثبت که می‌باید به گونه‌ای آن را ایجاد کرد و فعلیت بخشید و به‌صورت نهادی اجتماعی درآورد. تا زمانی که آزادی به‌صورت نهادی اجتماعی درنیامده و استقرار نیافته جامعه به آزادی دست نخواهد یافت.

این تلقی غلط از آزادی خود ناشی از تصور غلطی است که غالباً از استبداد دارند. برخلاف آنچه می‌پندارند استبداد صرفاً نتیجه زورگویی و سلطه‌جویی شخص مستبد نیست تا با از میان برداشتن او از بین برود بلکه نتیجه حضور نظام استبدادی است که تا فرو نریزد. استبداد از بین نرفته و آزادی به دست نخواهد آمد. این تنها فرد دیکتاتور نیست که دشمن آزادی است بلکه مهم‌تر از آن این نظام استبدادی مخلوق رژیم دیکتاتوری است که دشمن آزادی است. اگر دیکتاتورها قادرند آزادی دیگران را سلب کنند و به حکومت جابرانه خود ادامه دهند دقیقاً بدان علت است که آنان آگاهانه یا ناآگاهانه، خالق و یا وارث نظام خاصی هستند که جامعه را به بند می‌کشد و دیکتاتورها را سرپا نگه می‌دارد و حاکمیت می‌بخشد و این همان نظامی است که از آن به‌‌عنوان نظام استبداد یاد کردیم.

نکته اساسی اینجاست که در ایجاد نظام استبداد به همان اندازه که رژیم دیکتاتوری سهم دارد مردم به زیر سلطه نیز سهم دارند و حتی می‌‌توان گفت این مردم‌اند که نظام دیکتاتوری بوجود می آورند و درنتیجه دیکتاتور را حاکمیت می‌بخشند و اگر نگوییم اصولاً این خود مردم‌اند که دیکتاتور را پرورش می‌دهند و به وجود می آورند لااقل این است که آن‌ها با تحمل و سکوت خود به او اجازه می‌دهند تا به حکومت جابرانه و تجاوزکارانه خود ادامه دهد.

به‌طورکلی استبداد پدیده‌ای ایست دو طرفه. یک طرف آن دستگاه حاکمه است و طرف دیگرش مردم. این درست است که دیکتاتورها همیشه می‌خواهند خود را تحمیل کنند. اما این مردم‌اند که این تحمیل را می‌پذیرند و حتی گاهی زمینه را برای رشد او فراهم می‌سازند و به این ترتیب استبداد را تحقق می‌بخشند استبداد بیش از آن که تحمیل کردنی باشد پذیرفتنی است.

و چون استبداد پدیده ایست طرفینی که هر دو طرف در ایجاد آن سهم دارند لذا هم حاکمان و هم محکومان را به یکسان مسخ می کند. درنتیجه پس از نابودی حاکمان با افرادی برخورد می‌کنیم که براثر تن دردادن به استبداد و رشد در محیط اختناق خود نیز ویژگی‌های استبدادی را کسب کرده‌اند و همین ویژگی‌هاست که دشمن آزادی و دموکراسی است. جالب اینکه این خصوصیات در برخی از افراد آن‌چنان نیرومند است که حتی حاضرند به اسم آزادی و در زیر لوای دفاع از حریم آزادی خود را به زور و عوام‌فریبی و مظلوم نمایی تحمیل کنند. و نمونه زنده چنین مواردی را می‌توانیم در جامعه خود ببینیم.

در جامعه از بند رسته ای که با آزادی مطلق رسیده و مقامات رسمی هیچ محدودیت نامشروعی برای آزادی مردم تعیین نکرده‌اند همیشه آن کس که بیشتر از آزادی و دموکراسی دم می‌زند که بیشتر خصلت استبدادی دارد زیرا کسی واقعاً طرف‌دار آزادی است و می‌تواند از آزادی دفاع کند که اول خود در عمل آزادی‌خواه باشد و به آزادی احترام گذارد و نه اینکه شعار آزادی‌خواهی را حربه‌ای برای زورگویی و تحمیل خود قرار دهد. چراکه آزادی ذاتاً مخالف و متضاد با زورگویی و تحمیل است. چه آن که این تحمیل با زور سر نیزه صورت گیرد و چه با عوام‌فریبی و مظلوم نمایی و تحت تاثیر قرار دادن جامعه.

اگرچه دیکتاتور سرنیزه به دستی که تمامی آزادی‌ها و حقوق مشروع مردم را به زیر پا می‌گذارد و همه را برده خود می‌داند برحسب ظاهر با شخصی که اثر فرصت‌طلبی و جاه‌طلبی پیوسته دم از آزادی و دموکراسی می‌زند تفاوت عظیمی دارد، اما ماهیت هر دو یکی است. تفاوت شرایط موجب شده تا برای تحمیل خود از دو حربه استفاده کنند. اما هر دو یک خصلت (خصلت استبدادی) دارند و یک هدف -تحمیل خویش- را تعقیب می کنند.

خلاصه آنکه نظام استبدادی روابط اجتماعی و فرهنگی و نیز تربیت ذهنی و روانی مردم را به گونه‌ای شکل می دهند که نتیجه‌اش نابودی آزادی و حاکمیت استبداد است. به‌عبارت‌دیگر استبداد نتیجه طبیعی و منطقی حاکمیت نظام استبداد است و تا این نظام در تمامی ابعادش فرو نریزد و نظام صحیح و سالمی جانشین آن نشود. صحبت از آزادی شعاری بیش نیست. مشکل اساسی ممالک آزادشده جهان سوم و من‌جمله کشور ما در استقرار آزادی و دموکراسی در همین جا است گذشته از اینکه در این جوامع معمولاً تصور درستی از آزادی و حدود آن و نیز رابطه‌ای که می باید ضرورتاً از آزادی یک جامعه با واقعیت‌های تاریخی و اجتماعی و فرهنگی و ضوابط اخلاقی و اعتقادی آن جامعه داشته باشد وجود ندارد، تصور صحیحی هم از نحوه پاک‌سازی رسوبات ذهنی و اجتماعی دوران استبداد و روش استقرار آزادی در یک جامعه از بند رسته، وجود ندارد، ساده‌لوحانه می‌پندارند با فروکشیدن مشخص مستبد، نظام استبدادی را هم فرو ریخته‌اند و استبداد را از میان برداشته اند. درحالی‌که از میان برداشتن فرد دیکتاتور تنها به معنی از میان برداشتن حافظ و نگهبان نظام استبداد است.

و استبداد معلول حاکمیت نظام استبدادی است و نه فرد مستبد. اگر نگهبان نظام استبدادی از میان برداشته شد می باید هرچه سریع‌تر نظام استبدادی هم از میان برداشته شود و الا دیر یا زود این نظام نگهبان خود را خواهد یافت و حتی می‌‌توان گفت که نگهبان خود را نه می یابد، که به وجود می آورد و خلق می کنند و ازآن جا که مردم سهم اساسی را در ایجاد و القاء این نظام دارند لذا خود آن‌ها باید این نظام را براندازند تا به تدریج روابط و فرهنگ و طرز تفکر استبدادی هم ریشه‌کن شده و جامعه برای رسیدن به آزادی واقعی آماده شود. و به عبارت صحیح‌تر روابط اجتماعی و تربیت روحی افراد باید به گونه‌ای درآید که آزادی در جامعه به طور طبیعی تحقق و فعلیت یابد زیرا چنان‌که بعداً خواهیم گفت آزادی یک مفهوم انتزاعی نیست تا جامعه بدان نایل شود بلکه واقعیتی از برون آمده از شرایط و واقعیت‌های زنده و موجود جامعه همان طور که قدرت شخص وزنه‌برداری که می‌تواند. صد کیلو بردارد نتیجه طبیعی شرایط و خصوصیات جسمی و به عبارت دیگر واقعیت‌های زیستی او است، به همین ترتیب آزادی هم فعلیت یافتن طبیعی واقعیت های مختلفی است که در یک جامعه وجود دارد.

