سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۸
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۰۸:۵۴ - ۱۳۹۸/۰۲/۲۱

اختصاصی ندای اصفهان؛

روش برداشت از قرآن/ گفتاری از شهید سیدمحمد حسینی بهشتی

آنچه از نظرتان می گذرد متن مصاحبه ای است که در فروردین ماه ۱۳۵۶ در اصفهان با آیة الله دکتر بهشتی تحت عنوان «روش برداشت از قرآن» به عمل آمده است. این مصاحبه در آغاز بصورت نوار در اختیار عموم قرار گرفت و پس از انقلاب، روزنامه جمهوری اسلامی اقدام به چاپ آن نمود...

به گزارش ندای اصفهان، متن زیر که برای اولین بار در فضای مجازی منتشر می شود، کتابچه شماره ۳۵ حزب جمهوری اسلامی است که شهید مظلوم آیه الله سید محمد حسینی بهشتی به بیان نکاتی درباره شیوه های برداشت صحیح از قرآن کریم و دوری از تفسیر به رای می پردازند.

باتوجه به اینکه تز دکتری شهید بهشتی نیز پیرامون فهم قرآن بوده است می توان به عمق و غنای صحبت های ایشان در نوشته پیش رو آگاه شد. بعدها «روش برداشت از قرآن» به صورت کتاب مستقلی توسط نشر بقعه به چاپ رسیده است.

 ***

متن روی جلد: شما تا توانستید به فرزندان اسلام چون شهید بهشتی و شهدای عزیز مجلس و کابینه با حربه ناسزا و تهمت های ناجوانمردانه حمله کردید که آنها را از ملت جدا کنید و اکنون که آن حربه از کار افتاد و کوس رسوائی همه تان بر سر بازارها زده شد در سوراخها خزیده و دست به جنایاتی ابلهانه زده اید که به خیال خام خود ملت شهیدپرور و فداکار را با این اعمال وحشیانه بترساند و نمی دانید که در قاموس شهادت واژه وحشت نیست.

اکنون اسلام به این شهیدان و شهیدپروران افتخار میکند و با سرافرازی همه مردم را دعوت به پایداری می نماید و ما مصمم هستیم که روزی رخش ببینیم و این جان که از اوست تسلیم وی کنیم.

(امام خمینی)

چاپ اول: تیرماه ۱۳۶۰

چاپ دوم: تیرماه ۱۳۶۱

تعداد چاپ: ۵۰۰۰۰

مرکز پخش: دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی

روش برداشت از قرآن

شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی

بسمه تعالی

مقدمه

شهید بهشتی مظلوم زیست و مظلوم مرد و خار در چشم دشمنان اسلام بود. (امام خمینی)

آنچه از نظرتان می گذرد متن مصاحبه ای است که در فروردین ماه ۱۳۵۶ در اصفهان با آیه الله دکتر بهشتی تحت عنوان «روش برداشت از قرآن» به عمل آمده است.

این مصاحبه در آغاز بصورت نوار در اختیار عموم قرار گرفت و پس از انقلاب، روزنامه جمهوری اسلامی اقدام به چاپ آن نمود. و اینک با اصلاحات مجدد توسط خود ایشان در اختیار شما علاقمندان قرار می گیرد.

حزب جمهوری اسلامی- واحد تبلیغات

 

بسم الله الرحمن الرحیم

س- در بیست سال اخیر گرایش به فهم قرآن موج گسترده ای پیدا کرده و گرایش شدیدی به فهم قرآن پیدا شده، مخصوصاً نسل جوان از این حالت که می گفتند نزدیک قرآن نیائید چون نمی فهمید و درک نمی کنید بیرون آمده و خودشان می خواهند هر چه بیشتر از قرآن استنباط و برداشت کنند و می بینند که چه برداشتهای زنده ای هم بدست آورده اند. اما در عین حال انحرافات زیادی هم پیش آمده، دسته ای از این راه و دسته ای از آن راه، از آنطرف تعبیرها و تفسیرها و توضیحات و پیشداوری هائی می شود و از اینطرف هم موانع زیادی بوجود می آید.

 برای آنکه جوانان بتوانند خیلی خوب و اصیل از قرآن استفاده بکنند با همین امکانات ضعیفی که دارند چه باید کرد و شما چه شیوه ای را پیشنهاد می کنید؟

ج- چند سال قبل در بحثهای تفسیری مکتب قرآن به مناسبت تفسیر آیه کریمه «هوالذی انزل علیک الکتاب منه ایات محکمات هنّ ام الکتاب و آخر متشابهات…» بحث نسبتاً گسترده و مفصلی ناظر به همین ابعاد روز داشتم که خوشبختانه ضبط شده و توصیه می کنم در درجه اول بحث را که با آمادگی قبلی در چند جلسه ایراد شد و نوارش هم موجود است گوش کنید و اگر مناسب است همه آن بحث با گستردگی که دارد در اختیار این جویندگان راه حق و علاقمندان به فهم قرآن قرار بگیرد، در اختیار آنها بگذارید وگرنه این پاسخ فشرده را که در این دیدار میتوانم به سئوالتان بدهم در اختیارشان نهید، هر چند بدون تنظیم قبلی است و شک دارم که آن جامعیت لازم را بتوانم در این پاسخ که هم فشرده است، هم بدون تنظیم قبلی رعایت کنم.

پاسخ به سئوال شما را بند بند می گویم که از هم مجزا باشد:

۱- در اینکه فهم قرآن کریم کم و بیش اختصاصی گروه معین نیست کمترین تردیدی راه ندارد. بی شک قرآن برای استفاده همگان آمده است و این مطلبی است که آیات فراوان قرآن روی آن تأکید دارد، قرآن همواره تاکید دارد که این کتاب کتاب هدایت برای متقین است. این کتاب نور است و روشنگر، مبین و آشکار کننده حقایق و وظایف، خیلی روشن است که قرآن مستقیماً مورد استفاده کسانی قرار می گرفت که پیغمبر اکرم (ص) بر آنها فرا میخواند.

در داستانهای تاریخی مکرر داریم که افرادی که مسلمان نبودند و مخالف اسلام بودند چند آیه از قرآن را گوش می کردند و از همان معنائی که از این آیات می فهمیدند شور و هیجان و عشقی شدید نسبت به اسلام پیدا می کردند و هدایت می شدند. وقتی حکمی نازل میشد، وقتی دستور جهادی می آمد بصورت آیه بر پیغمبر نازل میشد و پیغمبر همان آیه را بر مردم می خواند و مردم از همان آیه تکلیف خود را می فهمیدند.

در اینکه قسمت اساسی و اصلی قرآن، نه فقط قسمت های کمش، برای فهم همگان است کمترین تردیدی نیست، هم آیات قرآن در این معنی صراحت دارد، هم هر کسی که با تاریخ و سیره نبوی آشنائی داشته باشد می داند که این از مسلمات تاریخ و سیره است. بنابراین قسمت عمده قرآن برای فهم عموم مردم است نه فهم گروهی خاص.

