شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
سرویس: اجتماعی
چاپ خبر
۱۸:۱۳ - ۱۳۹۸/۰۳/۰۴

مبارزه با این آب نرم چقدر سخت است!

سفرنامه طلاب اصفهان از سیل مهربانی (خوزستان) +تصاویر

هدف اصلی من به عنوان یک روحانی در ارتباط با بچه ها آموزش نیست بلکه ایجاد علقه و ارتباط است، همین که بچه ها با روحانیت رفیق شوند بهترین کار فرهنگی است، اگر علاقه مند شدند خودشان دنبال دین می روند و الا مگر در این کلاس ها و ارتباط های چند روزی چقدر می شود مطلب یاد داد؟

ندای اصفهان- حجت الاسلام سید محمدرضا هاشمی

اواخر سال ۹۸ بود که باران شدیدی کل کشور را فرا گرفت، چیزی نگذشت که سیل شدیدی چند استان را دچار مشکل کرد. اولین جایی که دچار سیل شد شهر آق قلا در استان گلستان بود. سیل خانه و زندگی مردم را به هم ریخت. بلافاصله رهبر انقلاب پیام دادند که مردم و گروههای جهادی و همه مردم به کمک سیل زدگان بشتابند.

گروههای مختلف در اولین فرصت عازم منطقه شدند و کمک های نقدی و غیر نقدی مردم شروع به باریدن کرد و سیل دیگری به راه افتاد. اما بارش شدید باران در مناطق غربی کشور استان های لرستان و خوزستان و ایلام را دچار آبگرفتگی وسیع کرد به طوری که شنیدم در لرستان روستایی تماما به زیر آب رفته است.

سیل های مختلف

در کنار این سیلاب سیل شایعات و سخنان بی اساس نیز به راه افتاد. یکی می گفت من قبلا پیش بینی کرده بودم که پس از این خشکسالی ها باران های شدید می آید و در اردیبهشت و تابستان بارانهای شدیدتری خواهیم داشت. یکی می گفت این سیل تقصیر سپاه است که ابرها را زیادی بارور کرده اند؛

خلاصه هرکسی چیزی می گفت، دشمن نیز با رسانه هایش -بخوانید دجال با الاغش که هزار مو دارد و هر مویی هزار رنگ- سعی می کرد ذهن مردم را به هم بریزد، از طرفی تحریم های پسا برجامی باعث شد کمکهای ایرانیان خارج از کشور نتواند به دست هم وطنان سیل زده برسد، اما کمک های کشورهای مسلمان از عراق و فلسطین و افغانستان و پاکستان و… به ایران آمد، نیروهای حشد الشعبی عراق و فاطمیون افغانستان و زینبیون پاکستان و… هم آمدند تا مسئولین بفهمند چاره مشکلات جهان اسلام در مذاکره با آمریکا نیست بلکه در وحدت جهان اسلام و نگاه به داخل است.

در این میان روحانیون و طلاب جوان با حضور گسترده خود در مناطق سیل زده در تحکیم رابطه مردم و روحانیت نقشی تاریخی ایفا کردند. هنرپیشه ها که در این روزهای که مثل آب می گذرد به سلبریتی مشهورند با حرفهای نسنجیده و با تکرار حرفهای دشمن باعث شدند نگاه مردم به آنها تغییر کند و در کنار مقایسه شدن خود به خود با طلاب و روحانیون تا حدودی وجهه خود را از دست دادند. به قول امام علی علیه السلام الدهر أنزلنی‏ ثمّ أنزلنی حتّى قیل معاویه و على‏. ما را چه کار به سلبریتی ها!

پارسال در زلزله کرمانشاه و سرپل ذهاب خیلی تلاش کردم که از مدرسه جمعی از طلاب را همراه کنم و با یک اتوبوس راهی منطقه شویم ولی متاسفانه نه تنها استقبال کم بود بلکه برخی از طلاب مرا مسخره می کردند که می خواهی بروی برایشان نماز جماعت بخوانی؟ حالا به امدادگر نیاز است! اما به لطف خدا با رفتن برخی از روحانیون به منطقه و بازتاب رسانه ای آن، امسال نگاهها کاملا متفاوت و اصلاح شده است و به محض وقوع سیل، سیل روحانیون رهسپار منطقه شدند تا وحدت خود را با مردم نشان دهند و ارتباطشان را تحکیم کنند.

گسترش رسانه های مجازی در بین مردم خود به خود باعث شده است که ارتباط مردم با فضای حقیقی از جمله با روحانیون کمتر شود، اما اینگونه از وقایع در کنار مصیبت هایی که دارد الطاف خفیه اینگونه ای هم دارد، که باعث وحدت بیشتر مردم می شود.

از تجربه های زلزله کرمانشاه یکی این بود که فهمیدم نیاز به کمک در این وضعیت محدود به یک هفته نیست بلکه کمک رسانی تا چند ماه باید تداوم داشته باشد، لذا وقتی دیدم امدادگران زیادی به مناطق سیل زده رفته اند برای رفتن عجله نکردم تا وقتی سابقون برگشتند لاحقون اعزام شوند. خلاصه هرچند اعزام ها از اوایل فروردین شروع شد ولی من اوایل اردیبهشت برای رفتن اقدام کردم.

متاسفانه هنوز استانهای شمالی و جنوبی کشور دچار آبگرفتگی شدیدند و هنوز هم بارشهای باران استانهای جدیدی مثل سیستان و بلوچستان و کرمان را دچار سیل می کند. وزیر کشور گفته است که ۱۵ استان درگیر سیل شده اند.

چهارشنبه ۴/۲/۹۸ ساعت ۲۲:۳۰ مسجد امام سجاد علیه السلام خیابان باهنر اصفهان

در طی این روزها با دوستان تماس می گرفتم و برای اعزام اعلام آمادگی می کردم که به هرحال امروز قرعه به نامم افتاد، بچه های امیر بیان (یک گروه تبلیغی در اصفهان) امروز ساعت ۱۸ تماس گرفتند و گفتند ۲ ساعت دیگر در مسجد امام سجاد خیابان باهنر باش که حرکت است. گفتم ان شاء الله خودم را می رسانم.

ساعت ۷ در مسجد با حاج آقا انصاری بحث داشتم. سریع به منزل رفتم و رفتم برای بحث. بحث را کمی زودتر تمام کردیم. از ایشان خداحافظی کردم و به منزل رفتم، سریع کمی لباس برداشتم و حرکت کردم. وقتی به مسجد رسیدم اتوبوس آنجا بود بچه های امیر بیان هم در مسجد نشسته بودند ولی حدودا ده نفر بودند. کمی که نشستیم اتوبوس را کنسل کردند تا بلیط بگیریم و از ترمینال برویم، کمی بعد تصمیم بر آن شد که با ماشین شخصی برویم، حالا ساعت ۱۱ شب است و منتظریم ببینیم چه باید کرد؟

ساعت ۱۲ شب

دوباره مسئولین هماهنگ کردند و یک اتوبوس آمد و ما را سوار کرد و حرکت کردیم و معمولا برنامه های جهادی همین طور است، لیست افراد و برنامه ها هر لحظه تغییر می کند و «کلُ لحظۀٍ هی فی شأن» است دقیقا مثل بقیه کارهایمان!!!

پنج شنبه ۵/۲/۹۸ساعت ۱۰ صبح در راه شادگان

در ۳۰ کیلومتری بندر امام خمینی هستیم. دو طرف جاده مملو از آب است انگار دو دریا هستند که جاده آنها را از هم جدا کرده است:

«مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لا یبغیان»

سطح زمین در اینجا از سطح آب دریا پایین تر است بنابراین آب در زمین فرو نمی رود و باید کم کم بخار شود که طبیعتا هوا را شرجی می کند. کمی جلوتر آب تمام شد و دشت سرسبزی ظاهر شد و چند نخلستان زیبا. ایجا زمین به شدت مسطح است و هیچ کوه و دره ای به چشم نمی خورد، آب هم که فرو نمی رود، بنابراین هرچه باران ببارد به صورت ساکن بر روی زمین می ایستد. خلیج فارس در نزدیکی ماست و من دوست دارم که اتوبوس ما را به ساحلش ببرد چرا که تا به حال آن را ندیده ام.

برای رفتن به شادگان جاده دارخوین به شادگان که از وسط تالاب شادگان می گذرد بسته شده و باید برویم تالاب را دور بزنیم. فکر می کنم باید از خرمشهر و آبادان به شادگان برویم. آب مانند نعل اسب سه طرف شهر را گرفته و مردم سیل بند زده اند و با جزر و مد آب سیل بندها آسیب می بیند و لذا نیاز به بازسازی دائمی دارد. پس وظیفه گروه ما دو چیز است یکی کمک کردن در سیل بندها و یکی کارهای تبلیغی و فرهنگی.