حال به‌اختصار به بررسی آثار و پی‌آمدهای نظام استبدادی و اینکه چگونه و از چه راه‌هایی بر مردم و جامعه اثر می‌گذارد می‌پردازیم.

***

به طور کلی نظام استبدادی دو جنبه بالنسبه متمایز دارد. یکی «جامعه‌شناسی استبداد» است و دیگری «روان‌شناسی استبداد». منظور از جامعه‌شناسی استبداد آن‌گونه روابط اجتماعی خاصی است که در حکومت های دیکتاتور منشأ آن ایجاد می‌شود و مقصود از روان‌شناسی استبداد آن‌گونه تربیت ذهنی و فکری خاصی است که در حکومت‌های دیکتاتوری ایجاد می‌شود و مقصود از روان‌شناسی استبداد آن‌گونه تربیت ذهنی و فکری خاصی است که افراد جامعه به زیر سلطه بر اساس آن تربیت می شوند.

حال ببینیم جامعه‌شناسی استبداد چیست؟ و چه خصوصیاتی دارد؟ جامعه‌شناسی استبداد و روابط اجتماعی جوامع زیر سلطه مستقیماً نتیجه ویژگی‌های روانی فرد دیکتاتور است. آنچه برای یک دیکتاتور اهمیت دارد قدرت مطلقه است و حتی می‌‌توان گفت که اصلاً دچار جنون قدرت است. می‌خواهد همه قدرت‌ها منحصراً در دست خود او باشد و دیگران فرمان‌بردار و درست‌تر بگوییم بردگان و غلامان جان نثارش باشند. لذت او در قبضه کردن قدرت است و ترس و نفرت او از واگذاری قدرت هرچند که این واگذاری صوری و ظاهری و حتی در مورد کار های کوچک و بی‌اهمیت باشد.

اینکه چرا شخص دیکتاتور چنین خصوصیتی پیدا می‌کند بحث جداگانه‌ای است. اما به طور خلاصه می‌‌توان گفت او فردی است مسخ شده که عقده حقارت و خودکم‌بینی، در او عطش قدرت و کسب عظمت به وجود آورده است. چنین افرادی که عقده حقارت در آنان عطش قدرت ایجاد می‌کند کم نیستند اما ازآنجاکه اکثر آنان به مراکز قدرت دسترسی ندارند لذا به عالم و وهم و خیال پناه می‌برند و از خود شخصیتی مقتدر و افسانه‌ای می‌سازند و در خیال خود بر همه چیز حکومت می‌کنند. اما آن عده معدودی که چنین خصوصیتی دارند و به قدرت می‌رسند به دیکتاتور خشنی تبدیل می‌شوند و خصوصاً اگر در جامعه‌هایی که برای پذیرش استبداد آمادگی دارند ظهور کنند. و دیکتاتورهای سفاک و قهاری بدل می شوند.

درمورد این افراد مسئله این نیست که به نفع سلطه مطلقه خود آزادی دیگران را پایمال می‌کنند و شخصاً تمام قدرت‌ها را به دست می‌گیرند بلکه مسئله مهم و درعین‌حال خطرناک‌تر این است که روابط اجتماعی را در جهت تحکیم و تقویت سلطه جابرانه خود تغییر می دهند. یعنی روابط را به گونه‌ای درمی‌آورند که ابتکار عمل و قدرت تصمیم‌گیری از مردم سلب شود و مردم به آلت ها و وسایلی تبدیل شوند که از طریق آن‌ها دیکتاتور بتواند به اهداف خود نایل شود.

روابط اجتماعی در یک جامعه دیکتاتوری بر اساس این فکر شکل می‌گیرد که مردم برای دیکتاتور آفریده شده‌اند و خدمت‌گزار اویند و نه به عکس و مردم نوکر رژیم اند و نه افرادی که او را در اداره امور کشور یاری می‌دهند. و این‌ها چنان‌که گفتیم ناشی از روحیه انحصارطلب و مستبد شخص دیکتاتور است که نمی‌تواند هیچ شریکی را تحمل کند و به همین دلیل است که مخالف سرسخت مشارکت مردم در مسایل اجتماعی و امور مملکتی است.

طبیعتاً مردم در یک چنین جامعه‌ای به افرادی بی‌تفاوت، وظیفه ناشناس، خودبین و بدبین تبدیل می شوند، وقتی در جامعه‌ای تمامی استعدادها و خلاقیت‌ها و ابتکارها بی‌رحمانه سرکوب شد و اطاعت بی‌چون و چرا رواج یافت. دیگر نمی‌توان انتظار تعهد، وظیفه‌شناسی و حس تعاون و همکاری داشت. انسان وقتی خود را حاکم بر مقدرات خود و دخیل در سرنوشت جامعه‌اش نداند و مجبور باشد چشم بسته فرامین دولتی را، که به خائن بودنش ایمان دارد، گردن نهد، دیگر به کارش علاقه‌مند نخواهد بود کار کردن برای او نه انجام وظیفه و عمل به مسئولیت، بلکه به معنی دقیق کلمه بیگاری است.

معمولاً اگرچه بیگاری را کار بی‌مزد معنی می‌کنند اما مسئله اینجا است که کار بی‌مزد تنها نوع کار اجباری نیست که هر کس در برابر کارش پولی گرفت بیگاری نکرده باشد بیگاری یعنی به اجبار کار کردن و این یک حالت روانی است و به هر طریقی که این حالت روانی به وجود آید، کار و بیگاری تبدیل می شود. انسانی که حق انتخاب ندارد و خود را حاکم بر سرنوشت خویش نمی‌داند و مجبور است در سیستمی کار کند که ابتکار عملش به دست دیگران است و ترقی او در این سیستم نه به میزان تخصص و تلاش و صلاحیت او که با دغل‌بازی و فریب‌کاری و اطاعت بی‌چون و چرایش رابطه دارد. در حقیقت به کار اجباری تن در داده است و این همان مفهوم دقیق بیگاری است و مسلماً عوارض روانی ناشی از این نوع کار اجباری به‌مراتب بدتر از کار بی‌مزد است. زیرا کسی که در برابر کارش پول نمی‌گیرد می‌داند که با زور حقش را دریغ داشته‌اند.

و این زورگویی اگر او را برنیانگیزد تا حقش را بازگیرد لااقل او را مسخ نمی‌کند اما کسی که مجبور است پیوسته به کاری مشغول باشد که از اهداف و نتایجش هیچ اطلاعی ندارد و ابتکار عمل یکسره از دست او خارج است و پیوسته باید همانند یک مهره ماشین کار ثابتی انجام دهد به انسانی غیرطبیعی و مسخ شده تبدیل می شود اگرچه در ازای کارش پولی دریافت نماید.

اصطلاح بسیار دقیق و پربار نوکر دولت نوکر مردم برای کسانی که در دستگاه دولتی رژیم سابق کار می‌کردند، برگزیده بودند به بهترین وجه نشان‌دهنده همین روابط غلط اجتماعی است که خود از نتایج جامعه‌شناسی استبداد است. طبیعی است در یک چنین نظام قطبی شده ای که حتی مقتدرترین نخست‌وزیرش خود را چاکر جان‌نثار و غلام خانه‌زاد می‌دانست و در برابر شخصیت‌های دولتی و دوربین خبرنگاران دست کودک نابالغ شاه مخلوع را می‌بوسید و تمامی نهادها و فعالیت‌های اجتماعی تنها در جهت حاکمیت بخشیدن به خواسته‌های یک نفر جریان داشت روح ابتکار و خلاقیت کشته شود و اطاعت کورکورانه رواج یابد و مردم به افرادی وظیفه ناشناس بی‌تفاوت و تک‌رو تبدیل شوند.