۲- همین قسمت عمده قرآن که برای عموم قابل فهم است اولا به زبان عربی است، ثانیا به زبان عربی عصر پیغمبر است، ثالثاً بصورت القاء شفاهی یک مطلب است نه به صورت یک نوشته، یعنی مثل سخنی که همین الان می گویم، سخنی است رویاروی که بتدریج به مناسبت های گوناگون، خطاب به مردم، گفته شده، نه به صورت کتابی که مؤلف از اول تا به آخر تنظیم کرده باشد. مطلبی بر پیغمبر نازل می شد و پیغمبر هم آن را به مردم القاء میکرد بعد این مطلبی را که پیغمبر بصورت شفاهی القاء میکرد یادداشت و ضبط میکردند، در حافظه ها یا در نوشته ها.

پس این سه نکته باید مورد توجه قرار بگیرد: ۱- قرآن به زبان عربی است. ۲- به زبان عربی عصر پیغمبر است. ۳- مطلبی است که بصورت شفاهی القاء شده و بعداً هم سینه به سینه ضبط شده، هم نوشته شده و ثبت شده.

توجه به این سه نکته مطالبی را پیش می آورد که همه کسانی که به فهم قرآن علاقمند هستند باید به آنها توجه فراوان کنند.

اول لزوم آشنائی با زبان عربی. گفتیم قرآن به زبان عربی است پس برای فهم یک متن عربی بی شک احتیاج هست به اینکه مطالعه گر زبان عربی را خوب یاد بگیرد. یاد گرفتن خوب زبان عربی شرط اول مراجعه مستقیم به قرآن کریم است. در این دوره متأسفانه در میان دوستان بسیار خوب و دوست داشتنی و با حسن نیت مکرر دیده ام کسانی بدون تسلط بر زبان عربی صرفاً با آشنائی ابتدائی با صرف و نحو و با استفاده از کتابهای لغت گاهی لغت عربی بفارسی یا واژه نامه های قرآن که اخیراً عربی بفارسی تهیه شده، در صدد فهم معنی آیات بر می آیند و گاهی اشتباهاتی می کنند که واقعاً مضحک و خنده آور است، منتها چون اینها دوستان بسیار خوب و با حسن نیتی هستند هر وقت مراجعه کرده اند و به آنها توضیح داده ایم که در کارشان نقص وجود داشته، خیلی راحت قبول کرده اند.

بنابراین آشنائی خوب به صرف و نحو، آشنائی خوب به لغت و قدرت استفاده از کتابهای لغت با توجه به این نکته که گاهی یک واژه در یک لغت چندین معنی دارد و تشخیص اینکه در اینجا کدام معنی مناسب است احتیاج دارد به تسلط نسبی در استفاده از کتابهای لغت.

دوم ضرورت آشنایی به زبان و فرهنگ عربی حجاز و نجد و یمن و مناطق دیگر در عصر پیغمبر. گفتم قرآن به زبان عربی عصر پیغمبر است. همه کسانی که با زبان آشنا هستند می دانند که در میان همه ملت ها زبان خود دچار تحول و تطور می شود. چه بسا یک لغت در ۱۳۰۰ سال قبل یک معنی می داده و امروز یک معنی جدید پیدا کرده، باید مراقب بود که این کلماتی که در آیات قرآن هست در آن عصر معنای رایجش کدام بوده، اگر کلمه ای بود که امروز یک معنی پیدا کرده و این معنی خوشایند ماست و ما دوست داریم که این کلمه در آیه این معنی را بدهد و حال آن که این معنی اصلا در آن موقع نبوده، حمل این کلمه بر این معنی در عصر قرآن واقعاً غلط است.

یکی از دوستان که در طبیعت شناسی قرآن بحث می کرد آیاتی را که راجع به طبیعت و قرآن است استخراج کرده بود، با تفاسیر و توضیحاتی در یکی از نوشته های ایشان نگاه کردم دیدم روی برخی از کلمات تکیه هائی کرده که اصلا به زبان عربی رایج در عصر قرآن نمی خورد. مثلا به آیه اَلَم نَجعَلِ اَلارضَ کِفاتاً از سوره مرسلات آیه (۲۵) استدلال کرده و از آن چنین نتیجه گرفته بود که قرآن زمین را پرنده ای تیز پرواز نامیده و حرکت سریع زمین را بیان کرده است.

او مراجعه کرده بود به لغت و دیده بود کلمه کفات به معنای پرنده تیز پرواز آمده، و استدلال کرده بود که از نظر قرآن زمین پرواز می کند. ملاحظه کنید که این آقا به لغتهای عربی مراجعه کرده بود که کفات به معنی پرنده تیز پرواز است، به او گفتم که باید دید آیا کفات در عصر قرآن و در محیط نزول قرآن هم به معنی پرنده تیز پرواز بکار رفته یا این یک معنائی است که بتدریج در ادوار بعدی پیدا کرده.

ثانیاً شما باید توجه کنید که این آیه متصل به آیه بعدی است، الم نجعل الارض کفاتا احیاء و امواتا آیا زمین را کفات قرار نداده ایم برای اموات و احیاء؟ خوب معنی پرنده تیز پرواز برای زنده ها و مرده ها چیست آیا معنی روشنی را دارد؟ با مراجعه به فرهنگ های تحقیقی معلوم می شود که کفات در اصل عبارت است از زمینی که «دربرگیرنده» چیزهای دیگر باشد؛ آیا ما زمین را شیئی در برگیرنده قرار ندادیم، در برگیرنده زنده ها و مرده ها، زنده هائی هستند که در زیر زمین لانه می سازند، مثل خرگوش و لاشه مرده جانداران هم، معمولاً دفن می شوند توی زمین یا لایه هائی از سیل می آید و روی پیکره های مرده را می پوشاند و همین هاست که از بین آنها سنگواره ها به وجود می آید.

بنابراین، اینکه انسان ببیند کفات به معنی پرنده تیز پرواز بکار رفته و چون الان در پی این است که حرکت زمین را از آیه های قرآن استفاده کند، فوراً این را حمل بر این معنا بکند شیوه درستی نیست و باید از آن خودداری شود. باید معلوم شود آیا کفات در عصر پیامبر (ص) هم به این معنی بکار می رفته یا این یک معنی جدیدی است؟ بخصوص که این معنی در کتاب های لغت پیشین وجود ندارد و این خود قرینه است که این یک معنی جدید است که در عصر پیغمبر (ص) نبوده است.

این هم نکته دوم در بند دوم، یعنی رعایت این که ما کلمات را بر معنائی حمل کنیم که در آن عصر بکار می رفته است.

از این گذشته هر مطلب که در یک زمان گفته یا نوشته شود نمی تواند ناظر به شرایط محیطی و اجتماعی زمان خود نباشد چون توی این جو دارد سخن می گوید، توی این جو دارد چیز می نویسد. بنابراین وقتی توی این جو دارد چیزی می گوید یا می نویسد یک سلسله قرائن هست که به فهم مقصود گوینده و نویسنده کمک می کند.