ساعت ۱۲ ظهر

بالاخره به شادگان رسیدیم، نوع شهرسازی، چهره و زبان اهالی و اخلاق آنها بی اختیار مرا به یاد عراق انداخت. الحمدلله به قدر کافی برای سیل بند نیرو وجود دارد ولی برای کار فرهنگی کسی کاری نکرده و نیاز وجود دارد. مسئول ما حاج آقا سینا عابدی است. از دانشگاه با هم رفیق بودیم، آن روزها هم مسئول اردوی جهادی بچه های دانشگاه بود و خوب هم مدیریت می کرد، گاهی آنقدر با دیگران مشورت می کرد که اعصابم خرد می شد، دانشجو که بودم خیلی به مشورت اعتقادی نداشتم، صبر و حوصله ام هم کمتر بود، حوزه که آمدم صبورتر شدم و گوش شنوایی پیدا کردم.

سینا ما را دور هم جمع کرد و کمی از آنچه باید بکنیم گفت. اینکه فکر کنیم چه آیات و روایات و داستان هایی برای چه موقعیت هایی مناسب است، برای کار با کودک، برای کمپ ها، برای بین نمازها، برای تبلیغ چهره به چهره فکر کنیم و هم افزایی کنیم. به این کار می گویند جلسه بارش فکری. حدود یک ساعت فکر کردیم و مطالبی را نوشتیم و بعد دور هم نشستیم و بحث کردیم و نتایج خوبی حاصل شد و تقریبا یک سین برنامه به دست آوردیم، اینکه چطور شروع کنیم، چطور پیش برویم و چطور تمام کنیم.

ساعت ۱۱ شب

ساعت ۵ عصر کمی گونی شن بار کردیم و سوار نیسان شدیم و به سمت یکی از روستاها به راه افتادیم.

سوار قایق شدیم و به یکی از خانه ها رفتیم و کمی کار کردیم، آب همه جا را گرفته بود و به دیوار خانه ها تنه زد بود و دو متر بالا آمده بود، هرچه هم با گونی شن مانع نفوذ آب شده بودند اما از لابه لای آجرها نشت کرده بود و وارد خانه ها می شد و هرچه آب را تخلیه می کردند باز هم پر می شد.

باز سوار قایق شدیم و برگشتیم ولی از کار فرهنگی خبری نبود، فضا هم مهیا نبود. در روستا تا چشم کار می کرد آب بود، مانده بودیم این حجم آب چطور می خواهد تخلیه شود و کجا می خواهد برود؟ وقتی برای تخلیه آب یک خانه ۱۰ نفر بسیج شده اند و پس از نیم ساعت انگار نه انگار با این حجم آب چه باید کرد؟ راستی که مبارزه با این آب نرم چقدر سخت است؟

حالا دیگران هرچه می خواهند بگویند اما مبارزه با این حجم از آب در زمین خوزستان- که آب را فرو نمی برد و سطحش از تمام زمین های کشورمان و عراق و ترکیه پایین تر است و تمام آبها به سمت او می آیند- بسیار مشکل است. برای باور کردن سختی این کار فقط کافی است یک ۲۰ لیتری آب را در وسط سالن پذیرایی منزلتان خالی کنید، آن وقت می فهمید وقتی آب در زندگی مردم رها شود یعنی چه؟

قرار شد برگردیم و به کمپ های دارخوین برویم. دارخوین با شادگان ۲۴ کیلومتر فاصله دارد که از وسط تالاب شادگان رد می شود. اگر جاده وسط هور بسته باشد حدود ۱۰۸ کیلومتر باید رفت تا هور را دور زد. برای مردم سیل زده در آنجا هم کمپ هایی درست کرده اند و آنان را در سه مدرسه اسکان داده اند. با بازگشت به حوزه علمیه شادگان اذان مغرب را گفتند و قرار شد فردا به دارخوین برویم.

جمعه ساعت۱۱ شب مقر سپاه خاتم الانبیاء آبادان در کنار یادمان شهدای شرق کارون

امروز صبح از شادگان به طرف دارخوین به راه افتادیم، چون جاده شادگان به دارخوین بسته بود از سمت آبادان رفتیم. در نزدیکی آبادان یک قرارگاه سپاه وجود دارد که حدود ۱۳۰۰نفر از مردم منطقه را اسکان داده اند و الحق تمام خدمات را ارائه می کنند. ما هم با این عزیزان هماهنگ شدیم و وارد مقر شدیم تا برای بچه ها کار فرهنگی بکنیم، یعنی بازی و مسابقه و شعر و قصه و در کنار اینها انتقال مفاهیم دینی مثل: آموزش نماز و روزه و احترام  به پدر و مادر و… و در کنار همه اینها شاد کردن بچه ها و به دنبالش شاد کردن پدر و مادرها تا در پرتو این فعالیت ها وحدت مسلمین در مقابل کافرین بیشتر شود.

هر گوشه این سرزمین می روی با مردم مسلمانی مواجه می شوی که مظلومانه در نهایت فقر در حال زندگیند و دین و ایمان و مرامشان و عشق به مولایشان امام علی علیه السلام خیلی بیشتر از ما شهرنشینان مرکز حفظ شده است. همیشه دو چیز مرا به تعجب وا می دارد، یکی اینکه چطور یک دین می تواند به این وسعت برسد، مراسمش نهادینه شود، و در طول تاریخ پایدار بماند، مردم بر آن تعصب داشته باشند، فرهنگشان مطابق فرهنگ تولیدی آن دین شود و تمدنشان بر اساس آن شکل بگیرد.

دوم اینکه چطور یک زبان می تواند در سرتاسر یک سرزمین رایج شود و لهجه های مختلف بگیرد و لهجه رسمیش مشخص باشد و معلوم باشد که زبان رسمی این ملت این زبان و این لهجه است، هرچند مردم هر شهر و دیاری لهجه خود را داشته باشند و جالب تر اینکه همه این لهجه ها با وجود این همه اختلاف حرف هم را می فهمند.

مردم استان خوزستان مردم دوست داشتنی و مهربان و غیور و شجاع و با سخاوتی هستند، مثل شیعیان عراق که واقعا دوست داشتنی اند. رفتارشان، سبک زندگیشان، معماریشان، شهرسازیشان، درختهای نخلشان، نی های کنار آبها و خرماهایشان و همه شئون زندگیشان مرا به یاد عراق می اندازد و مرغ دل را به سوی کربلا به پرواز در می آورد:

هر روز سلامت کنم ای عشق از اینجا                       دلبسته ایرانم و دلتنگ عراقم

شجاعت و سخاوت اعراب که از خصوصیات نیکوی زندگی عشیره ای است مرا شیفته خود کرده است، کاش شهرنشینان نیز از این مردم یاد بگیرند.

حدود ۳۰۰ بچه زیر ۲۰ سال در این پادگانند، از میان این ۳۰۰ نفر شاید ۵۰-۶۰ نفرشان مشتری ثابت ما هستند. وقتی وارد اردوگاه شدیم خدمت روحانی پادگان رسیدیم. حاج آقا نوروزی یک لاهیجانی تمام عیار است، یک روحانی خوش برخورد و بسیار شیرین زبان و کمی تپل. تپل ها در اغلب موارد بلغمی مزاج و طناز و مثل قند شیرینند و حاج آقا نوروزی یکی از اینها بود، اصلا لازم نبود یخمان با حاج آقا نوروزی آب شود در همان برخورد اول همه را به قهقهه انداخت.

حاج آقا درمانده بود که چطور اقلامی را که برای بچه ها فرستاده اند را بینشان تقسیم کند، هرچه سعی کرده بود این کار را با نظم انجام دهد و مسابقه و جایزه ای در کار باشد موفق نشده بود و چند بار هم دعوا شده بود. وقتی دید ۱۰+۱ نفر روحانی مخصوص کار با کودک وارد پادگان شدند گل از گلش شکفت.

اسم گروه ما ۱۰+۱ است، چرا که از ۴۰ نفری که قرار بود بیایند ۱۰ نفر بیشتر همراه نشدند و بعد هم یک نفر به جمعمان اضافه شد، روز بعد هم یکی کم شد و یکی اضافه شد. این بود که اسم گروه شد ۱۰+۱٫ نام اعضای گروه: حاج آقا عابدی، نجفی، هاشمی، سلطانی، سامی، کاوند، طباطبایی، یدالهی، موسوی، نادری، دهقانی.

حاج آقا نوروزی وقتی می خواست ما را با فضا آشنا کند گفت خیلی مراقب باشید، بچه های شلوغی هستند و هیچ منطقی ندارند، حاج آقا از خاطرات این چند روزه اش با بچه ها گفت و ما حسابی از خنده روده بر شده بودیم.