این ویژگی‌ها که همگی معلول روابط ناهنجار جوامع استبدادی است، جملگی مخالف و حتی متضاد با آزادی و دموکراسی است. دموکراسی با حرف به دست نمی‌آید باید در عمل بدان تحقق بخشید و برای نیل به آن شرایطی لازم است که مهم‌ترینش تعهدات است و وظیفه‌شناسی، ابتکار و خلاقیت و بالاخره روح تعاون و همکاری دموکراسی تنها در سایه تعهد و احساس مسئولیت کردن و در اداره امور فعالانه شرکت نمودند به دست می‌آید. دولت در یک چنین نظامی حکومت نمی‌کند بلکه هدایت و نظارت می‌کند. و بیش از آنکه نقش اداره‌کننده داشته باشد نقش هماهنگ‌کننده دارد برای نیل به آزادی و دموکراسی ضرورتاً می‌باید این روابط اجتماعی را که میراث دوران سیاه استبداد و اختناق حکومت دودمان پهلوی و حتی ۲۵۰۰ سال استبداد شاهنشاهی است از میان برداشت این روابط خصوصاً در جامعه ما به علت طولانی بودن دوران استبداد و نیز توسعه و عظمت ادارات و دستگاه‌های دولتی عمیقاً ریشه دوانیده است و باید بر طبق برنامه حساب شده‌ای آن را از میان برداشت زیرا در چهارچوب این روابط ما با تکیه بر آن‌ها که اساساً نتیجه و معلول استبداد گذشته‌اند، نمی‌توان جامعه را بازسازی کرد و به دموکراسی رسید.

البته در این رابطه باید یک نکته بسیار مهم را تذکر داد و آن اینکه هم استبداد و هم آزادی بیش از هر چیزی و پیش از هرچیز مسئله‌ای از انسانی و به خود انسان مربوط می شود. این درست است که روابط اجتماعی در ساختن شخصیت انسان سهم مهمی دارند اما انسان موجود بی‌اختیاری نیست که محکوم جبرهای اجتماعی باشد.

مردمی که تا به آن حد بدبین و بی‌تفاوت و نسبت به کار خود بی علاقه اند که فرار از مسئولیت را زرنگی و شمارند و انجام وظیفه را بی عرضگی، نمی‌توانند به شایستگی از موهبت آزادی استفاده کنند و پاسدار راستین حریم آن باشند. کسانی می‌توانند آزاد باشند و طرف‌دار آزادی که یک سلسله ویژگی‌های روانی و ظرفیت لازم روحی را کسب کرده باشند که عبارت‌اند از سعه صدر، تساهل، وظیفه‌شناسی، خودجوشی، تحرک، خلاقیت، احترام به قانون و بالاخره روح تعاون و همکاری.

جامعه‌ای می‌تواند از موهبت آزادی بهره‌مند شود که در درجه اول انسان‌هایش تغییر یافته باشند. این تغییر یک شرط ضروری است. اگر مردم نخواهند خود را تغییر دهند تغییر روابط اجتماعی به‌تنهایی اثری نخواهد داشت و احتمالاً عوارض و نتایج منفی آن خیلی بیش از نتایج مثبت آن خواهد بود. آزادی به انسان‌های آزادی‌خواه احتیاج دارد و الا دروغی بیش نخواهد بود. به انسان‌های احتیاج دارد که آزادی‌خواهی خود را نه با حرف که در عمل نشان دهند. انسان‌هایی که اول خود به آزادی احترام گذارند و به شرایط آن عمل کنند و سپس از آن دفاع نمایند و انسانی می‌تواند در عمل آزادی‌خواه باشد که ظرفیت و اخلاق آزادی‌خواهان را کسب کرده باشد.

***

حال به روان‌شناسی استبداد و مشکلاتی که در جهت رسیدن به آزادی ایجاد می کند می‌پردازیم چنان‌که گفتیم نظام استبداد نه‌تنها خالق روابط اجتماعی خاصی در جهت تحکیم موقعیت خویش و قبضه هرچه بیشتر قدرت است بلکه خالق شرایطی است که در آن شرایط مردم روحیات مخصوصی پیدا می‌کنند. همان چیزی که بدان روان‌شناسی استبداد می گوییم.

در جامعه‌ای که تحت سلطه استبداد رشد کرده و تربیت‌شده تمامی مردم به‌طور طبیعی کم و بیش خصلت مستبدانه پیدا می‌کنند و به یک دیکتاتور کوچک تبدیل می شوند در یک چنین جامعه‌ای وقتی دیکتاتور بزرگ سقوط می کند جامعه گرفتار هزاران و بلکه میلیون‌ها دیکتاتور کوچکی می‌شود که براثر سقوط از حالت گرد قدرت یافته‌اند و به‌این‌ترتیب جامعه به سوی یک نوع هرج و مرج پیش می‌رود.

(*پاورقی: آنچه جامعه ما را از خطر هرج و مرج حفظ می‌کند نفوذ معنوی حیرت‌انگیز و درعین‌حال هوشیاری صداقت و قاطعیت مانند رهبر انقلاب است. بدون شک اگر این نفوذ عظیم که سهم بسیار مهمی در پیروزی انقلاب داشت نبود انقلاب ما پس از پیروزی با فاجعه بزرگی روبه‌رو می‌شد.

نسل کنونی ما که در محیط اختناق و ارعاب وحشیانه ۲۵ سال اخیر پرورش یافته بیش از هر نسل دیگری خصلت استبدادی پیدا کرده است و مهم‌ترین خصوصیت روانی اش تک‌روی خودبینی و استبداد فکری است این ویژگی‌ها متأسفانه در نسل روشن‌فکر و تحصیل‌کرده ما فوق‌العاده شدید است. تعدد حیرت‌آور احزاب و گروه‌هایی که از پیروزی انقلاب تاکنون همچون قارچ روییده‌اند و انتظارات و توقعات غیرواقع‌بینانه آن‌ها که هیچ‌گونه ارتباطی با شرایط و امکانات جامعه ما ندارد خود دلیل خوبی بر این مدعا است. با توجه به نکته اخیر و نیز توطئه‌های گوناگونی که جهان‌خواران و عوامل داخلی‌شان برای به شکست کشاندن انقلاب ما به کار برده و می‌برند کشور ما طبیعتاً می بایست با فاجعه خانمان‌سوز آشفتگی و هرج و مرج مواجه می‌شد اما دراین‌میان نفوذ معنوی عمیق رهبر انقلاب بزرگ‌ترین عامل بازدارنده از هرج و مرج و پشتوانه وحدت و یکپارچگی ملت بود و هست و از اینجا به بخوبی می‌‌توان فهمید کسانی که در جهت فروش کسان نفوذ رهبری انقلاب تلاش می کنند چه خیانت بزرگی نسبت به ملت و انقلاب و حتی سرنوشت کشور مرتکب می شوند.)

زیرا تا وقتی رژیم پلیسی دیکتاتور حاکم بود نه قانون و آزادی معنی داشت و نه هرج و مرج. جامعه به زیر سلطه نظامی خشن و پلیسی بود و هیچ‌کس حق نفس کشیدن نداشت. اما وقتی چنین رژیمی ساقط شوند چون جامعه هنوز نتوانسته خصلت‌های استبدادی سابق خود را فراموش کنند لذا به ناگهان با تعداد بی‌شماری افراد مستبد الرأی برخورد می‌کنیم که آزادی را به معنای به معنی اجرای بی‌چون‌وچرای خواسته‌های خود می‌فهمند.

فعلاً در جامعه خود شاهد چنین ماجرایی هستیم پس از پیروزی انقلاب ده‌‌ها و بلکه صدها دسته و گروه به طور خلق‌الساعه به وجود آمد و آن‌ها هر روز طی بیانیه‌ای از دولت می‌خواستند و می‌خواهند -که چنین و چنان کند والله… و جالب اینجا است همیشه تقاضای آنان با قید مصراً همراه است.