صحنه جنگ «احد» است؛ آیاتی خطاب به جنگجویان نازل می شود. این جنگجویانی که الان در صحنه جنگ هستند و تمام مسائل را به چشم می بینند و حضور ذهن دارند فوراً با نزول آیه مطلب و مقصود خدای متعال را درک میکنند، حالا من که الان در آن صحنه جنگی نیستم اگر بخواهم این مطلب را از همان آیه درک کنم باید چه کنم؟ باید با مطالعه تاریخ خودم را در آن صحنه قرار بدهم.

بنابراین فهم صحیح مقصود از آیات قرآن کم و بیش به حضور در صحنه های نزول این آیات ارتباط دارد. این حضور برای مردم عصر پیغمبر حاصل بوده ولی برای مردم دیگری که در آن عصر بودند اما از صحنه دور بودند یا در عصرهای بعد زندگی می کرده اند، این حضور باید بوسیله چه چیز حاصل شود؟ بوسیله مطالعه تاریخ.

این است که یکی از شرایط فهم صحیح بسیاری از آیات قرآن تحقیق تاریخی و مطالعه تاریخی و حضور از طریق تاریخ در شرایط نزول قرآن است که در این زمینه محققین گذشته کتاب های متعددی نوشته اند تحت عنوان اسباب النزول و دو کتاب از آنها کتاب های بسیار خوبی است که معروف هم هست و مورد استفاده مفسران قرآن است، یکی اسباب النزول واحدی و دیگر اسباب النزول سیوطی. ولی کتاب های دیگری هم در زمینه هست که علاوه بر این ها باید یک دوره تاریخ اسلام در عصر نزول قرآن را خوب یاد گرفت.

۳- همانطور که گفتیم قرآن نوشته ای نیست که نویسنده به صورت یک کتاب تألیف کرده باشد، بلکه مجموعه ای است از آیات و سوره ها که طی مدت بیست و سه سال به مناسبت های مختلف و در رابطه با شرایط متنوع نازل شده و به صورت یک کتاب و یک مجموعه درآمده و در این گردآوری نیز آیات و سوره ها به ترتیب تاریخ وحی و فرود آمدن بر پیامبر در پی هم قرار نگرفته است.

با تحقیق پیرامون تاریخ نزول آیات به این نتیجه رسیده ایم که در برخی موارد چند آیه در پایان سوره ای گذارده شده که سالها قبل نازل شده است. بنابراین اگر گاهی دیده شود که معنی ظاهر و روشن یک آیه با مطلب آیات قبل یا بعد از آن ارتباط کامل ندارد، نباید دچار تردید شویم و در صدد آن برآییم که یک معنی دیگر برای آیه دست و پا کنیم که با مطلب آیات قبل کاملاً مربوط شود.

۴- در بسیاری از آیات قرآن این وضع دیده می شود که کلمه اول آیه بعد متمم فعل یا صفتی است که در آیه قبل آمده است. به عبارت دیگر گاهی دو بخش از یک جمله طولانی به صورت دو آیه درآمده است. نظیر این وضع را در اشعار سیلابی فراوان می بینیم. در این اشعار پایان هر مصراع پایان یک جمله نیست و چه بسا متمم آن در مصراع بعد آمده است.

بی توجهی به این نکته نیز می تواند منشأ اشتباه فهم قرآن باشد. آیه احیاء و امواتاً یک نمونه از آن آنست. الم نجعل الارض کفاتا. احیاء و امواتا آیه احیاء و امواتا در اینجا اصولا یک جمله نیست، حتی یک جمله ربطی هم نیست، دو کلمه است که بر یکدیگر عطف شده و دنباله آیه الم نجعل الارض کفاتا است. با توجه به این ارتباط روشن می شود که کلمه «کفات» باید معنایی داشته باشد که از نظر قواعد دستوری بتواند با احیاء و امواتاً که آیه بعد است مربوط باشد.

اگر کفات را پرنده تیز پرواز معنی کنیم، از نظر دستوری یک «اسم» است و نمی تواند با احیاء و اموتاً رابطه دستوری داشته باشد، ولی اگر به معنی «دربرگیرنده» باشد، احیاء و اموتاً به آسانی می تواند با آن پیوند دستوری داشته باشد و در حکم معقول برای این صفت باشد.

به این ترتیب، حتی بر فرض این که کفات در عصر قرآن به معنی «پرنده تیز پرواز» بکار رفته باشد، با توجه به رابطه دو آیه، باید کفات را «دربرگیرنده» معنی کنیم، نه «پرنده تیزپرواز».

۵- در قرآن آیاتی را می بینیم در مورد یک موضوع که در زمانهای مختلف نازل شده، یکبار چند آیه آمده و دو سال بعد، چند آیه دیگر آمده و چون شرایط تازه ای بوده، مطلب تازه ای را گفته و مطلب قبلی را تکیمل کرده است. هر گوینده یا نویسنده ای، این کار را می کند. اگر امروز بخواهیم بگوئیم اسلام، درباره فلان مطلب چی گفته، باید تمام آیات مربوط به این مطلب را در قرآن بیابیم و با رعایت ترتیب تاریخی نزول آنها را جمع بندی کنیم. بتوانیم بفهمیم که مقصود نهائی اسلام چه بوده است، این است که گفته می شود، «القرآن یفسر بعضه بعضاً» قرآن طوری است که قسمتی از آن معنی دقیق قسمت دیگر را روشن می کند.

۶- در عین این که گفتیم قرآن کلامی است که در شرایط تاریخی خاص، نازل شده و به مسائل آن زمان نظر دارد، به حکم این که، کتابی است جاوید و جهانی، هرگز نمی تواند مقصود از آیات به آنچه مربوط به شرایط ویژه آن زمان هست، مربوط باشد. یعنی معنی آیات را باید به شرایط زمانی و مکانی دیگر، گسترش داد. گسترده بودن و حکم، و مقصود از یک آیه، و محدود نمودنش در چهارچوب زمانی و مکانی خاص نزول آیات امری است روشن و مسلم که از خود قرآن بدست می آید. وقتی قرآن پیغمبر را «نذیراً للعالمین» و «کافه للناس» معرفی می کند، وقتی که می خواهد بگوید قرآن باید همه جا را بگیرد، بنابراین این مطلب نمی تواند خطابش در آن چهارچوب محصور باشد. بلکه مفاد و روح این مطلب گسترش پیدا می کند، به شرایط زمانی و مکانی دیگر.

گسترده کردن این مطلب به شرایط زمانی و مکانی دیگر کاری است بالاتر از فهم ساده قرآن و احتیاج دارد به تسلط بیشتر بر فهم همه قرآن. و نمی توانیم انتظار داشته باشیم که هر فردی این کار را بکند. حتی هر عرب زبان خوش فهم زمان پیغمبر که در صحنه ها هم حضور داشته، نمی توانسته آن معنی گسترده آیه را، که شامل زمانها و مکانهای دیگر نیز می شود به آسانی بفهمد زیرا این یک کار برجسته تخصصی است.