اما ما بچه ها را تقسیم کردیم و حدودا هر ده نفر را یکی برداشت و برنامه ها را هم از قبل با هم هماهنگ کرده بودیم، و تقریبا یک روز کامل خودمان داشتیم تمرین و بازی می کردیم تا در موقع کار خرابکاری نشود و بتوانیم به نحو احسن از عهده کار بر آییم. وقتی برنامه هایمان را اجرا کردیم، حاج آقا و دیگران متحیر مانده بودند که بچه هایی به این شلوغی چطور اینقدر آرام گرفتند، هرچند باز هم شلوغ بودند اما خیلی کنترل شده بودند. دو سه گروه که کار با دخترها را بر عهده داشتند اوضاعشان به نحو محسوسی بهتر بود. خلاصه تا نماز ظهر که حدود دو ساعت طول کشید برای بچه ها برنامه داشتیم و بعد هم نماز و ناهار و استراحت.

برای بعد از نماز با بچه های گروهم وعده کرده بودم که بادبادک درست کنم و بازی کنیم اما هم بادبادکمان درست از آب در نیامد و هم قرار شد که به دارخوین برویم و برای بچه های آنجا هم برنامه اجرا کنیم. من که به قصه گویی علاقه زیادی دارم هرجا می رفتیم علاوه بر برنامه های عادی برای بچه ها قصه می گفتم و بچه ها هم گوش می کردند و آرام می شدند همچنان که همه ما با قصه آرامش پیدا می کنیم.

به سمت دارخوین رفتیم، هرچند دوست داشتم در اردوگاه بمانم و با بچه ها بادبادک بازی کنیم، چون قول داده بودم، اما باید راهی دارخوین می شدیم، در آنجا نیز سه مدرسه محل اسکان خانواده ها شده بود، لذا در هر سه مدرسه پخش شدیم و شروع به کار کردیم.

هنوز فرهنگ غرب نفوذ نکرده است

خدا را شکر ایمان مردم این منطقه بسیار محکم است همه بچه های هفت ساله نماز را بلدند و برخی حتی برای احکام از روایات هم دلیل می آوردند و این مرا به شگفت وا داشت. همگی شعرهای خوبی از برند، اسمهای همه شان اسامی معصومین و اهل بیت است و معمولا لباسهایشان لباس سنتی است. و اینها همه یعنی اینکه هنوز فرهنگ غرب در بین مردم این دیار نفوذ زیادی نکرده است و اگر کار فرهنگی مناسب انجام گیرد نفوذ اندکی هم که هست از بین خواهد رفت. لباس، غذا، درمان، دارو، رسانه، معماری، شهرسازی، جشن و عزا همگی خشتهای یک تمدنند، آینده در دست کیست؟ در دست کسی که امروز شروع به تولید این خشت های فرهنگی و تمدنی کند.

در میان بچه ها اسم دو نفر مرا به شدت جذب کرد: ام البنین و خدیجه. تا به حال دختر بچه ای را ندیده بودم که اسمش خدیجه یا ام البنین باشد، به همین خاطر به هر دوشان جایزه دادم.

در دارخوین هم برای بچه ها مسابقه نماز و شعرخوانی و وسطی و هپ گذاشتیم و کمی هم برایشان قصه گفتم، بچه ها از قصه های من استقبال می کردند و من هم از این کار لذت می بردم. احساس مفید بودن می کنم و این احساس خستگی روزمرگی ها را از تن به در می کند. برای همین است که سیل جوانان جهادی راهی منطقه می شوند چرا که در این سالها از جوانان استفاده نمی شود و انرژی جوانان انباشته شده است.

اهالی منطقه می گویند وهابیت در اینجا دارد فعالیت زیادی می کند و از طرفی روحانیت شیعه هم خیلی فعال نیست، این سخن به شدت مرا غمزده کرد، حالا که به برکت الطاف خفیه الهی به این مناطق آمده ایم سعی می کنیم تا حداکثر ارتباط را با مردم این مناطق بر قرار کنیم.

همیشه با دیدن مردمی اینگونه مومن ولی محروم از امکانات مادی بغضی گلویم را می گیرد، با خود می گویم اینها یتیمان آل محمد (علیهم السلام) هستند، عمری در حکومتهای ظالمین محروم و آواره بوده اند، حالا هم که حکومت اسلامی است توجه کافی به آنها نمی شود، مرزهای ما را این عزیزان نگه داشته اند ولی توجه ما به بالا شهر تهران است، روی نفت و گاز می خوابند ولی با پای برهنه راه می روند.

تا اذان مغرب با بچه های دارخوین بودیم و پس از آن دوباره به اردوگاه برگشتیم، نماز را در راه خواندیم، وقتی وارد اردوگاه شدیم چند تا از بچه ها (زینب و یاسمین و زهرا و فاطمه) آمدند اطراف ماشین را گرفتند و صورتهای گریم شده خودشان را به ما نشان می دادند، کمی با آنها شوخی و بگو بخند کردیم و با هم عکسی گرفتیم و هرکدام برای خوردن شام به محل اسکان خود رفتیم. جدا شدن از آنها تقریبا ممکن نبود چرا که آنها مرا رها نمی کردند و انسان هم بنده محبت است، من هم دلم نمی آمد از آنها جدا شوم، لذا شام خوردن را به بعد موکول کردم و قرار شد برویم یک گوشه محوطه بنشینیم و من برایشان قصه بگویم. این شد که رفقا برای شام رفتند و من ۲۰ دقیقه ای سرگرم قصه و قرآن و شعر بودم.

بچه های شلوغی هستند، در بین برنامه ها گاهی هم همدیگر را کتک می زدند که دیگر برای من عادی شده بود و خیلی دخالتی هم نمی کردم. خلاصه ساعت ده و نیم شب شام را خوردم و کمی هم با رفقا گپ زدیم و بعد هم توسلی داشتیم و خوابیدیم، بعضی از دوستان با وجود این همه خستگی که شاید از سیل بند زدن کمتر نباشد رفته اند و دارند در آشپزخانه کمک می کنند، من که دیگر توانی ندارم و افتاده ام و دارم این سطور را می نویسم، خدا خیرشان دهد!

شنبه ساعت۲۲ و ۴۷ دقیقه اردوگاه خاتم الانبیاء آبادان

امروز قرار بود پس از نماز صبح برویم یادمان شهدای شلمچه، لذا نخوابیدیم و و کم کم آماده رفتن شدیم، هوا روشن شده بود که سمیر با مینی بوسش آمد و ما را با خود به سمت شلمچه برد. حوالی ساعت ۸ بود که به خرمشهر رسیدیم، در جایی توقف کردیم و نان و آش گرفتیم و در پارکی خوردیم و باز به سمت یادمان به راه افتادیم.

برای اولین بار بود که به مناطق عملیاتی می آمدم. به یادمان که رسیدیم رفتیم وضو گرفتیم و هرکس برای خودش راهی شد، سینا با این مناطق ارتباط عمیقی پیدا کرده بود کفش هایش را در آورد و به گوشه ای رفت و به افق خیره شد و روی زمین نشست، کمی بعد سرش را پایین انداخت و کم کم گریه کرد. سعی می کرد از فضای شلمچه و روح شهدا کسب فیض کند، بعد بلند شد و بلندگوی دستیش را روشن کرد آهنگ زمینه ای گذاشت و شروع کرد به روایتگری و گریه کردن. سینا برای خودش یک راوی کامل شده است. می گفت و گریه می کرد و بچه ها را هم با خود همراه کرده بود، بعد هم حاج آقا نجفی برایمان مداحی کرد و بعد برگشتیم.

وقتی به مقر رسیدیم سریع آماده شدیم و به جایی رفتیم که حالا برای بچه ها کلاس درسش کرده بودند، بدون کمترین هماهنگی کلاس درس را از معلم تحویل گرفتیم، البته با معلم ها هماهنگی شده بود اما با ما نه، لا اقل من که نمی دانستم چه باید بکنم، احتمالا بقیه هم اوضاعشان بهتر از من نبود. فقط تقسیم شدیم.

از بچه های کلاس پرسیدم امروز چه درسی دارید؟ گفتند: قرآن! این روزها مرتب یاد فیلم طلا و مس می افتم، هرکدام از بچه ها ما را می بینند قرآن می خوانند. بچه ها آیات ابتدایی سوره فتح را آوردند که باید حفظ می کردند؛ من هم کمی با آنها تمرین کردم تا آیات را حفظ شوند، خودم هم تقریبا حفظ شدم. بعد هم مدیرشان آمد و کمی به آنها کاغذ و خودکار و مداد داد و عکس گزارشش را گرفت و کمی هم با بچه ها خوش و بش کرد و رفت. بچه ها هم انصافا مدیرشان را دوست داشتند و مدیر هم بچه ها را دوست می داشت.