آن‌ها هیچ‌گاه نمی‌گویند طرح ما برای خارج شدن کشور از بن‌بست اقتصادی- سیاسی- اجتماعی کنونی این است و دلایلمان چنین. فقط حرف می‌زنند اما دلیل درستی حرف خود را نمی‌گویند زیرا برای آنان به سبب سرش و اخلاق مستبدانه شان حرف زدن مطرح است و نه درست حرف زدن و از آن گذشته هیچ‌گاه از مردم نمی‌خواهند تا طرح و برنامه ارائه‌شده شان را مطالعه کنند و پیشنهادها و نظرات اصلاحی خود را بازگویند تا بدین وسیله جامعه به بهترین راه‌حل ممکن که لزوماً باید براساس واقعیت‌های موجود و مطابق با شرایط و امکانات جامعه و اهداف انقلاب باشد دست یابد.

و از آن بدتر معتقدند آزادی یعنی پذیرش بی قیدوشرط آنچه آن‌ها می‌گویند و می‌خواهند و در غیر این صورت فریاد برمی‌آورند که آزادی رفت درحالی‌که دقیقاً این خود آن‌هایند که با تحمیل خود حق و آزادی دیگران را به بازی می‌گیرند.

اما بازهم مساله به اینجا خاتمه نمی‌یابد زیرا کسی که خصلت استبدادی دارد اصولاً در پی تحمیل خویش است چه این تحمیل با زورگویی و قدرت‌نمایی انجام گیرد و یا عوام‌فریبی و مظلوم نمایی و یا کارشکنی و توطئه چینی.

چنین افرادی اگر از هیچ راهی نتوانستند خود را تحمیل کنند آنگاه می‌کوشند تا محیط را به گونه‌ای آشفته و شکننده و متشنج سازند که امکان تفاهم و تعاون و بحث آزاد از بین برود و زمینه برای تحمیل و زورگویی فراهم آید چراکه می‌دانند حرفی برای گفتن ندارند و کسی که در یک محیط باز و آزاد حرفی برای گفتن نداشته باشد عملاً کنار گذاشته می شود. لذا برای آن که پیوسته در صحنه حضور داشته باشند و زمینه برای زورگویی مناسب باشد مانع از ایجاد محیط سالم و آزادی می شوند که تنها در سایه آن می‌‌توان به بحث و گفتگو نشست و مشکلات جامعه را مطالعه کرد و برای رفعشان برنامه داد.

اینان نه‌تنها خصلت استبدادی دارند بلکه دقیقاً همچون دیکتاتورها عمل می کنند. همان طور که یک دیکتاتور خودکامه دشمن آزادی افکار و مانع از به وجود آمدن محیط اجتماعی سالم است. زیرا در آن صورت سقوطش حتمی است -به همین ترتیب اینان نیز در پی مسموم کردن و انحراف جامعه اند. منتها این کار را با دو روش انجام می‌دهند. یک دیکتاتور با زور و سرنیزه و ایجاد ارعاب و اختناق از ایجاد محیط سالم و آزاد جلوگیری می‌کند و اینان با شایعه‌پراکنی و دروغ‌پردازی و تهمت و افترا به سلامت جامعه لطمه می‌زنند.

و در یک کلام آنان همیشه طرف خود را رقیب و حتی دشمن خود می‌پندارند و نه دوست و هم‌وطن و هم سخن خود لذا در برابرش جبهه می‌گیرند و حربه شان نه منطق و استدلال که شعار و دادوفریاد است. آن هم نه برای پاسخ گفتن که برای لجن مال کردن. برای آن‌ها از میدان به در بردن طرف مقابل مطرح است و نه اینکه بکوشند تا به کمک با کمک او و بهترین راه‌حل دست یابند.

و چرا چنین است؟ زیرا فردی که خصلت استبدادی دارد می‌گوید تنها آنچه من می‌گویم حق است و آنچه من می‌خواهم باید به مرحله اجرا درآید. او به خود اجازه شک کردن نمی‌دهد و اصلاً به فکر شک کردن نمی‌افتد تا آنگاه به خود اجازه شک کردن دهد! زیرا کسی شک می‌کند که فکر می‌کند و از آن‌جا که همه را به کیش خود یعنی کیش استبدادی می‌پندارد لذا با آن‌ها نه با منطق و استدلال که با تهمت و ناسزا برخورد می‌کند و ازآنجاکه خود هیچ‌گاه برای کشف حقیقت پرس‌وجو نکرده برایش قابل تصور نیست که فردی برای یافتن حقیقت پرس و جو نماید. درنتیجه طرف مقابل را نه هم‌سخن که دشمن می‌شمارد و برای لجن مال کردنش از هیچ کاری فروگذار نمی‌کند.

چنین افرادی در ایجاد جو مسموم کنونی که آکنده از سوءظن و بدبینی و شایعه‌پراکنی است سهم عمده‌ای دارند. از این آزادی به دست آمده فعلی نیست که چنین جوی را بوجود آورده بلکه این رسوبات ذهنی باقی‌مانده از دوران دیکتاتوری است که چنین محیط مسمومی را ایجاد کرده است.

***

نکته دیگری که در رابطه با روان‌شناسی استبداد باید تذکر داد بوجود آمدن یک نوع روحیه عصیان و قانون‌شکنی در مردم است. و این نکته‌ای است بسیار مهم و اساسی و هر جامعه از بند رسته ای که خواهان آزادی واقعی است می‌باید آن را مدنظر داشته باشد و برای حل این مشکل چاره‌جویی کند.

قوانین در حکومت‌های استبدادی در درجه اول برای تقویت رژیم حاکم و حفظ هرچه بیشتر منافع آن است در اینجا اصلاً مردم مطرح نیستند و اصولاً آن‌ها بردگانی هستند که می باید در خدمت رژیم و گوش به فرمان او باشند و اگر به‌فرض در یک چنین جامعه‌ای برخی از قوانین به نفع مردم باشند بدان علت است که در این موارد منافع رژیم که اصل است و منافع مردم که ضرورتاً باید تابع دستگاه حاکمه باشد بر یکدیگر منطبق شده‌اند.

در چنین جامعه‌ای مردم طبیعتاً روحیه قانون‌شکنی پیدا می‌کنند زیرا اگر به فرض اطاعت از قوانین را برخلاف منافع و مصالح خود نبینند لااقل در جهت تحکیم دستگاه حاکمه می‌بینند. درنتیجه برای تضعیف رژیم و حتی برای مخالفت و دهان کجی هم شده که این حالت روانی در جوامع استبدادی به‌شدت رواج دارد قوانین را زیر پا می‌گذارند و جالب اینکه به این کار افتخار هم می‌کنند.

این روحیه افتخار و قانون‌شکنی که در بین ما سخت رایج است نکته مهمی است و نباید از آن ساده گذشت زیرا آزادی تنها در سایه اطاعت از قانون معنی پیدا می‌کند و به دست می آید و قانون‌شکنی از همان اول مخالف و حتی متضاد با آزادی است تا چه رسد به اینکه این حالت جنبه‌ی افتخارآمیز داشته باشد. وقتی در یک جامعه استعدادها نتواند از طریق مجاری صحیح رشد یابند و درنتیجه رقابت‌ها و افتخارات سالمی نباشند به مسیرهای غلط و انحرافی می‌افتند و رقابت‌ها و افتخارها ناسالم می‌شوند. یعنی دیگر رعایت مقررات و قوانین نه‌تنها افتخار نیست که اصولاً مایه سرشکستگی است و افتخار از آن کسی است که بهتر و بیشتر از زیر قانون فرار کند و حتی قانون‌شکنی نماید. مگر نه این است که در عرف ما زرنگی و زیرکی بیشتر به معنی فرار از قانون و سادگی و بی‌دست‌وپایی به معنی اطاعت از قانون است؟

علت اساسی این تغییر معیارها این است که مردم ایمان دارند قانون نه به نفع آن‌ها که به نفع دشمنان یعنی رژیم است. لذا تا آن‌جا از قانون اطاعت می‌کنند که زور حاکم باشد و یا از جریمه و مجازات بترسند. ولی در آنجایی که چنین ترسی وجود ندارد و یا ضعیف است زرنگی را در تخلف از قانون می‌دانند و به‌این‌ترتیب روح قانون‌شکن پیدا می‌کنند.