۷- قرآن، کتابی است ناظر به انسان و بافت های تو در تو و گوناگون روح و اندیشه و رفتار انسان که برخاسته از خواسته های او است به دلیل گوناگونی انسانها و تنوع بی اندازه ای که در بافت های روانی و ذهنی و رفتاری بشر هست، تأثیر قرآن بر روی انسانها، گوناگون است. مکرر تجربه کرده ایم که یک آیه بر یک نفر خوانده می شود و دل او را آتش می زند و او را به هیجان در می آورد و همین آیه بر فرد دیگری خوانده می شود، ولی تأثیر زیادی در او نمی کند.

برداشت ها، و تفسیرهائی که افراد گوناگون از یک آیه می کنند بسیار گوناگون است و گاهی می بینید که یک جوان بدلیل آمادگی و تشنگی روحی اش از یک آیه برداشت زنده و جالبی دارد، با یک نوع جاذبه خاص، و چه بسا می بینید که یک فرد خیلی متخصص که واجد این روحیات نیست نتواند از این آیه برداشتی دلنشین و ناظر بر جنبه ها و نکته های ظریف روحی داشته باشد. این مسئله ای است که باید در مورد قرآن و خیلی از متون دیگر دینی و انسانی بدان توجه داشت.

من به سهم خود، از این که افراد، برداشت های زنده خود را از آیات بنویسند و تقریر و تنظیم کنند خیلی خوشحال می شوم، ولی به یک شرط، به شرط این که با صراحت بگوید من از این آیه چنین برداشتی دارم و اصرار نداشته باشد که حتماً مقصود از آیه همین برداشت بوده است. چرا؟ چون اگر بخواهد بگوید این آیه منحصراً این معنی را می دهد، آنوقت کس دیگری هم پیدا می شود که روح او از این فرد مترقی تر و تشنه تر و بافت های اندیشه ای و رفتاریش فراتر است، آیا می توانیم راه را بر برداشت او ببندیم؟

این مطلبی است که من خود بدان مقید بوده ام و در بحثهای تفسیری که داشتم هر وقت خواستم آیه ای را با برداشت نوی معنی کنم، سعی کردم آن برداشت شخصی را حتی در ترجمه فارسی دخالت ندهم و بگویم ترجمه آیه این است و برداشت من از آیه آن. توصیه می کنم ترجمه آیات را از برداشت شخصی خود جدا کنید، که ممکن است برداشتی مترقی تر از برداشت شما هم وجود داشته باشد. به همین دلیل که به برداشت خود اهمیت می دهند؛ باید به برداشت دیگران هم اهمیت دهید، همان برداشت های زنده را می گویم چون همان برداشت های زنده هم درجات مختلفی دارد.

۸- در همین برداشت های زنده گاهی به انحرافهای عجیب برخورد می کنیم، یک نمونه از این انحراف های عجیب مربوط است به طلبه ای که مراحل تحصیلی معمولی را تا پایان سطح (پاورقی: دوره طلبگی سه دوره است، مقدمات، سطح و خارج که همان دوره دکترا و فارغ التحصیلی است.) خوب گذرانده و در شهر خودش سطح درس می دهد، ایشان یک نوشته تفسیرگونه ای دارد که این اواخر آورده بود من ببینم، و می خواست چاپ کند و گفت ممکن است بعداً جنجال هائی بوجود بیاید، بهتر است قبلاً مسائلی که جنجال آفرین است به من تذکر داده شود تا اصلاح شود.

این نوشته حدود ۳۰۰ صفحه بود و سوره حمد و قسمتی از سوره بقره را تفسیر کرده بود، من حدود دوازده صفحه اول این نوشته را دیدم و مجبور شدم هفت صفحه بر آن دوازده صفحه نقد بنویسم و آنگاه خطاب به نویسنده نوشتم انصاف دهید که نمی شود انتظار داشت که یک منتقد برای ۳۰۰ صفحه احیاناً ۵۰۰ یا ۲۵۰ صفحه نقد بنویسد، این نمونه ها است حالا دیگر خود دانید، بعد نگاهی کردم به بحث های دیگر و به مطلبی برخوردم که برایتان نقل می کنم.

نویسنده می رسد به آیه اقیموا الصلوه، و در ترجمه آیه می نویسد: برپای دارید آتش انقلاب را و می گوید صلوه یعنی آتش انقلاب زیرا قرآن می گوید ان الصلوه تنهی عن الفحشاء و المنکر یعنی صلوه بازدارنده از زشتی ها و ناپسندی ها و تجاوزها و ظلم هاست، ما صدها میلیون مسلمان داریم که حداقل ۳۰۰ میلیون از آنها مرتب نماز می خوانند، اما آیا این نماز که می خوانند بازدارنده از فحشاء است؟ عملاً نه. ما می بینیم در میان این ها نماز هست، مسجد هست، بغی و فحشاء و منکر هم هست.

پس معلوم می شود این نماز که الان ما می بینیم بازدارنده از فحشاء و منکر نیست اما قرآن با صراحت می گوید: ان الصلوه تنهی عن الفحشاء و المنکر، اگر صلوه به معنی نماز باشد، این آیه از قرآن راست نیاید و قرآن یک ادعائی کرده که خلاف درآمده، برای این که ساحت قرآن کریم را از یک خلاف واقع گوئی منزه نگه داریم باید بگوئیم صلوه معنی دیگر دارد، تا حالا اشتباه می فهمیده اند که صلوه یعنی نماز، صلوه معنی دیگر دارد و آن آتش است، آتش انقلاب، بنابراین تمام آیاتی که می گوید اقیموا الصلوه یعنی برپا دارید آتش انقلاب را.

حالا معنی اقامه هم فهمیده می شود که چرا نگفته «صلوا» ولی می گوید «اقم الصلوه» چون صلوا غیر از اقم الصلوه است، اقم الصلوه یعنی برپای دار آتش انقلاب را «یقیمون الصلوه»: نیز از برپای دارندگان آتش انقلاب یاد می کند. اینان مؤمنین راستین اند که آتش انقلاب بازدارنده آنها از فحشا و منکر و بغی است و آیه قرآن خلاف واقع از آب در نمی آید.

با این کشف مهم معلوم شده در طول این چهارده قرن از خود پیامبر خدا گرفته تا همه مردم دیگر، صلوه و اقامه صلوه را عوضی می فهمیده اند و لابد این آقا «قد قامت الصلوه» را که قبل از هر نماز می گوئیم، چنین معنی می کند که: «برپا شد آتش انقلاب؟!» خوب این همان تفسیر به رأی است، این همان چیزی است که هر آدم منصف (نمی گویم هر آدم مسلمان، نمی گویم هر آدم معتقد به خدا و قرآن و می گویم هر آدم منصف.) یک آدم غیر مسلمان و حتی غیر معتقد به این که قرآن کتاب وحی است اگر بیاید و ببیند با این متن و بر سر این متن این بلاها آورده می شود می گوید آقا دست بردارید برای خودتان نشسته اید و معنی های متناسب با خواسته های خودتان برای قرآن درست می کنید.