علیرغم شیطنت های وحشتناکشان معصومیتی دارند که خواهی نخواهی در دلها نفوذ می کنند، همین محبت عمیق باعث شد با مسئولین هماهنگ شویم و سه نفرمان برای چند روز دیگر بمانیم، هرچند ۸ نفرمان رفتند ولی ما نتوانستیم دل بکنیم و ماندگار شدیم. با همسرم هم تلفنی صحبت کردم، او هم مشکلی نداشت و لذا بدون تصمیم برای برگشت به اصفهان فعلا ماندیم تا چه پیش آید:

رشته ای بر گردنم افکنده دوست                 می کشد هرجا که خاطر خواه اوست

با روحانی اردوگاه حاج آقا نوروزی صحبت کردم که برای ماه رمضان بمانم، او موافقت کرد و با روحانی جدیدی که به جای او آمده بود صحبت کرد او نیز موافقت و استقبال کرد و احتمالا چند روز به اصفهان برگردم و دوباره برای ماه مبارک رمضان به اردوگاه بیایم. به هرحال محبت این مردم مرا نمک گیر کرده است.

راستی این دو روزه سعی کرده ام از بچه ها عربی محلی یاد بگیرم که اصلا شباهتی به عربی فصیح ندارد. بچه ها از کلاس اول به بعد کم کم می توانند فارسی حرف بزنند، لذا معلم های عربی من شده اند، من معنای اصطلاحات را از آنان می پرسم و آنان عربیش را به من می گویند، و برایم می نویسند، یکی از ابتکارات من در کلاس ها این بود که سعی می کردم علاوه بر اینکه من معلم بچه ها می شوم بچه ها هم معلم من شوند.

این کار فوائدی دارد: اولا آموزش دو طرفه می شود و بچه ها هم به وجد می آیند، ثانیا خودم هم چیزهایی یاد می گیرم، ثالثا ارتباط بهتری بین ما به وجود می آید چرا که هدف اصلی من به عنوان یک روحانی در ارتباط با بچه ها آموزش نیست بلکه ایجاد علقه و ارتباط است، همین که بچه ها با روحانیت رفیق شوند بهترین کار فرهنگی است، اگر علاقه مند شدند خودشان دنبال دین می روند و الا مگر در این کلاس ها و ارتباط های چند روزی چقدر می شود مطلب یاد داد؟

نگاه می کردند و از این صحنه ها لذت می بردند!

ما با کارون ۲۰ متر فاصله داریم این را امروز فهمیدم!!! کنار اردوگاه دو تا حوضچه پرورش ماهی است که به صورت سنتی است، یعنی حوضچه ای خاکی که اطرافش را نی احاطه کرده است. به خاطر سطح بالای آب در منطقه آب به زمین فرو نمی رود و لذا نیازی به سیمانی کردن نیست و با کمترین هزینه می توان حوضچه پرورش ماهی زد، البته شاید چون هور و کارون در این نزدیکی است کسی چندان تمایلی به این کار نداشته باشد.

بعد از کلاس با بچه ها به مقر آمدیم، نماز و ناهار و استراحت و پس از آن ساعت ۵ دوباره کلاس ها شروع شد. روحانیون جدیدی برای بازدید آمده بودند، نگاه می کردند و از دیدن این صحنه ها لذت می بردند که چطور ۱۰ روحانی نشسته اند و هرکدام با ۱۰-۲۰ بچه قد و نیم قد کلاس دارند: نماز و قرآن و قصه و بازی و بچه ها همگی تحت کنترل با کلاس پیش می روند.

خوشبختانه حجم زیادی از اسباب بازی و لوازم التحریر برای بچه ها ارسال شده است، اما متاسفانه ناشی بودن ما و انرژی زیاد بچه ها و آشنا نبودن ما با فرهنگ بومی منطقه تقسیم این جوایز را مشکل کرده است. از طرفی به بچه ها قول جایزه می دهیم و از طرفی نمی توانیم آنها را تقسیم کنیم، از طرفی آنقدر به بچه ها بدون استحقاق جایزه داده ایم که باید بگویم گداپروری کرده ایم و متاسفانه در بچه ها روحیه گدایی ایجاد کرده ایم و این یک آسیب بزرگ فرهنگی است و می نویسمش تا در تجربیات مشابه تکرار نشود و البته سعی می کنم این اشتباه را در روزهای بعد اصلاح کنم.

الان به نظرم می رسد که باید این روند تقسیم جوایز قطع شود و بچه ها فقط به جلسات بیایند و پس از برنامه یک پذیرایی مختصری بشوند و جایزه بی جایزه. یک قول بزرگ جایزه هم امروز به بچه ها داده شد که باید بگویم از بزرگترین اشتباهات بود و اگر ماجرایی پیش آورد که حتما خواهد آورد بعدا درباره اش می نویسم.

خلاصه امروز برنامه اصلی گروه ما تمام شد و رفتند یاران و ما سه نفر ماندیم تا ببینیم خدا چه می خواهد.

قورباغه های اینجا با غروب خورشید شروع به خواندن می کنند، یادم به صحبتهای پدرم می افتد که درباره جزیره مجنون می گفت وقتی هوا تاریک می شد باید مراقب می بودیم که عراقی ها از لابه لای نی ها حمله نکنند؛ هر ۵ متر یک نفر ایستاده بود، مراقب بود، پشه ها بیداد می کردند و صدای قورباغه ها تمام هور را پر کرده بود و شنیدن هر صدایی را غیر ممکن می کرد، در جنوب هرجا که آب باشد قورباغه و نی و پشه هایی که حتی از روی جوراب هم نیش می زنند وجود خواهد داشت.

ساعت ۱۲ یکشنبه ۹/۲/۹۸

امروز هم روزی است از روزهای خدا. امروز صبح قرار بر این شد که ارتباطمان را با مردم بیشتر کنیم. من و حاج آقا نادری و سید محمد حسین سه نفر باقی مانده از گروه ۱۰+۱ هستیم که فعلا در قرارگاه سرپنجه کار فرهنگی شده ایم، پنج شنبه و جمعه گذشته صبح و عصر و حتی یکبار تا ساعت ۱۱شب برای بچه ها کار فرهنگی داشتیم، بازی و مسابقه و شعر و قصه. اما امروز قرار بود یک عروسی از طرف فرمانداری و سپاه برگزار کنند، چرا که سه زوج جوان می خواستند عروسی کنند، بنابراین صبح برنامه ای نبود چون بچه ها مدرسه بودند، و عصر هم برنامه ای نداشتیم چون همه داشتند برای عروسی آماده می شدند؛ لذا به اتفاق حاج آقا نادری سعی کردیم بیشتر در میان مردم باشیم و به صورت چهره به چهره تبلیغ کنیم.

صبح به همراه حاج آقا نادری و یکی از اهالی به نام جلیل به سمت کارون رفتیم، کارون پشت دیوارهای اردوگاه است و در کنار آن کم و بیش حوضچه های پرورش ماهی به چشم می خورد، که فرصتی ارزشمند برای ایجاد اشتغال است که علی الظاهر کمی مغفول مانده است.

استان خوزستان استانی است با فرصت های بی شمار و نیز محرومیت های بی شمار، آب فراوان، خاک حاصلخیز، نفت سرشار، نیشکر، پتروشیمی، پالایشگاه و مهمتر از همه مردم غیور و شجاع و با سخاوت و خونگرم و مهربان! این فرصت ها می تواند مردم این استان را سرشار از ثروت کند اما مردم این منطقه مثل مردم خوب عراق از رفاه مادی محرومند. اعراب مردمیند که بر سنت های خود پا بر جا مانده اند، دین و آداب و رسوم و فرهنگ خود را حفظ کرده اند.

ای علمای اسلام به داد اسلام برسید!

مردم می گویند وهابیت در این منطقه خیلی فعالیت می کند و پول خرج می کند. تا ۱۵ سال پیش در این استان خبری از وهابیت نبود و همه شیعه بودند اما کم کم نفوذ وهابیت باعث شده برخی از جوانان شیعه وهابی شوند و برادران خود را هم وهابی می کنند، هرچند مردم آنها را طرد می کنند اما کم کم کار خود را به پیش می برند و زیاد می شوند، لذا بر طلاب و علما لازم است که به داد این منطقه برسند. نتیجه کم کاری فرهنگی در این مناطق این می شود که باید فردا هزینه های امنیتی بکنیم. لذا حتی اگر از بودجه امنیتی هم به روحانیون بدهیم تا کار فرهنگی کنند خطا نکرده ایم.

عصر که شد به همراه حاج آقا نادری و سید محمد حسین برای والیبال به جمع جوانان اردوگاه رفتیم که داشتند بازی می کردند. خدا را شکر به راحتی ما را پذیرفتند، شروع به بازی کردیم و به سادگی رفاقتمان با آنها شکل گرفت. حدود سه ساعت بازی کردیم تا اذان مغرب را گفتند، آنها را به مسجد دعوت کردم که خدا را شکر چند نفرشان آمدند و ان شاء الله در روزهای بعد باز هم با هم بازی می کنیم.