بدون شک داشتن چنین روحیه‌ای در جامعه استبدادی نه‌تنها بد نیست که اساساً ضروری است چون اگر مردم پیوسته از قوانین رژیم خودکامه‌ای که جز منافع خود به چیز دیگری نمی‌اندیشد و برای مردم کوچک‌ترین ارزشی قائل نیست اطاعت کنند دستگاه حاکمه روزبه‌روز قوی‌تر و در اعمال اختناق و استبداد جسورتر می شود. زیرا آنچه زورگویی رژیم های استبدادی را محدود می‌کند، تنها و تنها ترس از مردم و عصیان آن‌ها است و اگر مردم دربرابر تجاوزگری‌های رژیم سکوت کنند و فرامین و قوانینش را پیوسته گردن نهند، تجاوز کاری او را تشدید کرده‌اند. بنابراین برای نابودی استبداد و یا لااقل برای محدود کردن آن و جلوگیری از تشدیدش می‌باید قانون‌شکن بود. والا با رعایت قوانین نه می توان حاکمان خودکامه را ساقط کرد و نه می‌‌توان جلوی سلطه‌جویی شان را گرفت.

اما مسئله اینجا است که در یک جامعه آزاد که حاکمیت از آن یک دولت ملی و مردمی است چنین روحیه‌ای مخالف با آزادی و حتی منافع مردم است .در یک جامعه استبدادی یعنی فرار از قانون و در یک جامعه آزاد، آزادی یعنی اطاعت از قانون. فرار از قانون در یک جامعه دیکتاتوری و سقوط رژیم خودکامه و درنتیجه با آزاد شدن جامعه کمک می‌کند و قانون‌شکنی در یک جامعه آزاد و سقوط حکومت ملی و مردمی و درنتیجه به رشد استبداد کمک می‌نماید. و در یک کلام اطاعت از قانون در جامعه استبدادی یعنی اطاعت از فرامین شخص دیکتاتور و کمک به تقویت او، و اطاعت از قانون در یک جامعه آزاد یعنی اطاعت از قانونی که منبعث از اراده اکثریت است و در خدمت منافع آن‌ها است.

مشکل مهم دیگر جامعه در برخورد با موضوع آزادی ناشی از اهمیت و حساسیت فوق‌العاده آن و سوء‌استفاده‌هایی است که در زیر این پوشش می شود. توضیح آنکه در شرایط کنونی در بین واقعیت‌های موجود جامعه ما بدون شک موضوع موضوع آزادی مهم‌ترین و موجه‌ترین آن‌ها است امروز جامعه ما نسبت به هیچ موضوعی، حتی خطیرترین و جدی‌ترین اش همچون وحدت و تمامیت ارضی کشور همانند مسئله آزادی حساسیت ندارد.  البته همان‌طورکه قبلاً گفتیم این حساسیت بیش از حد تاحدودی طبیعی است زیرا یکی از علل اساسی و قیام ملت ما، عصیان بر علیه استبداد و نیل به آزادی بود. ما فعلاً درصدد تحلیل عواملی که به این جریان دامن زدند تا آن را به‌صورت حاد ترین و حساس‌ترین مسئله جامعه درآورند نیستیم و به تحریک های استعمارگران و ایادی رژیم سابق کاری نداریم. آنچه مهم است اینکه این موضوع در حال حاضر نیرومندترین و موجه‌ترین واقعیت موجود جامعه ما است.

البته نفس این امر، یعنی حساسیت بیش از حد جامعه نسبت به آزادی مسئله مهمی نیست، اما پی‌آمدهای ناشی از آن خطرناک است. هم برای خود آزادی و هم برای انقلاب و هم برای استقلال کشور.

به این معنی که وقتی یک واقعیت اجتماعی بیش از حد اهمیت یافت و جامعه بیش از اندازه نسبت به آن حساس شد هر توطئه و دسیسه‌ای خود را در زیر پوشش آن پنهان می‌کند و رنگ آن را به خود می‌گیرد و از همین راه و در زیر همین پوشش به جامعه ضربه می‌زند. به عبارت ساده‌تر واقعیت‌های اجتماعی همیشه خود را در قالب قوی‌ترین موجه‌ترین و قابل دفاع ترین واقعیت نشان می‌دهند این یک اصل کلی در تاریخ و جامعه‌شناسی و مسائل سیاسی است که فعلاً از توضیح اش در می‌گذریم. به تحلیل توطئه‌هایی که در زیر پوشش آزادی به انقلاب و به خود آزادی ضربه می‌زند می‌پردازیم.

امروز در جامعه ما دو گروه وجود دارند که هر دو مخالف انقلاب اسلامی ملت ما هستند؛ دسته اول بازماندگان و جیره‌خواران رژیم سابق اند و عمال استعمارگران و ابرقدرت‌ها که برای فرو کوبیدن نسبت به هر عملی دست می‌زنند. اینان توطئه‌گرانی هستند که هدف‌شان لجن مال کردن انقلاب و به نابودی کشاندن آن است و دسته دوم فرصت‌طلبانی اند که اگرچه عامل و مزدور بیگانه نیستند اما قدرت‌طلب اند. می‌خواهند قدرت به دست آن‌ها باشد و به کمتر از آن راضی نیستند. و خیلی ساده می‌خواهند خود را تحمیل کنند و گذشته از این نکته اصولاً از اسلام هم دل خوشی ندارند، زیرا موافق طبع و تمایلاتشان نیست. بهانه‌جویی و کارشکنی آنان انگیزه‌ای بجز این قبیل مسائل ندارد.

اما این دو دسته علی‌رغم اینکه یکی مزدور اجنبی است و دیگری چنین نیست، هرچند مورد تایید او است و اصولاً دو هدف را تعقیب می‌کند اما با کمال تاسف به یکسان عمل می نمایند. هیچ‌یک صریحاً نمی‌گویند که خواهان نابودی انقلاب و یا به چنگ آوردن قدرت و غنیمت اند زیرا دراین‌صورت از طرف مردم طرد می‌شوند و توطئه‌ها و نقشه‌هایشان نقش بر آب می شود بلکه می‌کوشند تا در زیر پوشش موجه‌ترین و قابل دفاع ترین و با برنده‌ترین واقعیت اجتماعی به اهداف خود نائل شوند. یعنی در زیر پوشش آزادی و تحت عنوان دفاع از آزادی.

این دو دسته برای آن که به هدف خود دست یابند می‌کوشند تا دولت را تضعیف کنند و مشکلات و نارسائی‌ها و کمبودها و احیاناً اشتباهاتش را بزرگ‌تر جلوه دهند و اعتماد مردم را نسبت به دولت سلب کنند. و آن‌ها را برانگیزند تا بیش از امکانات دولت از او توقع داشته باشند و تا آن‌جا پیش می روند که مردم را علناً به تحصن، اعتصاب و تظاهرات تشویق و حتی وادار می‌کنند. اما این کارها را از چه راهی انجام دهند که موجه جلوه کند و مردم را بفریبند؟ از راه دفاع از آزادی و حقوق دموکراتیک!