به این آقا می گوییم:

بله آقا، قرآن کتاب انقلاب است، اسلام آئین انقلاب است و آیات انقلابی قرآن بسیار فراوان، اما مگر آیات انقلابی در قرآن قحط است که ما برای نشان دادن چهره انقلابی اسلام اقیموا الصلوه را این گونه معنی کنیم. آقای من اگر می بینی ۳۰۰ میلیون نماز خوان هست و نمازشان بازدارنده از فحشاء و منکر نیست چون نمازشان: نماز نیست، نمازشان صورت نماز است.

قرآن می گوید نماز بازدارنده از فحشاء و منکر است؛ این که ما داریم صورت نماز است صورتی بی معنی یا کم معنی، نماز ذکر است، یاد خداست، اگر براستی انسانی هر روز ۵ بار نماز خواندنش تجدید ذکر الله و یاد خدا در درون او باشد و در دل او و جان او یاد خدا زنده شود و خداشناسی اش درست باشد، و معرفتش از رابطه با خدا معرفت صحیحی باشد، هر بار که یاد خدا را در خود تجدید کند در این که جلوی او را در فحشاء و منکر و بغی بگیرد مؤثر است.

نماز راستین بازدارنده از فحشاء و منکر و بغی است آن هم نه صد درصد، مگر آتش انقلاب صد درصد جلوی فحشاء و منکر و بغی را گرفته، کدام کشور انقلابی داریم که در آن صد درصد جلوی فحشاء و منکر و بغی گرفته شده باشد، نماز راستین نیز به نسبت یکی از عوامل بازدارنده از فحشاء و منکر و بغی است.

اقامه صلوه هم معنایش معلوم است، ما در فارسی می گوئیم مراسم جشن برپاشد، مراسم نیایش برپا شد. این یک اصطلاح است، در زبان انگلیسی بجای نماز خواندن می گوئیم to say prayer (دعا گفتن) این یک اصطلاح است و در هر زبانی بصورتی بیان می شود، مسئله مهمی نیست. اگر شما در فارسی بگوئید آیا نمازتان را گفتید، خنده آور است، باید گفت آیا نمازتان را خواندید؟ در عربی هم اگر بگوئیم «هل قرات الصلوه» باز مسخره است باید بگوئیم هل صلیت و این امر مربوط به اختلاف تعبیر در زبانهای مختلف است.

علاوه بر این قیام یکی از واجبات نماز است و قیام قبل از رکوع یکی از ارکان نماز است بنابراین در عبادتی که قیام و برپا بودن از واجبات اصلی آنست، تعبیر «برپا دارید» و تعبیر «نماز بپا شد» تعبیری است طبیعی و بجا و دیگر نیازی نیست که نماز به معنی آتش، آن هم آتش انقلاب باشد، تا تعبیر برپا داشت جور آید.

به هرحال این نوع روبرو شدن با آیات قرآن کریم همان تفسیر به رای است که سبب می شود این کتاب الهی از اصالت بیفتد، آیا هیچ یک از جوانان عزیز با ایمان و باصفای ما حاضرند آیات قرآن و عبارات قرآن بصورت یک موم دربیاید که این موم نرم را در دست هر کس دادی به هر شکل که دلش خواست دربیاورد و بجای آنکه قرآن چهارچوب فکری، ابعاد فکری مشخص، جهان بینی و ایدئولوژی معین به ما بدهد، بصورت چیزی درآید که هر کس به هر جور که دلش بخواهد، می تواند معنی کند؟

گاهی گفته می شود که زبان قرآن زبان رمز و سمبولیک است. باید روشن شود که مقصود از این جمله چیست، اگر کسی بخواهد بگوید زبان قرآن زبان رمز است مثل نامه های رمزی اداری سیاسی یا نظامی که رمزی نوشته و فرستاده می شود و رمز هم کلیدی دارد پیش گیرنده نامه که به آن مراجعه می کند تا معنی نامه را بفهمد، ما این را قبول نداریم و شما هم قبول ندارید. قرآن کتاب رمز نیست، کتاب مبین است با مفاهیمی روشن و روشنگر و قسمت عمده و اصل آن آیات محکمات است با معانی استوار و قابل فهم برای همگان.

بله قسمتی از آیات قرآن که متشابهات نامیده می شود کم و بیش به صورت رمز است، اما قسمت کمی از آیات، نه همه قرآن و نه قسمت همه قرآن.

اما اگر به این معنی باشد که قرآن کلامی است دارای یک سلسله معانی سر راست و همه کس فهم، ولی علاوه بر اینها اشاراتی دارد به مفاهیم و مطالب عالی تر، که کسانی که از نظر فکر یا از نظر مرحله اجتماعی وضع پیشرفته ای دارند آن اشارات را بهتر می توانند درک کنند و این اشارات نیز ضد آن معنی سر راست نمی تواند باشد بلکه مرحله عالی تری است از آن معنی سر راست که همگان می فهمند. سمبولیک بودن قرآن به این معنی قابل قبول است؟ بله.

۹- فهم قرآن در سطوح بالاتر از سطح عمومی و همگانی، نیاز به تخصص دارد، و در برخی از سطوح نیاز به استفاده از سرچشمه ی وحی.

یک درجه از فهم قرآن مخصوص پیامبر و ائمه علیهم السلام است و جز از طریق روایات آنها نمی توان بر آن دست یافت و این در مواردی است که ارتباط یک معنی سمبلیک و رمزی یا ارتباط یک معنی گسترده تر با الفاظ و عبارات قرآن، حتی بعد از توجه به این معانی، روشن نباشد.

در این گونه موارد تنها پیامبر اکرم (ص) و ائمه (ع) هستند که می توانند از ارتباط این معانی یا آیات مورد نظر سخن گویند. زیرا پیامبر همانطور که آورنده اصل وحی است، آورنده این توضیحات استثنائی هم می تواند باشد. اینکه در روایات آمده است که تفسیر آیات مخصوص پیامبر و اهل بیت (علیهم السلام) است منظور این درجه از تفسیر است، یعنی این که ارتباط معنی با لفظ حتی بعد از توجه به معنی مورد نظر روشن نباشد.

نوع دیگر از معنی سمبلیک بدین صورت است که ارتباط معنی با لفظ آنقدر ساده و روشن نیست که خیلی ها با دقت بفهمند اما بعد از اینکه یک نفر فهمید و گفت از این آیه می توان این معنی را فهمید دیگران هم متوجه می شوند و می پذیرند که این معنی تازه به آیه مربوط می شود. این هم تفسیر قرآن است ولی نه تفسیری که مخصوص پیامبر و ائمه باشد، ولی در این نوع تفسیر هم باید سخت هشیار باشیم که تحت تأثیر هوی و هوس و خواسته و رای خودمان قرار نگرفته باشیم که اگر قرار گیریم معنایش این است که من دلم می خواهد این آیه این معنی را بدهد و پی آن می گردم که یک نفر پیدا شود و ادعا کند که این معنی از این آیه فهمیده می شود، تا فورا از او بپذیرم.