خونگرمی و محرومیت مردم این استان خیلی در دلم اثر کرده است و تصمیم گرفته ام ماه رمضان را در این اردوگاه بمانم و خدا را شکر مسئولین اردوگاه هم موافقت کرده اند.

بعد از نماز مغرب و عشا مراسم عروسی شروع شد، ۳ عروس و داماد با یک ماشین شاسی بلند وارد اردوگاه شدند، صندلی ها برای آقایان در فضای باز چیده شده بود و خانم ها هم در حسینیه بودند، و سفره عقد و خلاصه همه چیز فراهم بود. فرماندار و امام جمعه ماهشهر و همه مسئولینی که ما نمی شناختیم حاضر بودند.

۱۰-۱۵ تا روحانی هم در اردوگاه بودند و همه برنامه ریزی کرده بودند تا جشن به بهترین وجه برگزار شود. برای من که تا به حال در چنین مراسمی در بین اعراب حضور نداشتم جالب بود، دوست داشتم رقص عربی آنها را که خود به آن یزله می گویند ببینم. کم کم مراسم شروع شد، مداح آمد و شروع کرد به گفتن جملاتی دیکلمه و همه جوابش را می دادند و آماده می شدند، مداح شروع کرد به خواندن اشعار مناسب یزله، جوانان که صندلی ها را از وسط جمع کرده بودند شروع کردند به بالا و پایین پریدن و یزله رفتن، زیر پای مردم زمین می لرزید، پیرمردی را دیدم که تنها در عقب ایستاده بود و با شادی تمام یزله می رفت.

سپاه جهیزیه این سه زوج را متقبل شد و عروسی را کاملا رایگان برگزار کرد، خلاصه سیل هرچند برای مردم بد شد ولی این سه زوج به راحتی ازدواج کردند، حتی دو شب هتل هم برای آنها در آبادان رزرو شد.

والیبال امروز خسته ام کرد چند وقتی بود که ورزش نکرده بودم و می خواستم به کلاس ورزش بروم اما وقت و بودجه ام اجازه نمی داد، به لطف خدا این روزها و روزهای ماه مبارک رمضان والیبال در اینجا ادامه دارد و من هم شرکت خواهم کرد.

امروز خیلی نتوانستم با بچه ها ارتباطی داشته باشم فقط سه چهار تا جایزه به بچه هایی که قول جایزه داده بودم دادم، اما متاسفانه حدود ۶۰ نفر اسم دارم که باید به آنها جایزه بدهم ولی موفق نشده ام و احتمالا نخواهم شد.

سه شنبه باید به سمت اصفهان حرکت کنم، یک گروه دیگر از بچه های امیر بیان دارند به منطقه می آیند که باید ما سه تن آنها را توجیه کنیم.

دوشنبه ۹/۲/۹۸

امروز ناگهان برنامه ها عوض شد، اعلام کردند که ماندن مردم دیگر منتفی است و آب در روستایشان فروکش کرده است و باید به روستای خود بروند، تا مرحله دوم امدادرسانی یعنی بازسازی منازل شروع شود، اما طبیعی است که مردم به چند دلیل حاضر نیستند اردوگاه را تخلیه کنند:

  • – ترک کردن اردوگاه یعنی زندگی در ترس؛ چرا که هر لحظه احتمال دارد که سطح آب دوباره بالا بیاید و خانه های سست شده بر سرشان خراب شود.
  • – ترک کردن اردوگاه مساوی است با زحمت برای تهیه غذا و چای و شربت.
  • – ترک کردن اردوگاه یعنی شروع به کار، تعمیر منزل، خالی کردن خانه های پر از آب.

اما به هر حال اردوگاه باید تخلیه شود و راهی که به ذهن ما می رسید این بود که سطح کیفیت خدمات اردوگاه را کم کم پایین بیاوریم تا کم کم مردم اردوگاه را ترک کنند. از طرفی مردم در خانه های خود چیزی برای خوردن ندارند چرا که همه مواد غذاییشان از بین رفته است. لذا لازم است تا مدتی موکب هایی در روستاهای در حال بازسازی احداث شود تا غذای مردم تامین شود و خانه ها خشک شود و مردم خودشان بتوانند غذا تهیه کنند.

قسمت فرهنگی اردوگاه اولین جایی بود که از کار افتاد و تعطیل شد. قسمت بعد آشپزخانه بود که گویا با اصرار مسئولین و مردم به کار خود ادامه داد، تقریبا تمام نیروهای جهادی اردوگاه را تخلیه کردند و آشپزخانه نیروهای خود را از دست داد و بدون نیرو باقی ماند. من و سید محمد حسین و حاج آقا نادری و مصطفی به کمک نیروهای آشپزخانه رفتیم و کمی کمک کردیم. حدود یک ساعت که کار کردیم به علی که دیروز در والیبال با او آشنا شده بودم و آرایشگر بود زنگ زدم، آمد و سرم را اصلاح کرد، به محض شروع به کار مردم هم آمدند و صف کشیدند و علی تا آخر شب مشتری داشت و رایگان اصلاح می کرد.

علی از بچه های خوب امیدیه است، دانشجوی عمران است و علاقه خاصی به معماری اسلامی دارد، دیشب با هم به اتفاق حاج آقا نادری بر سر یادمان شهدای شرق کارون رفتیم و در راه کمی درباره آب و معماری و آمایش سرزمین صحبت کردیم. علی گفت من عاشق معماری اسلامیم و مطالعاتم را در این باره جدا از درس و کلاس ادامه می دهم، من هم از مسجد سید اصفهان و معماری آن برایش گفتم و به او گفتم که حتما معماری مسجد سید را ببیند.

خلاصه امروز تا بعد از ظهر برنامه ای نداشتیم الا اینکه بعد از ظهر باز هم برای والیبال به جمع جوانها رفتیم و ارتباطمان با آنها عمیق تر شد. امروز بهتر از دیروز بازی کردم و خدا را شکر بچه ها هم راضی بودند، در این جور موقعیت ها اگر بد بازی کنی جواب معکوس می دهد، نه تنها در دلشان جا نمی گیری بلکه از تو فاصله هم می گیرند، یا اینکه با تمسخرشان اعصابت را خرد می کنند و خود به خود منزوی خواهی شد.

امروز روحانی اردوگاه به من گفت که برنامه ماه رمضان تعطیل است و همین روزهاست که اردوگاه جمع شود لذا فکر آمدن نباش. من هم که دیشب شماره مسئول دفتر تبلیغات آبادان را از یکی از روحانیون گرفته بودم امروز با شنیدن این حرف سعی کردم با او تماس بگیرم که موفق نشدم.

امروز با یکی دیگر از جوانان روستا به نام یوسف آشنا شدیم. او به ما گفت که در انفجار حله در اربعین سال ۱۳۹۵ در عراق ۲۶ نفر از روستای ما کشته شدند از جمله پدر و مادر و خواهر من! این حرف به شدت ما را شکه کرد. با شنیدن این حرفها و با دیدن رقیه دختر ده ساله ای که در انفجار حله پدر و مادرش را از دست داده اعصابم از دست مسئولینی که می روند و با دشمنان این مردم بگو بخند می کنند و امتیاز می دهند و عکس سلفی می گیرند و به این کارهای خود می بالند، خرد می شود.

اعصابم خرد می شود از دست کسانی که با دیدن کری و اشتون و موگرینی قند در دلشان آب می شود که بروند و با آنها دست بدهند و عکس بگیرند، آنها مسئول مستقیم این بمب گذاری ها هستند و برخی از مسئولین ما به گفت و گو با آنها افتخار می کنند و تمام دستاوردشان راه اندازی گفت و گو با شیاطین است.

راستی داشت یادم می رفت امروز خانم ها مراسم جشنی در طبقه بالای آشپزخانه داشتند که به مناسبت ایام شعبان برگزار شد، صدایشان تا آشپزخانه و بیرون آن هم می آمد همه ما از خوشحالی آنها خوشحال شدیم و سعی داریم که باز هم چنین موقعیت هایی را فراهم کنیم تا خانم ها هم در این شرایط از نظر روحی تخلیه شوند. در این روزها به خانم های طلبه جهت کار فرهنگی یا برای مشاوره، شنیدن درد دل و اجرای برنامه های مذهبی نیاز است ولی طبیعتا امکان آن به طور وسیع وجود ندارد و این نیاز تا به حال در میان مسئولین احساس نشده است. (احساس شود صلوات!!!)

چهارشنبه ۱۰/۲/۱۳۹۸ ساعت ۵:۴۶ صبح اردوگاه خاتم الانبیاء آبادان

در این دو سه روزی که بچه های گروه ۱۰+۱ رفته اند به دو علت تقریبا کار فرهنگی تعطیل شده بود، یکی اینکه نیروی کافی برای کار نبود و دیگر اینکه قرار بود اردوگاه تخلیه شود و نباید برنامه ای اجرا می شد، چرا که اجرای برنامه یعنی ادامه فعالیت رسمی اردوگاه. اما دیروز طبق نظر حاج آقا معافی بین ما بچه های فرهنگی قرار بر این شد که فعالیت را ادامه بدهیم.