و می‌بینیم چگونه ناگهان ارجمندترین و والاترین موهبت به حربه‌ای خطرناک تبدیل می شود در دست دشمنان انقلاب و مردم و یا فرصت‌طلبان و تحمیل گران قرار می‌گیرد.

و آزادی و دفاع از آزادی وسیله‌ای می‌شود در دست ضد انقلاب برای جنگ با آزادی و انقلاب و حتی استقلال و وحدت کشور.

چه کسی می‌تواند منکر این واقعیت شود که این گروه‌ها بزرگ‌ترین نقش را در ایجاد اغتشاشات هرج و مرج و درگیری های گوناگون از نقاط مختلف کشور داشته‌اند و بدتر از آن در به وجود آوردن جنگ روانی و ایجاد یأس و بدبینی و ناامیدی. اما این‌همه را تحت چه عنوانی انجام می‌دهند؟ تحت عنوان دفاع از آزادی و حقوق دموکراتیک! و به‌این‌ترتیب آزادی از آن‌جا که قوی‌ترین و موجه‌ترین و حساس‌ترین واقعیت جامعه ما است، حرفه ای می شود در دست دشمنان خلق و دشمنان وحدت و استقلال ایران. و این است مشکل مهمی که فعلاً با آن درگیر هستیم. مشکلی که هم آزادی را بطور جدی تهدید می‌کند و هم سرنوشت انقلاب و کشور را.

چنان‌که گفتیم این مشکل در آن‌جا که جنبه ضد انقلابی پیدا می‌کند مشکلی است مصنوعی که به جامعه ما تحمیل شده است و این تحمیل از طرف افراد و گروه‌هایی صورت می‌گیرد که برای نیل به مقاصد خویش می‌کوشند تا با ایجاد حساسیت‌های کاذب مردم را تحریک کنند و جامعه را به انحراف کشاندن تا بهتر بتوانند از آب گل‌آلود ماهی بگیرند.

مشکل مهم دیگر جامعه ما در برخورد با آزادی ناشی از یک نوع خلا بسیار شدید و عمیق فرهنگی است به این معنی که درحال حاضر آزادی وجود دارد، اما از این آزادی به درستی و در جهت رشد و سازندگی استفاده نمی‌شود زیرا کمتر کسی یافت می‌شود که حرفی برای گفتن و مطرح کردن داشته باشد و این برای جامعه از بند رسته ای که در پی بازسازی و تغییر و اصلاح بنیادی و نهادهای خویش است فوق‌العاده خطرناک است زیرا گذشته از آنکه جامعه راه خود و روش بازسازی خود را نمی‌یابد، اصولاً باعث می‌شود که تعادل و ثبات جامعه از بین برود. سلامت یک جامعه در درجه اول به این است که تناسب و تعادلی بین خواسته‌ها و نیازها و واقعیت‌های اجتماعی و آنچه عرضه می شود وجود داشته باشد درصورتی‌که این تناسب به هم بریزد. جامعه ثبات و تعادلش را از دست می‌دهد و منحرف می‌شود و گاهی این انحراف بقدری شدید است که به سقوط جامعه می‌انجامد.

مثلاً در جامعه کنونی ما آزادی هست یعنی هر کس می‌تواند حرف خود را بزند و نظرش را بازگوید، این یک واقعیت است و همچنین در توده مردم یک حالت هیجان و التهاب و وجود دارد. همه به دنبال دانستن و فهمیدن اند البته باید گفت که این هیجان و التهاب برای دانستن و درک کردن بیشتر جنبه احساسی دارد تا عقلانی یعنی در بیشتر موارد یک نیاز عمیق و اصولی فکری نیست بلکه ناشی از احساسات است و این نتیجه طبیعی شرایط تب‌آلود دوران انقلاب است- اما متأسفانه در مقابل این تقاضای شدید افرادی که حرفی برای گفتن و طرح کردن داشته باشند فوق‌العاده کم اند.

یعنی رابطه‌ای بین عرضه و تقاضا وجود ندارد آزادی هست و لذا تقاضا و برخلاف گذشته، به طور آزادمند می‌تواند خود را نشان دهد اما متأسفانه عرضه وجود ندارد اما نکته اینجا است که این تقاضا به قدری شدید و جدی است که عدم عرضه باعث کاهش تقاضا می شود و عرضه نامطلوب و نادرست جای عرضه مفید و مطلوب را می‌گیرد و این خیلی خطرناک است زیرا عطش و هیجان جامعه با چیزهایی سیراب می‌شود که نه‌تنها برایش مفید نیست که کاملاً مضر است.

و خیلی ساده به جای آنکه روح جستجوگر و کاوشگر مردم با مسائل جدی و حیاتی و صحیح و علمی سیراب شود با شعار و شایعه و سخنان مبهمی که ظاهری زیبا و فریبنده دارند اما تهی و بی‌مغز و حتی به‌کلی نادرست اند و باعث خودباختگی و از خود بیگانگی مردم می‌شوند سیراب می‌شود. اما بازهم مساله به اینجا ختم نمی‌شود و ضایعات دیگری هم به دنبال دارد زیرا وقتی جامعه هدف ملموس و مشخصی نداشته باشد تا به دنبالش رود- مثل هدف مشخصی که جامعه ما در طول دوران انقلاب تعقیب می‌کرد- و نتواند از طریق مجاری صحیح به نیازهای عمیق و درونی خود پاسخ گوید و درنتیجه به مسائلی همچون شایعات و عیب جویی ها و انتقادهای مخرب و موضوعات مبتذل و به‌کلی نادرست سرگرم شود، تخریب خود می‌پردازد و نیروهایش تنها بدان سبب که هدفی برای تعقیب و راهی برای مطالعه و تحقیق ندارند با یکدیگر درگیر می شوند. بدون آن که خود بدانند علت درگیری شان چیست؟!

بسیاری از مشکلات جامعه ما پس از پیروزی انقلاب ناشی از همین واقعیت است ناشی از این است که جامعه بر اثر نیل به موهبت آزادی این امکان را یافته‌است که به دنبال مسائلی رود که تاکنون براثر اختناق و حاکمیت استبداد طرحشان غیرممکن بود اما وقتی این مسائل طرح شد کمتر جواب درستی یافت یعنی این تقاضای عظیم و جدی با عرضه قابل‌توجهی روبه‌رو نشد و درنتیجه به انحراف کشیده شد و تهمت و شایعه و دروغ‌پردازی و مسائل مبتذل رواج یافت و جای مسائل جدی را گرفت- لازم به یادآوری است که رواج این‌گونه مسائل از ویژگی‌های جوامع بیکار و بی‌هدف است. خواه این بیکاری فیزیکی باشد و یا ذهنی و فکری- و علت اساسی این جایگزینی این بود که مسائل جدی کمتر مطرح می‌شد.

و این یکی از مشکلات بغرنج و درعین‌حال خطرناک جامعه ما است که بطور مستقیم آزادی را تهدید می‌کند آزادی درصورتی می‌تواند به‌‌عنوان یک نهاد اجتماعی استقرار یابد و حفظ شود که جامعه ظرفیت لازم را برای جذب و استقرار آن به دست آورده باشد و بخش مهمی از این ظرفیت ظرفیت علمی و فرهنگی جامعه است. هر چیزی تا آن زمان باقی است و به‌طور جدی مطرح است که مورد استفاده قرار گیرد و آزادی هم از این تعریف کلی بیرون نیست. این درست است که در یک محیط آزاد هم حق سخن گفتن دارند اما تنها کسی می‌تواند از این حق استفاده کند که حرفی برای زدن داشته باشد و آن کس حرفی برای گفتن دارد که در درجه اول جامعه و مردم و این تاریخ و فرهنگ خویش و نیز جهان و زمان و بنیادهای فکری و فرهنگی و اجتماعی عصرش را به درستی شناخته باشد. چنین انسانی است که از آزادی استفاده می‌کند و هم او است که پاسدار راستین آزادی است، چراکه از آن استفاده می‌نماید و بدین وسیله مانع فراموش شدن و یا بی‌محتوا شدنش می شود.