اگر چنین باشد این خود یک نوع تفسیر به رأی است که مذموم و مطرود و مردود است و در روایات از پیامبر و ائمه سخت با آن مخالفت شده است. نمونه اش همین مطلبی بود که در مورد صلوه مطرح کردم، این آقای مطالعه گر قرآن چون دلش می خواهد مرتب از آیات قرآن شواهدی بر انقلابی بودن قرآن بدست آورد ذهن او متوجه معنایی می شود که کسانی که بیطرف باشند می بینند که اصلا ارتباطی با این لفظ ندارد.

در بخش مربوط به گسترده کردن احکام و مطالب آیات نسبت به شرایط زمانی و مکانی نیز تذکر یک نکته ضرورت دارد و آن این است که درک این گستردگی غیر از تخصص علمی به کمال دیگری نیز احتیاج دارد و آن کمال امامت است، یعنی گسترده شدن یک حکم از شرایط زمانی و مکانی معین به شرایط زمانی دیگر، ظرافتی دارد که هر عالم و محققی نمی فهمد، یک امام می فهمد، یک راهبر می فهمد رهبر است که می تواند چم و خم ها را درک کند.

بنابراین گسترده کردن آیات در این مدار و در قلمرو امامت قرار می گیرد، حالا اگر امامت مطلق و در حد امام معصوم باشد می گوئیم مخصوص امام معصوم است، و اگر در قلمرو امامت نسبی است که غیر معصوم را هم شامل می شود (پاورقی: جانشین امام) می گوئیم از شئون امام نسبی است اما یک عالم محقق که اصلا در مدار امامت نیست ولو علامه باشد نمی تواند این گستردگی را لمس کند.

۱۰- در قرآن، آیات متشابه وجود دارد، کلماتی هست که معانی آنها خیلی روشن نیست از قبیل فواتح سوره الم یس، کهیعص (پاورقی: در پرسش های بعدی توضیحی در این زمینه داده می شود.) و امثال اینها. علاوه بر اینها در قرآن احیانا «کلمات و جملات دیگری هست که معنای خیلی روشن ندارد و نوعی رمز است. به این گونه جملات و کلمات و رفتن و بدنبال کشف مطلب جدید رفتن و روی ذوقیات حرف زدن نیز روش نادرستی است و سبب می شود مطالبی به حساب قرآن گذارده شود که هیچ ارتباط روشن و مستندی به قرآن ندارد.

وقتی یک گوینده رسما اعلام می کند که در گفتارش اشاره ها و رمزها و کنایه ها هست مخصوص آنها که کلید این رمز را دارند، چرا یک کتاب می خواهد ما اصرار کنیم که این رمز را کشف کنیم بدون آنکه کلیدش را داشته باشیم. هستند کسانی که از قبیل تلاشها در مورد کهعیص و حم و حمعسق و نظائر اینها کرده و هر کس به سلیقه خود سخنی گفته است، یکی گفته کهیعص به حساب ابجد اشاره است به زمان ظهور امام زمان عج. دیگری توجیهی دیگر و… این کارها واقعاً انحرافی است و باید از آن سخت خودداری شود.

خود قرآن در سوره آل عمران فرموده که این آیات را خداوند می داند و کسانیکه از خدا گرفته باشند یعنی پیامبر و امام، بنابراین در آیاتی که متشابه و چند پهلو هستند باید سخت محتاط باشیم.

تا آنجا که من در قرآن برخورد کرده ام در قرآن دو نوع متشابه داریم:

۱- متشابه کامل مثل الم و امثال آن.

۲- متشابه نسبی، یعنی عبارت تا یک حد معنایش روشن است، از آن حد که می خواهد فراتر رود متشابه می شود، انسان گیج می شود.

در هر جا که انسان می خواهد فراتر رود و گیج می شود در آنجا هم باید قطعاً از تأویل خودداری کرد.

بنابراین در متشابهات کامل و در متشابهات نسبی به طور نسبی باید از دست زدن به تأویل خودداری کرد.

هرجا متشابه است یعنی هرجا انسان می بیند در استفاده معنی از عبارت تردید و تزلزل هست، و عبارت طوری است که وقتی دو معنی مقابل بر آن عرضه می کنیم می تواند به این معنی باشد و می تواند به آن معنی باشد، باید در همان حد دلالت واقعی عبارت توقف کنیم و مطلبی را که نمی توان از خود الفاظ فهمید به حساب قرآن نگذاریم.

ممکن است یک عبارت در یک حد یک پهلو و سر راست باشد ولی از این حد که فراتر رود دو پهلو یا چند پهلو شود به این عبارت می گوئیم متشابه نسبی که نسبت به آن معنی که سر راست و یک پهلوست محکم است و نسبت به فراتر از آن متشابه.

به هر حال باید از استناد به عبارتهای چند پهلو در آن مرزی که دوپهلو یا چند پهلو می شود جداً خودداری کرد. و این توصیه موکدی است که خود قرآن میکند، چون مستمسک قرار دادن این عبارتهای چند پهلو، جز فتنه و جز اختلاف ثمره ای دیگر ندارد، این است که قرآن میفرماید «فاما الذین فی قلوبهم زیغ فیتبعون ما تشابه منه ابتغا الفتنه و ابتغاء تأویله».

آنان که در دلهاشان انحرافی هست بدنبال بخشهای متشابه قرآن میروند تا فتنه گری کنند با این عنوان که می خواهیم تاویل و سرانجام آیات قرآن و معانی عمیق آنها را بدانیم، در صورتی که ما یعلم تاویله الا الله سرانجامش را جز خدا نمی داند، خدا و کسانی که از خدا گرفته باشند یعنی، پیامبر و ائمه طاهرین به اعتبار اینکه می توانند تأویل و سرانجام آنها از خدای متعال بگیرند، بنابراین می توانند آیات را تأویل کنند.

بنابراین ما مثل اخباریها نیستیم که فهم قرآن آن را یکسره مخصوص پیامبر و امامان بدانیم و بگوئیم برای فهم هر آیه ای باید به روایاتی که پیرامون آن آیه آمده مراجعه کرد. ما می گوئیم مقداری از آیات را که آیات بینات و محکمات قرآن هستند، همه مردم می توانند بفهمند بشرط آنکه عربی بدانند، آن هم عربی قرآن و بشرط آن که با شرایط نزول آیات آشنا باشند و بشرط اینکه از آن حدی که به روشنی می فهمند فراتر نروند و اگر خواستند فراتر روند تمام آن قیودی را که گفتیم رعایت کنند.

۱۱- بعضی هستند تا یک روایت در تفسیر قرآن پیدا کنند، می گویند این را دیگر امام یا پیامبر فرموده آقای من چه کسی گفت هر روایتی که در هر کتابی به نام پیامبر و امام است واقعا از پیامبر و امام می باشد؟ بله اگر ما بدانیم که پیامبر و امام درباره این آیه مطلب را فرموده بیشک بالای چشم ماست، اما بعد از اینکه اثبات شد این روایات گفته پیامبر یا امام است.