صبح چون برنامه ای نداشتیم و از طرفی سرویس های بهداشتی هم خیلی کثیف شده بود به سید محمد حسین گفتم: یک کار جهادی سراغ دارم، میای؟ او هم گفت: آره! رفتیم و حدود ۴۰ تا دستشویی را شستیم، البته ۲۰ تای اول خسته مان کرد و برای بقیه از جوانهای اردوگاه کمک گرفتیم، تاید و جوهر نمک و تی و جارو را هم از انبار گرفتیم و شروع کردیم، انصافا خیلی تمیز شد و خب خیلی هم خسته شدیم.

راستی نگفته بودم که چند خانم از بهزیستی آبادان صبح ها برای بچه ها برنامه دارند ولی انگار آبادانی نیستند و اهل تهران یا شهری دیگرند. هر روز می آیند، بچه های مهد کودکی را جمع می کنند و برای آنها برنامه دارند مثل نقاشی، خمیر بازی، بازی و پذیرایی. دیروز یک نقاشی پیدا کردم و به نظرم آمد که آنرا به عنوان یادگاری بردارم، وقتی به آن نگاه کردم شگفت زده شدم، بچه ای ۵-۶ ساله یک نقاشی شگفت انگیز کشیده بود، خورشید، خانه، درخت، پشه، ابر و سنگ همه آبی بودند، این کودک در نقاشیش فریاد می زد که آب همه زندگیش را پر کرده است از آن عکسی گرفتم.

چون صبح ها خانم های بهزیستی برای بچه ها برنامه داشتند و بقیه بچه ها هم علی القاعده به مدرسه می روند مگر اینکه به قول حاج آقا نوروزی اگر عشقشان نکشد نمی روند، برنامه ای برای صبح نداشتیم.

برنامه های ما ساعت ۵ عصر شروع می شد. دیروز ساعت ۵ عصر برای بچه ها از بلندگوی حسینیه قصه گفتم حدود ۲۰ تا بچه قد و نیم قد هم در حسینیه پای قصه بودند که کنترلشان کمی مشکل بود چرا که پخش شدن صدا از بلندگو آنان را به خنده وا میداشت. از طرفی هم نمی دانم چرا مدام همدیگر را کتک می زدند و می خندیدند!

بعد قرار شد از بچه هایی که به قصه گوش دادند پذیرایی کنیم که علی الظاهر باید با ۲۰ تا آبمیوه انجام می شد. به محض اینکه اسم پذیرایی آمد تعدادشان به ۵۰ نفر رسید و وقتی آبمیوه از اتاق پشتیبانی بیرون آمد تعدادشان به حدود ۱۰۰ نفر افزایش یافت. زیاد شدن بچه ها مثل زیاد شدن زنبورهاست که با امواج همدیگر را خبر می کنند. کار آنچنان از دستمان خارج شد که دو سه نفر از جوانان روستا به کمکمان آمدند و چون بچه ها را می شناختند به هر کسی یکی می دادند و دوباره ته صف ایستادن بی فایده بود به این ترفند کار تقسیم آبمیوه بین ۲۰ نفر بعد از حدود نیم ساعت تمام شد.

من فقط بسته های آبمیوه را از اتاق پشتیبانی بیرون می آوردم و به جوانان می دادم حدود ۱۰۰ پاکت آبمیوه توزیع شد، خدا خیرشان بدهد بعد هم همین جوانها کمک کردند و پاکت های آبمیوه را جمع کردند.

بعد از این عملیات سنگین فیلم به وقت شام نمایش داده شد اما آنجوری که انتظار داشتیم بزرگترها استقبال نکردند و حدود ۲۰ نفر از جوانان پای فیلم نشستند و حدود ۵۰ نفر از بچه ها. تعداد بچه ها هم تا آخر فیلم نصف شد و طبیعی هم بود چرا که این فیلم برای بچه ها مناسب نبود و ما هم آن را برای بزرگترها پخش کردیم که آنها هم استقبالی نکردند. «ما وقع لم یقصد و ما قصد لم یقع» آنچه واقع شد قصد نشده بود و آنچه قصد شده بود واقع نشد.

بعد از فیلم دوباره برای والیبال به محوطه رفتیم و تا اذان مغرب والیبال کردیم، بعد هم نماز را خواندیم و شام را خوردیم و دوباره از بلندگو برای بچه ها قصه گفتم. قصه ها را به سبک آقای رضا سرشار (رهگذر) می گویم و سید محمد حسین هم یک آهنگ زمینه پخش می کند و صدا را تنظیم می کند.

سید محمد حسین از آن اصفهانی های هنرمند و زبل است، فوتبال و والیبال و معرق و خاتم و درسش همگی خوب است، تنظیم باند و میکروفن هم که کار هرکسی نیست را به خوبی بلد است.

با شنیدن قصه خوابش برده بود

اتفاق جالبی که دیروز افتاد این بود که مصطفی با شنیدن قصه من خوابش برده بود. او می گفت در اتاق سربازها بودم و داشتم با آنها صحبت می کردم که شروع به قصه گفتن کردی و صدایت پخش شد و من کم کم خوابم برد. این حرف مصطفی خیلی مرا خوشحال کرد؛ چون من دوست دارم لحنم آرامش بخش باشد و برای خوابیدن بچه ها قصه بگویم و سعی می کنم در صدایم هم این اثر را ایجاد کنم و خدا را شکر انگار موفق شده ام. بچه ها هم از قصه گفتنم خوششان آمده بود و می گفتند خیلی قشنگ قصه می گویی.

بعد از قصه گویی، حاج آقا نادری با جوانها برای طناب کشی هماهنگ کرده بود که به حیاط رفتند و مسابقه طناب کشی را راه انداختند. سید و مصطفی هم در مسابقه شرکت کردند و حدود نیم ساعتی مسابقه برقرار بود. خلاصه دیروز روز پرباری بود و مدام در حال کار بودیم.

صبح بود که به حاج آقا معافی گفتم ما عصر می خواهیم برویم که خیلی ناراحت شد و احساس تنهایی کرد و گفت: کجا می روید! بمانید! اینها هنوز معلوم نیست تا کی اینجا باشند، بقیه که رفتند، شما هم می خواهید بروید؟! این کار مردم را به نظام و انقلاب بدبین می کند، خلاصه مردد بودم، به حاج آقا گفتم اجازه بدهید استخاره کنم، هرچه آمد همان کار را می کنم. استخاره که کردم آیه صد درصد مرا به ماندن توصیه کرد پس ماندم و خدا را شکر روز پر باری هم بود، اما عصر که شد دوباره حاج آقا را دیدم حاج آقا گفت سید جان فردا عصر دیگر بروید خدا خیرتان دهد دیگر قرار است اردوگاه تخلیه شود.

گفتم: پس گفتید می مانیم؟ گفت به هر حال ما تابع دستور و تصمیم جمعیم و قرار بر این شده که مردم به خانه هایشان برگردند و خدمات در آنجا ادامه پیدا کند؛ تا فردا برنامه داشته باشید و بعد به شهر و دیار خودتان بروید.

بعد از طنابکشی مقداری در محوطه قدم زدیم و با چند تا از جوانها و بزرگترها هم کلام شدیم و در کنار یکی از خانواده ها نشستیم و چای خوردیم. دو روز بود که چای نخورده بودیم و یک تعارف کوچک آنها کافی بود که برویم و در کنارشان چای بخوریم.

امروز قرار است برای بچه ها فیلم یا کارتنی مناسب سن خودشان پخش کنیم، مسابقه و نقاشی و جایزه هم داشته باشیم. هنوز کلی جایزه داریم که باید بین بچه ها تقسیم کنیم از طرفی گفته اند که باید بین همین بچه ها تقسیم شود، به علاوه فکر نمی کنم اگر ما اینها را دپو کنیم شخص یا گروه دیگری توان تقسیم اینها را داشته باشد، ممکن است صورت جلسه شود و در انبارها بماند. به علاوه اکنون که در حال نوشتن این مطالب مهم! هستم سه تا کارتن دیگر هم اسباب بازی آورده اند تا به بچه ها بدهیم. امروز روز آخر است و باید برای بچه ها پک های جایزه درست کنیم و تقسیم کنیم، نمی دانم چطور باید این کار را کرد اما باید انجام شود؛ خدایا خودت کمک کن!