بدون شک در ایجاد این مشکل تحصیل‌کردگان و روشن‌فکران بیش از دیگران مقصرند. زیرا آن‌ها آن مقدار کم‌تحرک، ناآگاه و کم خلاقیت اند که عملاً نمی‌توانند رهبری فکری مردم را عهده‌دار شوند و حتی گاهی توده مردم در فهم و تحلیل مسائل از خود آنان برترند. و این فاجعه بزرگی است. نه بدان لحاظ که مردم از تحصیل‌کردگان جلو افتاده‌اند که این مایه نهایت خوشبختی است که آن‌ها رشد یافته‌اند بلکه بدان جهت که اینان از مردم عقب افتاده‌اند و قادر نیستند رهبری فکری جامعه را به‌عهده گیرند.

 

قسمت دوم

[صفحه ۳۵ و ۳۶ مفقود…]

آزاد زندگی کند. یعنی در جامعه‌ای زندگی کند که آزادی در آن به‌‌عنوان یک واقعیت اجتماعی وجود داشته باشد و می‌بینیم که ضرورت آزادی در مفهوم اجتماعی اش دقیقاً از آزادی به‌‌عنوان یک خواسته و نیاز درونی ناشی می شود. ارج و تقدس دفاع از آزادی اجتماعی هم به همین دلیل است. زیرا کسی که از این نوع آزادی دفاع می‌کند در حقیقت از انسان و شرافت و حیثیت انسانی دفاع می کند. یعنی برای دفاع از انسان و ارزش‌های والای انسانی به یک عمل اجتماعی که همان دفاع از آزادی جامعه باشد دست می یازد. مگر نه این است که دفاع از انسان یعنی دفاع از کلیه خواسته‌ها و نیازهای اصیل انسانی!

 حال به تحلیل هر یک از این دو می‌پردازیم.

اینکه می‌گوییم آزادی یک نیاز درونی است به توضیح چندانی محتاج نیست. اگرچه ممکن از هر فردی آزادی را به گونه‌ای خاص معنی و تفسیر کند اما در اینکه آزادی یک نیاز راستین انسانی است همه مشترک اند حتی دشمنان آزادی یعنی دیکتاتورها هم اصالت آزادی معتقدند و درست به همین علت است که آزادی دیگران را به نفع آزادی خود سلب می‌کنند. یک فرد دیکتاتور دشمن نفس آزادی نیست دشمن آزادی دیگران است و اتفاقاً تلاش او در نفی آزادی دیگران، که از نظر او مستقیماً به نفع آزادی عمل خودش است، خود بهترین دلیل است بر اینکه او تا چه اندازه آزادی را ارج می‌نهد. و می‌بینیم حتی افرادی که از آزادی تعریف‌های مختلف و حتی متضاد و مخالف عرضه می‌کنند در اصالت آن اتفاق نظر دارند.

البته اینکه چرا هر کس آزادی را به گونه‌ای خاص تعریف می کند خود ناشی از شرایط اجتماعی و ضرورت‌های زمانی و افکار و اعتقادات حاکم بر جامعه است. آزادی در مفهوم فردی آن یعنی آزادی از قید و بند. شاید انسان از هیچ چیزی به اندازه قید و بند که منجر به سلب آزادی او می شود رنج نمی‌برد. اما مهم اینجا است که انسان هنگامی قید و بند را احساس می‌کند که نسبت بدان آگاهی و نیز حساسیت داشته باشد و از آن‌جا که این آگاهی‌ها و حساسیت‌ها بر حسب شرایط زمانی و مکانی، چه از لحاظ کمی و چه از لحاظ کیفی، متفاوت است، لذا طبیعی است که طرز تلقی‌ها نسبت به آزادی تفاوت داشته باشد.

(*پاورقی: در اینجا یک نکته بسیار مهم را باید تذکر داد و آن این است که غالباً در تفسیر تاریخ و تحولات اجتماعی می گویند مثلاً فلان عامل مؤثر بوده است بدون آنکه طرز تلقی مردم آن زمان و یا جامعه را از این عامل روشن نمایند. به عبارت دیگر از تحلیل و تفسیر جریانات و پدیده‌های تاریخی و اجتماعی، همچون تفسیرها و تحلیل‌های مربوط به واکنش‌ها و پدیده‌های علوم تجربی، تنها به دنبال عوامل دخیل می‌گردند بدون آن که به کیفیت خاص و چگونگی آن‌ها توجه داشته باشند. درحالی‌که برای فهم درست یک پدیده و جریان اجتماعی گذشته از آنکه می باید عوامل مؤثر در ایجاد آن را شناخت لزوماً می بایست به کیفیت خاص آن‌ها هم توجه داشت. در تحلیل‌های اجتماعی و تاریخی کم و بیش به چنین سخنانی برخورد می‌کنیم که مثلاً فکر آزادی‌خواهی در ایجاد فلان نهضت سهم مهمی داشته است.

اما یک چنین حرفی هیچ مسئله‌ای را روشن نخواهد کرد مهم این است که بدانیم آزادی از نظر این مردم چه تفسیری داشته، زیرا این آن‌ها هستند که خالق این نهضت اند، لذا باید دید آن‌ها در این‌باره چه می‌اندیشیده اند.)

برای یک مرتاض هندی آزادی یک معنی دارد و برای یک راهب مسیحی و یا عارف مسلمان یک معنی دیگر. برای یک جهان سومی یک معنی دارد و برای یک غربی معنای دیگر.

خلاصه آنکه آزادی ذاتی انسان است. انسان بدان لحاظ که انسان است آزاد است و آزادی‌طلب. و وقتی قبول کردیم که آزادی بخشی از هویت انسان است طبیعتاً سلب آن به مسخ اش منجر خواهد شد. هر یک از نیازهای اصیل انسانی به هر عنوان که نادیده گرفته شود به مسخ و انحراف انسان می‌انجامد همان‌طورکه انسان به غذا و هوا نیاز دارد و بدون آن شخص انسان می‌میرد به همین ترتیب انسان دارای یک سلسله نیازهای روحی و معنوی است که براثر عدم توجه به آن‌ها شخصیت اش فرو خواهد مرد.

و اتفاقاً در میان نیازهای روحی انسان، آزادی از اهمیت بیشتری برخوردار است. زیرا از این راه نه‌تنها شخصیت انسان رشد می یابد که اصولاً ساخته می‌شود. انسان با انتخاب خویش راه خود را می‌یابد و همین راه است که شخصیت او را می‌سازد. به عبارت دیگر انسان متأثر از عمل و نحوه و کیفیت عمل خویش است و برآیند مجموعه این اعمال و کیفیت و جهت آن‌ها است که شخصیت انسان را تعین می بخشد و این‌هم بدون آزادی ممکن نیست. زیرا وقتی آزادی نباشد انتخاب معنی ندارد و وقتی انتخاب معنی نداشت دیگر انسان نمی‌تواند خالق شخصیت و معمار سرنوشت خویش باشد. و به همین علت است که می‌گوییم نفی آزادی مساوی است با مسخ شخصیت و انسانیت انسان.

در اینجا نکته مهمی را باید یادآور شویم و آن اینکه بشر امروز آزادی را بیشتر به معنی رهایی از قید و بند و قدرت بر انجام آنچه می‌خواهد، می فهمد و از نظر او انسانی آزاد تر است که بهتر و بیشتر بتواند به خواسته‌های خود که غالباً مادی و شخصی است پاسخ گوید و یک چنین تفسیری از آزادی بدون شک درست نیست زیرا در همان لحظه‌ای که انسان خود را مقید ساخت تا به تمامی خواسته‌هایش پاسخ گوید، خود را به بند کشیده است، بنده اطاعت از خواسته‌ها و تمایلات.