اگر روایات تفسیری مسلم باشد که از پیامبر و امام است و قطعی الصدور باشد، بدیهی است که در فهم قرآن نقش تعیین کننده دارد اما چه مقدار از این روایات تفسیری را می توانیم اثبات کنیم که قطعاً از پیامبر و ائمه است بی شک بسیاری از این روایات که در تفسیرها آمده از نظر سند مخدوش است، تازه اگر از نظر سند مخدوش نباشد خبر واحد است و نمی تواند دلیل قطعی باشد.

بنابراین در برخورد با روایات تفسیری موضع ما مشخص است و موضعی که مورد تأیید عموم علمای بزرگ نیز هست. موضع ما اینست که اگر روایتی از نظر سند و از نظر دلالت قطعی باشد، این روایت ردیف قرآن است. همان کتاب و سنت و همان کتاب و عترت است. اما اگر روایت یا سندش مخدوش یا ظنی باشد یعنی قطعی نباشد یا دلالت عبارت قطعی نباشد، حق نداریم به آنها نقش تعیین کننده در فهم قرآن بدهیم.

این موضوعی که اعلام می کنم موضوعی قطعی است و این موضوع شخصی نیست، موضع عمومی محققین ماست و آن اینست که هر روایت که استنادش به پیامبر و امام علیهم السلام قطعی باشد و خود روایت از نظر عبارت، مبهم و تو در تو نباشد و معنی روشنی بدست دهد، در تفسیر قرآن نقش قطعی و تعیین کننده دارد، ولی مادون این هیچ گونه نقش تعیین کننده ندارد، مثل تاریخ است چیزی در ردیف همان مطالعه تاریخی است. اکثر روایات تفسیری از آنهائی است که استنادش قطعی نیست و بسیاری از آنها نیز از نظر معنی چندان روشن نیستند.

در مورد روایاتی که در تفسیر علی بن ابراهیم آمده و روایاتی که در تفسیر منسوب به امام حسن عسگری آمده، بحث ها هست. حتی در مورد روایات تفسیری که در کتاب کافی آمده بحث ها هست، کدام عالم و فقیه است که امروز با همه روایات کافی در فقه معامله قطعیت بکند؟ مرحوم آیت ا… بروجردی در تدریس فقهشان مکرر در مکرر روی روایات کافی بحث می کردند، روایاتی را رد می کردند روایتی را کنار می زدند، در خود کافی روایات متضادی هست ناچاریم عده ای از آنها را کنار بزنیم، بنابراین در فقه چنین است که باید در رویاروئی با روایات سخت دقیق باشیم که اهمیت و احترام قطعی را که برای سنت و عترت قائلیم و مو لای درزش نمی رود.

با اهمیت و اعتبار نابجائی که به هر عبارت منسوب به پیامبر و ائمه طاهرین، سلام ا… علیهم اجمعین است داده می شود، عوضی نگیریم.

در همین کتابهای حدیث است که خود پیامبر (ص) در زمان خود فرمود که دروغگویان زیادی هستند که از زبان من برای شما مطلب دروغ نقل می کنند، هر چیزی را از آنها قبول نکنید، هر چه از زبان من نقل کردند بر کتاب الله، عرضه کنید آن چیزی از آن که مطابق با قرآن باشد قابل قبول است و هر چه مخالف قرآن باشد قبول نکنید.

این امر روشنی است که امروز و دیروز و اسلام و غیر اسلام ندارد، قبل از اسلام بوده، در همه ادیان، در همه مکتبها و در همه اجتماعات بوده، همه جا دروغزن هائی که خبر جعل می کنند بوده اند. کتاب کافی و امثال آن مورد احترام ماست، ارزش هم دارد ولی دربست قطعی نیست، یعنی کافی پا به پای قرآن نیست. مرحوم ثقه الاسلام کلینی، از نظر ما عالمی جلیل القدر است ولی آیا کافی پا بپای قرآن است؟ نهج البلاغه هم پابپای قرآن نیست، کتابهای مرحوم صدوق هم پابپای قرآن نیست، خلاصه هیچکدام پابپای قرآن نیستند، اینها کتابهائی هستند که باید مورد بررسی قرار گیرند.

قرآن چون استنادش به پیامبر اکرم قطعی است معیار اصلی است، حدیث قطعی هم از پیامبر و ائمه علیهم السلام هم مثل و عدل و پابپای قرآن است، اما به شرط آنکه قطعی باشد.

بنابراین استفاده از احادیث و روایات در فهم قرآن فنی است بسیار ظریف و بسیار دقیق و یک کار کاملاً فنی و تخصصی است. چرا؟ برای اینکه بخشی از این احادیث جعلی است، احادیث غیر معتبری است که انسان را به اشتباه می افکند.

اینها مطالبی است که توانستم در این اثنای سفر که فرصت تنظیم و مراجعه ندارم در پاسخ سئوال جنابعالی بگویم.

بار دیگر تأکید میکنم، کسانیکه به آن ظرایف مسایل اجتماعی و اخلاقی و مسایل عرفانی و مسایل معنوی انسان آشنا هستند طبعاً در رویاروئی با قرآن کریم برداشتهای زنده و ارزنده دارند، هرگز نباید ارزش آنها را نادیده گرفت اما بشرط اینکه به حد تفسیر به رای، بحد تحمیل دلخواه ما بر قرآن نرسد، روایات جالبی در تفسیر قرآن هست که بسیار مفید است ولی بشرط اینکه نقش تذکر دهنده به آنها بدهیم نه نقش تعیین کننده.

نقش تعیین کننده را تنها به روایتی می توانیم بدهیم که استناد آنها به پیامبر و امام قطعی باشد قطعی می گوئیم نه مظنون، حتی خبر صحیح، خبری که در اصطلاح علم الحدیث به آن خبر صحیح می گوئیم و در فقه هم استناد به آن را تجویز میکنیم، اگر قطعی نباشد در تفسیر قرآن نقش تعیین کننده ندارد، خبر صحیح به خبری می گوییم که راویان آن شیعه و عادل باشند، اینگونه خبر همیشه قطعیت ایجاد نمی کند، یقین ایجاد نمی کند خبری غیر یقینی است که یک آدم مورد اعتماد گفته است، این نوع خبر ممکن است در فقه حجت باشد ولی در تفسیر حجت نیست.

در تفسیر فقط خبر یقینی آن هم، در حدود دلالت روشن و یقینی است می تواند، نقش تعیین کننده داشته باشد، و روایات دیگر فقط نقش تذکر دهنده دارند. امیدوارم که با رعایت این معیارها بتوانیم در استفاده از قرآن که کتاب من الله است و نور است و هدی هست و مبین است در راه راست قرار گیریم.