برای تبلیغ در ماه مبارک رمضان هم به این و آن زنگ زدم و کمی هم با مردم صحبت کردم اگر قرار شد بیایم به احتمال زیاد به میان همین مردم می آیم، هرچند یک سیب را که به هوا بیندازی هزار چرخ می خورد تا به زمین برسد و من هم که از اول طلبگی کل یوم هو فی شان بوده و هستم، هرچه پیش آید خوش آید! همسرم هم در اصفهان تنهاست و تنها گذاشتن او برای یک ماه دیگر شایسته نیست، از طرفی هم دوست ندارم فرصت تبلیغ از دست برود، شاید اولین و آخرین فرصتم باشد، وهابیت هم که دارد در این مناطق نفوذ می کند و لذا لازم است مجاهدان عرصه دین به میدان بیایند و جلوی این مار پلید را بگیرند.

پنج شنبه ۱۱/۲/۱۳۹۸ ساعت ۱۲ منزل شخصی اصفهان

دیروز تنوانستم بعد از نماز صبح بخوابم و مدام در این فکر بودم که جوایزی را که آقای عابدی و مابقی دوستان به حدود ۶۰ نفر از بچه ها قول داده بودند چطور تقسیم کنیم؟ ۶۰ بچه یعنی نیمی از بچه های اردوگاه. از طرفی حاج آقا معافی هم که از اهالی همان دیار بود مدام ناراحت بود و می گفت که من جوایز را به نیت بچه های این اردوگاه آورده ام و همین طور مانده است و توزیع نمی شود و حالا مسئولین می خواهند اینها را به دیگر نقاط ببرند. قسمت فرهنگی اردوگاه هم که نیمه تعطیل بود و دیگر نمی خواستیم برنامه خاصی اجرا کنیم. لذا حاج آقا معافی به من گفت که جوائز را بین بچه ها تقسیم کن.

بعد از نماز صبح در این فکر بودم که چطور هم همه جوائز تقسیم شود و هم به همه بچه ها داده شود. البته هرکدامشان سه چهار تا جایزه گرفته بودند اما چون روحانیون قول جایزه داده بودند باید به این وعده وفا می شد. از طرفی شاید این اسباب بازی ها اولین و آخرین اسباب بازی هایی بود که این بچه ها می دیدند، لذا اگر به هرکدام چند تا می دادیم هم اشکالی نداشت. تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که بروم در تک تک اتاقها و یک آمار از بچه های زیر ۱۳ سال اردوگاه بگیرم. تا بدانم در هر اتاقی چند بچه از چه جنسی هست، بعد بروم و متناسب با آن جوایز را بسته بندی کنم و اسم هر بچه را روی جایزه اش بنویسم و توزیع کنم.

خلاصه صبحانه را خوردم و مقداری کاغذ A4 برداشتم و به سمت اتاقها رفتم. جلیل صالحی را دیدم و به او گفتم که کمکم کند، او هم مقداری از اتاقها را کمک کرد و رفت و به هر حال مرا راه انداخت. آمارگیری از تمام ساکنین اردوگاه برای من این حسن را داشت که آنها به من اعتماد کامل پیدا کردند و تقریبا با تمامی اهالی روستای دریسیه آشنا شدم و صحبت کردم. به آنها گفتم که مقداری اسباب بازی و لوازم التحریر دیگر باقی مانده که باید بین شما تقسیم شود و می خواهم آمار بگیرم و تا شب جوایز را می آورم دم در اتاق ها تحویل می دهم. لذا یک امید زیادی برای جایزه در تمام اردوگاه ایجاد شد.

از طرفی حاج آقا معافی با مسئول انبار هلال احمر آقای قناتیان که فکر می کنم از بچه های ماهشهر بود هماهنگ کرده بود که مقداری اسباب بازی دیگر به ما بدهند. من به آشپزخانه رفتم و با آقای قناتیان صحبت کردم و تایید نهایی را از او گرفتم.

وقتی از آمارگیری برگشتم دیدم حدود ۳۰ نفر از بچه های امیر بیان اصفهان به اردوگاه آمده اند، خیلی خوشحال شدم که نیروی کمکی آمده است، وقتی برای وضو گرفتن رفیتم دیدم حدود ۵۰ نفر جلوی آشپزخانه جمع شده اند و آب معدنی می خواهند و آشپزخانه هم از دستشان عاصی شده بود و در را بسته بود. سریع رفتم و به حاج آقا زاهدی که مسئول آشپزخانه بود گفتم اگر اجازه بدهید من به همه شان آب می دهم. گفت: باشه قبول. رفتم و به آن ۵۰ نفر گفتم به اتاقهایتان بروید من برای همه تان آب می آورم. باورم نمی شد همه شان رفتند.

به لطف خدا آمارگیری باعث شده بود همه شان به من اعتماد پیدا کنند. بعد از نماز ظهر با بچه های امیر بیان هماهنگ کردیم حدود ۱۰ نفرشان آمدند برای کمک، خب یک آمار تقریبی داشتم که هر اتاق تقریبا چقدر جمعیت دارد، به هرکدام ۱ تا ۴ بسته آب معدنی می دادم و می گفتم برو اتاق فلان ساختمان فلان. ظرف ۱۵ دقیقه در کمال آرامش آب تقسیم شد و این یک موفقیت بزرگ بود.

البته به نظر من مردم این منطقه مردم خیلی خوبی هستند و اگر این اتفاق در هرجای دیگری بیفتد هنگام توزیع همین مشکلات خواهد بود. من همیشه در نیمه شعبان در اصفهان می بینم و تاسف می خورم که مردم به خاطر یک لیوان شربت چقدر هول می زنند. حالا اگر آب معدنی و غذا و پتو و… بدهند چه می کنند خدا می داند!

تقسیم آب اولین تمرین بچه های امیر بیان بود و ما داشتیم برای یک عملیات جدی آماده می شدیم: تقسیم اسباب بازی!!!

بعد از ناهار و استراحت با چند تا از بچه های امیر بیان به انبار هلال احمر رفتیم و جوایز را گرفتیم، مقداری هم صابون و شامپو برای نظافت خودمان گرفتیم، خوش و بشی هم با بچه های هلال احمر کردیم و آمدیم.

وقتی داخل حسینیه رفتیم آمار را شمردم دیدم حدود ۷۰۰بچه به من آمار داده اند، تقریبا مطمئن بودم که هیچ کدامشان بچه های خیالی نیستند و دروغی در کار نیست اما بچه هایی بودند که یا در اردوگاههای دیگرند یا در روستا مانده اند، به هر حال در اردوگاه نیستند. از طرفی نمی دانستیم بچه های حاضر چند نفرند و از طرفی نمی دانستیم الان در هر اتاق چند بچه وجود دارد که جوایز را بسته بندی کنیم و اتاق به اتاق بدهیم. باید کاری می کردیم، طرحی می ریختیم و این سخت ترین مرحله کار ما بود. راههای مختلفی وجود داشت:

  • – اینکه جوایز را با خود ببریم و در هر اتاقی بگوییم بچه ها بیایند و متناسب با هر بچه جایزه ای به او بدهیم، این راه احمقانه ترین راه ممکن بود و هرگز امکانش وجود نداشت. در لحظه اول همه جوایز را از ما می گرفتند و کارمان ابتر می ماند.
  • – راه دیگر این بود که جوایز را بدون توجه به سن و جنس بچه ها بسته بندی کنیم. این ساده ترین کار بود ولی معایب جدی داشت چون طبق سن و سال و جنس و سلیقه بچه ها نبود.
  • – راه دیگر این بود که جوایز را دسته بندی کنیم یک سری برای بچه های ۱تا۲ سال یک سری برای بچه های ۳تا۵ سال و یک سری برای ۵تا۷ سال و… .دخترانه و پسرانه هم جدا. همه بچه ها را داخل حسینیه بیاوریم و یکی یکی در هنگام خروج جوایزی به آنها بدهیم.

حاج آقا معافی با راه حل دوم موافق بود و می گفت شما جوایز را بسته بندی کنید ولی در توزیع دخالت نکنید چرا که توزیع اقلام همراه با اعتراض و درگیری است و فحش خور دارد و آبروی روحانیت می رود ولی من با حاج آقا معافی موافق نبودم و راه سوم را می پسندیدم چرا که:

  • – به هر بچه های مطابق سلیقه اش جایزه می دادیم.
  • – توزیع جایزه به صورت عمومی از عهده هیچ کس و هیچ گروهی بر نمی آمد. در طی این چند روز دیدیم که گروههای مختلفی آمدند برای کودکان کار کنند و برنامه اجرا کنند ولی به دلیل شور و هیجان زیاد بچه ها و پدر و مادرهایشان هرگز موفق به توزیع جایزه و اجرای برنامه خود نشدند و اگر در موردی موفقیتی حاصل می شد به خاطر این بود که بچه های محدودی با مدیریت مصطفی داخل حسینیه می آمدند و مابقی بیرون نگه داشته می شدند. مثلا خانم های بهزیستی آبادان که نسبتا خود از عهده کار بر آمدند به همین وسیله موفق شدند و الا کنترل ۱۰۰ تا بچه با ۲۰ تا پدر و مادر که هرگز پای بند نظمی نبودند هرگز ممکن نبود.
  • – از طرفی برای بسته بندی جوایز نیاز به پلاستیک کافی داشتیم، چیزی حدود ۳۰۰ تا پلاستیک دسته دار که این هم میسر نشد. لذا یا باید کار را تعطیل می کردیم یا به روش سوم اجرا می کردیم.