به عبارت دیگر آزادی تنها به معنی آزادی از قید و بند و قدرت بر انجام هر آنچه انسان می‌خواهد نیست بلکه به این معنی هم هست که انسان خود را از قید خود آزادی هم که انسان را بیش از هر بند دیگری به بند می‌کشد آزاد سازد. هیچ اسارتی خطرناک‌تر و درعین‌حال غیر قابل لمس تر از اسارت در بند آزادی بودن نیست. اینکه می گوییم خطرناک‌تر نکته مهمی است؛ زیرا چنان‌که گفتیم انسان تنها زمانی به دنبال آزادی می‌رود که اسارت را لمس کرده باشد و شرط اول این لمس کردن آگاهی داشتن نسبت به آن است. لذا خطرناک‌ترین و یا وحشتناک‌ترین اسارت‌ها آن اسارتی است که قابل درک و لمس است.

خلاصه کنیم آزادی در مفهوم فردی آن تنها به معنای رهایی از بند های برونی نیست به معنی آزادی از بندهای درونی هم هست. قدرت مادی می‌تواند بشر را از بند های برونی رهایی بخشد اما این قدرت نمی‌تواند آزادی را به ارمغان آورد. زیرا آزادی تنها وقتی معنی پیدا می‌کند که تمامی بندها که بخش مهمی از آن‌ها بند های درونی است، از میان برداشته شود. و این تنها وقتی صورت می‌پذیرد که انسان در کنار قدرت مادی، قدرت معنوی لازم را در جهت آزاد ساختن خویشتن خویش از تمامی بندهای درونی داشته باشد.

 حال ببینیم آزادی به‌‌عنوان یک واقعیت اجتماعی چیست؟

قبل از ورود به بحث باید دید که واقعیت اجتماعی چه مفهومی دارد.

خیلی خلاصه واقعیت‌های اجتماعی نتیجه و برآمده های طبیعی یک جامعه اند. به عبارت دیگر نتیجه طبیعی شرایط موجود و نظام حاکم و فعلیت نیروهای بالقوه‌ای هستند که در بطن یک جامعه وجود دارد. با توجه به این تعریف آزادی در یک جامعه زمانی هست که به‌صورت واقعیت درآمده باشد. یعنی از متن روابط اجتماعی حاکم بیرون آمده باشد. اگر آزادی از بطن جامعه سر برنیاورد و پایگاه اجتماعی نداشته باشد چیزی به‌جز آزادی کاذب نیست.

بنابراین با از میان برداشتن فرد دیکتاتور آزادی به دست نمی‌آید. به همان گونه که بلافاصله پس از آفت‌زدایی درختی که به آفت دچار شده درخت به بار نمی‌نشیند. جامعه‌ای که گرفتار استبداد است، همانند درختی است که به آفت‌زدگی مبتلا است. از میان برداشتن فرد مستبد تنها یک شرط لازم است و نه کافی.

آزادی به‌‌عنوان یک واقعیت اجتماعی همچون دیگر واقعیت‌های اجتماعی یک چیز انتزاعی و مجزائی نیست تا بتوان بدان دست یافت، بلکه از متن جامعه سر برمی‌آورد و باید بدان فعلیت بخشید و تحقق داد. ما هیچ‌گاه میوه یک درخت را خلق نمی‌کنیم بلکه با آماده ساختن شرایط آن را تحقق می‌بخشیم. یعنی برای درخت شرایطی فراهم می‌کنیم که بتواند به بار نشیند و ثمر دهد به همین ترتیب باید برای جامعه شرائطی فراهم کرد. که بتواند آزادی را تحقق بخشد.

بسیاری می‌پندارند با فشار و تحمیل می‌‌توان به آزادی رسید و لذا پس از ساقط کردن دیکتاتور می‌کوشند بدون توجه به ویژگی‌ها و واقعیت‌های موجود در جامعه و بدون در نظر گرفتن ظرفیت و پذیرش جامعه آزادی را بدان گونه که خود می‌خواهند و یا می‌فهمند بر جامعه تحمیل نمایند و این اشتباه چنان‌که گفتیم از اینجا ناشی می‌شود که آزادی را نه به‌‌عنوان یک واقعیت اجتماعی، بلکه به‌‌عنوان یک هدف و آرمان ذهنی تصور می‌کنند. همین اشتباهات بزرگ‌ترین عامل در شکست جنبش‌های آزادی‌خواهانه کشورهای به زیر سلطه استبداد بوده و هست. هیچ چیزی خطرناک‌تر از این نیست که انسان بخواهد براساس ایده‌آل‌های ذهنی خود که هیچ‌گونه رابطه‌ای با واقعیت‌های موجود جامعه ندارد و حتی مخالف و متضاد با آن است، جامعه را به طرف آنچه خود می‌خواهد سوق دهد.

به همان گونه که با فشار و تحمیل نمی‌توان یک درخت را به بار نشاند و درصورتی‌که این فشارها بیش از قدرت جذب درخت باشد نه‌تنها مفید نخواهد بود که به خشک شدن و نابودی اش خواهد انجامید، به همین ترتیب با فشار و تحمیل نمی‌توان در یک جامعه آزادی ایجاد کرد. و هر اقدامی که بیش از قدرت جذب و ظرفیت و تحمل جامعه باشد نه‌تنها مؤثر نخواهد بود که به رشد استبداد کمک خواهد کرد.

آن کس می‌تواند به آزادی یک جامعه کمک کند که در درجه اول این مسئله را باور داشته باشد که آزادی هدفی انتزاعی نیست تا بتوان بدان دست یافت بلکه باید آن را تحقق و فعلیت بخشید و وظیفه او ایجاد شرایط مناسب است و نه چیز دیگر. او باید زمین را به گونه‌ای تنظیم کند که نیروهای جدید که در جهت آزادی جامعه است رشد کنند و تبدیل به نهاد شوند و نیروهای قدیمی که میراث دوران استبداد اند تضعیف و نابود شوند تا زمانی بعد شرایط به گونه‌ای مناسب شود که آزادی به طور طبیعی فعلیت یابد.

اما بدون شک ایجاد این زمینه مناسب باید با توجه به ویژگی‌ها، حساسیت‌ها و واقعیت‌های جامعه صورت پذیرد و الا یا بی‌اثر خواهد بود و یا زیان‌آور، ضمناً نباید از یاد برد که اگر قبول کرده ایم آزادی همچون دیگر واقعیت‌های اجتماعی، از متن جامعه سر بر می‌آورد، لذا می‌تواند با ویژگی‌ها و خصوصیات آن جامعه بیگانه باشد.

تلاش در جهت تحمیل آن نوع آزادی ای که از جامعه و فرهنگی دیگر سر برون آورده و نتیجه طبیعی رشد خاص آن است به جامعه‌ای دیگر اگر به‌فرض به نابودی هویت و تفرد فرهنگی و درنتیجه حیثیت و استقلال آن جامعه نینجامد، به‌هیچ‌عنوان در جهت رشد آن تاثیر مثبتی نخواهد داشت.

بهترین و مطلوب‌ترین نوع رشد- ترقی و پیشرفت آن رشدی است که طبیعی بوده و نتیجه خلاقیت و شکفتگی خود جامعه باشد و هر عملی که باعث مصنوعی شدن رشد یک جامعه گردد، نه به رشد آن که به انحطاط آن کمک خواهد کرد و آزادی هم از این تعریف کلی بیرون نیست.

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


اولین سررسید هوشمند دانش آموزی؛ به جای پول «همکلاسی» عیدی بدهیم!
اولین سررسید هوشمند دانش آموزی؛ به جای پول «همکلاسی» عیدی بدهیم!
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
اصفهان شرق
اصفهان شرق
وعده صادق
وعده صادق