پس از مشورت و نظر خواهی از بچه ها به این نتیجه رسیدیم که باید راه سوم اجرا شود، هرچند به سختی ها و اشکالات این کار هم واقف بودیم و می دانستیم که کنترل ۱۵۰ نفر بچه با ۳۰-۴۰ تا پدر و مادر که همه کار دارند و می خواهند ۴-۵ تا جایزه برای بچه هایشان بگیرند و بروند کار خیلی سختی است.

وانگهی همه می دانستیم که اهدای جایزه بدون اجرای مسابقه از نظر تربیتی کار اشتباهی است ولی چاره ای نبود چون این وسائل متعلق به این مردم بود و باید بینشان توزیع می شد، کار فرهنگی هم در این اردوگاه تعطیل شده بود و از طرفی خدا را شکر همه بچه های این اردوگاه نماز و احکام  را بلد بودند . از نظر دین و ایمان خیلی خوب بودند، لذا بیش از اینکه جایزه باشد هدیه بود، ولی احتمالا درک تفاوت منطقی و فقهی ایندو برای بچه ها ممکن نبود!!!

در این فکر بودیم که خوب است برای بچه ها فیلمی پخش کنیم تا همه به حسینیه بیایند و بعد جوایز را بینشان تقسیم کنیم که سید محمد حسین گفت لپ تاب نداریم، و لپ تابی که بود مال یکی از بچه هایی بود که رفت. در همین فکرها بودیم که گروهی از حوزه هنری اصفهان آمدند تا برای بچه ها تئاتر اجرا کنند. خب کور از خدا چه می خواهد دو چشم بینا! ما هم دست به کار شدیم با یک اعلام عمومی از بلندگو بچه ها به حسینیه آمدند. بعد از اعلام جایزه به اتاق پشتیبانی رفتم، بچه های امیر بیان داشتند جوایز را دسته بندی می کردند، در همین حین حاج آقا معافی آمد و وقتی در جریان آخرین اخبار قرار گرفت گفت من آمار دقیق بچه های اردوگاه را دارم، آمار حاج آقا معافی خیلی دقیق بود حدود ۱۵۰ نفر آمار داشت که همه طبق سن و جنس تفکیک شده بودند. گل از گلمان شکفت.

جوایز را طبق آمار حاج آقا دسته بندی کردیم. در همین حین بچه ها گفتند سید یکی آمده دم در می گوید با تو کار دارد. رفتم دیدم حسین است. حسین به من گفت شما نمی توانید این کار را بکنید، بچه ها را نمی شناسید هر بچه ای از شما چند جایزه می گیرد، من همه را می شناسم و می توانم کنترل کنم، راست هم می گفت. پریروز در تقسیم پذیرایی بین بچه ها خیلی کمک کرد و خوب از عهده کار برآمد اما این بار قضیه بزرگتر و مهمتر بود، هرچه به زمان موعود نزدیکتر می شدیم فشار و استرس بر ما بیشتر می شد. به حسین گفتم آماری که به ما داده اند ۷۰۰ نفر است! گفت نه همه شان اینجا نیستند و در روستا هستند فقط اسمشان را به شما داده اند.

گفتم بله می خواهیم هرکه جایزه می خواهد بیاید داخل حسینیه. بیا برویم و همه را خبر کنیم، با هم به ساختمانها رفتیم و می گفتیم برای گرفتن جایزه به حسینیه بیایید. مردم که مرا می دیدند خیال می کردند آمده ام جوایزی را که وعده کرده بودم بدهم لذا کمی شلوغ شد، من که اینطور دیدم به حسین گفتم مابقی را خودت برو بگو.

سریع به داخل حسینیه و به اتاق استراحت که حالا به انبار جوایز تبدیل شده بود رفتم و کار دسته بندی جوایز را پیگیری کردم، با همکاری بچه ها جوایز به سرعت تفکیک و شمرده شد و در کیسه های بزرگ گذاشته شد و آماده توزیع شد.

کار بچه های حوزه هنری هم پنجاه در صد با موفقیت همراه شده بود و فرار کرده بودند و حدود ۲۰ دقیقه ای بود که بچه ها در حسینیه سرگردان بودند و جایزه جایزه می کردند، باید هرچه سریعتر آماده توزیع می شدیم و همین کار را هم کردیم. قرار شد جوایز دم در خروج توزیع شود و هرکه جایزه اش را گرفت خارج شود. تا آمدیم جا بیاندازیم که اول بچه های ۳تا۵ ساله بیایند بعد فلان گروه بیایند حدود نیم ساعت طول کشید، چند بار جوایز را بیرون آوردیم، دیدیم نمی شود دوباره داخل اتاق بردیم، حسینیه پر شده بود از سر و صدا و داد و بیداد ما و بچه ها و پدر و مادرها.

خلاصه به هر شکلی بود همه را نشاندیم، بعد میکروفن را دست گرفتم و گفتم اول مادرهایی که بچه های ۱تا۲ سال دارند جایزه را بگیرند و بروند بعد شروع کردم برای پسرهایی که نزدیکم نشسته بودند و بین ۵ تا۱۲ سال بودند و توسط یکی دیگر از اهالی روستا آرام می شدند مولودی خواندن، و آنها هم کم و بیش جواب می دادند و یک چشمشان هم به در بود که چه اتفاقی می افتد، خلاصه کم کم جوایز توزیع شد و هوای داخل حسینیه هم دم کرده بود. کار اهدای جوایز حدود ۲ ساعت طول کشید و در این میان یکی از بچه ها هم که سرش به جایی خورده بود و بینی اش پر از خون شده بود با پدرش رفت و برای جایزه گرفتن دوباره آمد!!!

جایزه دادنها که تمام شد خسته ولی خندان به داخل اتاق رفتیم و در اتاق را هم بستیم و گفتم در حسینیه را باز کنید تا خیال مردم راحت شود که دیگر جایزه ای در کار نیست، حدود نیم ساعت استراحت کردیم که اذان مغرب شد، نماز را خواندیم و شام را خوردیم و به بچه های امیر بیان و نیروهای جهادی اردوگاه و مسئولین و اهالی روستا خداحافظی کردیم و با سید محمد حسین راهی ترمینال آبادان شدیم.

راهی ترمینال شدیم

سید محمد حسین برای ساعت ۱۰ شب دو تا بلیط گرفته بود. یوسف جمیلی به ما گفته بود که ما را می رساند خدا خیرش دهد چند بار هم زنگ زد که من شما را می برم، ساعت نه و نیم بود که زنگش زدم و آمد و سوار ماشین شدیم. بدرقه بچه هایی که این چند روز برایشان قصه می گفتم خیلی رمانتیک بود و لبخند غم انگیزی را بر صورتم نشاند. یکی دیگر از جوانان روستا که این چند روز با هم والیبال می کردیم آمد و گفت: “چرا می روی؟ به خدا ول می کنم میام اصفهانا! زندگی به چه درد می خوره؟!” با این جملات محبت خود را به من نشان داد.

راهی ترمینال شدیم و بدون هیچ مشکلی سوار اتوبوس شدیم و ساعت ۱۰ شب حرکت کردیم و ساعت ۹ صبح هم به اصفهان رسیدیم، ماشینم را هم از پدر آقای عابدی تحویل گرفتم و به خانه رفتم. حالا که این کلمات آخر را می نویسم ساعت یک و نیم ظهر است و دارم از گرسنگی می میرم، صبحانه هم نخورده ام و باید بروم چیزی بخورم.

دستمزد این جهاد را امروز گرفتم، از حوزه زنگ زدند که یک دیدار با رهبری در ماه مبارک رمضان داریم، شما هم می آیید؟ من هم از خدا خواسته ثبت نام کردم.

قصه ما به سر رسید     کلاغه به خونش نرسید

بالا رفتیم ماست بود     قصه ما راست بود

پایین اومدیم دوغ بود   ولی قصه ما دروغ نبود…

و السلام

اینجا ایران است سطح همدلی ۸۰ میلیون نفر

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , , ,

مطالب مرتبط

  1. ناشناس گفت:

    سلام خدا قوت
    عالی بود، عاقبت به خیر شوید

  2. بهار گفت:

    دمت گرم سید ولی حوصله نکردم همه متن رابخوانم اجمالا نگاه کردم عالی بود دست مریزاد.قربانت دکتربهار

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
اصفهان شرق
اصفهان شرق
وعده صادق
وعده صادق