یا اهل الکتاب قد جائکم من الله نور و کتاب مبین یهدی به الله من اتبع رضوانه سبل السلام، واقعاً امیدوارم که همه ما بتوانیم به آنچه در آیه کریمه آمده اهتمام بورزیم، از جانب خدا نور و روشنی و چراغ فروزان و کتاب روشنگر و آشکار کننده آمده که خداوند انسانهائی را که دنبال رضای خدای باشند نه دنبال هوای خویش به وسیله این کتاب به راههای سلام و سلامت و امن و امان و سعادت هدایت میکند، امیدوارم همه ما از قرآن، آن استفاده ای را بکنیم که این آیه کریمه خواسته است.

 

سئوال ها:

سئوال: در مسئله تأویل و تفسیر به رای پرسشی مطرح است بدینصورت که تا آن جا که اطلاع دارم، معمولاً مفسرینی که الان از آنها آثاری هست در گذشته در ابعاد مختلف فلسفی یا عرفانی مسایلی را مطرح کرده اند و متأسفانه کمتر با نقش تعیین کننده اجتماعی به قرآن نگاه کرده اند. شاید افراطی که در این زمینه الان بوجود آمده یک انگیزه اش این باشد که به هر حال از آن تفاسیر نتوانسته اند استفاده کنند و دیده اند آنچه حق اسلام بوده و آنچه در اسلام بوده و برایمان روشن است که اسلام توانسته انسانهائی با بینش و منش جهانگیر بسازد و رهبری کند، در این تفاسیر انعکاسی از بینش اجتماعی قرآن نیامده است، در نتیجه از این طرف افراط هائی بوجود آمده که همه مسائل را بطرف مسائل اجتماعی و انقلابی بکشانند.

سئوال من اینجاست که اولا آیا این نوع برداشتهای فلسفی که یک فیلسوف از قرآن دارد یا برداشت های عرفانی که یک عارف مطرح می کند خود نوعی تفسیر به رای نیست؟ و ثانیاً برای جبران این بی توجهی به دید اجتماعی قرآن ما چه راههائی داریم.

پاسخ: پاسخ به این سئوال و امثال آن در آنچه عرض کردم به روشنی آمده است.

آنچه که یک فیلسوف یا عارف و سالک درباره آیات قرآن می گوید، مشمول همین نقطه نظرهاست که در این بحث آمده است. ممکن است یک فیلسوف یا عارف بدلیل اینکه در اندیشه، و اخلاق و عمل به کمال برتری رسیده بتواند اشاره ای را از قرآن درک کند که آنهائی که پائین ترند درک نکنند، پس فوراً برداشت او را تخطئه نکنید و تفسیر به رای ننامید، اگر این برداشت او به عبارت آیه بچسبد یعنی اگر ارتباط الفاظ و کلمات و عبارت آیه با این معنی و برداشت تازه برای ما روشن باشد می توانیم آن را به حساب قرآن بپذیریم و الا بحساب قرآن نمی پذیریم و حداکثر اینست که بگوید این آیه در من یک چنین برداشتی ایجاد کرده است بدون اینکه به حساب قرآن گذارده شود.

بنابراین اینکه این برداشت ها را یکسره تخطئه کنیم یا یکسره بپذیریم، غلط است، بدلیل اینکه صاحب فلان تفسیر، فیلسوف ارزنده یا عارف برجسته با اخلاقی برجسته ای است نمی توانیم فوراً هر چیز را که درباره آیات بگوید، بپذیریم و همه ضوابطی که عرض شد باید رعایت شود و گفته هر کس با رعایت این ضوابط نقادی گردد تا بتوانیم بگوئیم که برداشتی که او می کند تا چه حد می تواند دارای اعتبار و ارزش باشد.

اگر این فیلسوف یا عارف یا اخلاقی مطلبی را گفته است که می خواهد آن را به حساب قرآن واریز کند و ما می یابیم که با الفاظ قرآن پیوند و رابطه چندانی ندارد، باید به او هشدار باش بدهیم که آقا شما هم در معرض خطر تفسیر به رأی هستید.

اتفاقاً من در کتاب «خدا از دیدگاه قرآن» یک نمونه اش را در آیه ای که هم ابن سینا و هم صدرالمتألهین (ملاصدرا) و هم خواجه نصیر در یک مطلب فلسفی، عرفانی مورد استفاده قرار داده اند نقادی کرده ام و مفصل انتقاد کرده و روشن نموده ام اصولا ارتباط این آیه با آن مطلبی که اینها می گویند و برخی از صاحب نظران و مفسرین قبل از آنها هم گفته اند به صورتی نیست که بتوانیم آنرا به حساب قرآن بپذیریم.

سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق اولم یکف بربم انه علی کل شیء شهید ۵۳ (۴۱)

این صاحبنظران معنی این آیه را طوری بیان می کنند که ضمیر «انّه الحق» به خدا برگردد. در صورتی که ضمیر بر حسب ظواهر قرآن به خود قرآن برمی گردد، بنابراین تمام آن مطالبی که چندین صفحه مرحوم ملاصدرا و مقداری مرحوم ابن سینا و خواجه نصیر در شرح اشارات دارند به آیه مربوط نمی شود.

عظمت و احترامی که من برای ابن سینا و خواجه نصیر و ملاصدرا قائل هستم مانع از انتقاد من نشده و انتقادی کردم که به سبک قرآنی است نه به سبک فلسفی، مطلب در فلسفه هر چه می خواهد باشد ولی این مطلب فلسفی از این آیه استفاده نمی شود.

اما در سئوال شما یک نکته دیگر بود و آن این که در دوره های گذشته مبالغه شده روی نوعی اندیشه تکامل یافته فلسفی و عرفانی و اخلاقی و بنابراین بازار برداشت های فلسفی و اخلاقی و عرفانی و سیر و سلوک از قرآن پر رونق بوده، آن هم همراه با بی رونقی برداشت های اجتماعی از قرآن، در حالی که اسلام آئین انسان سازی است که انسان تک بعدی نمی سازد، بلکه انسان دارای قدرت تکامل در ابعاد گوناگون می سازد و ساختن انسان چند بعدی، نه تک بعدی، نیاز فراوان دارد به اینکه در هیچ دوره ای از اهمیت مسائل اجتماعی قرآن نکاهیم و غفلت نکنیم.

هم اکنون ما در عصری هستیم که نیاز فراوان داریم به این که بدانیم موضع قرآن در برابر مسائل اجتماعی و نیازهای اجتماعی چیست. کوششهای گذشتگان چون در این بعد نبوده خیلی به ما یاری نمی کند و باید در این زمینه خیلی تلاش کنیم. همانطور که قبلاً عرض کردم برای اینکه انسان اشارات قرآن را در این زمینه ها درک کند باید به موضوع این مطالب یعنی انسان آشنا باشد، باید به بافت های اجتماعی انسان، همان بافت ها که خود قرآن اسم برده آشنا باشد تا بتواند آیات انسان ساز و جامعه ساز قرآن را بهتر درک کند.

بنابراین همانطوری که صاحبنظرانی که در اندیشه فلسفی و عرفانی و اخلاقی و سیر و سلوک درجه بالایی از تکامل را داشتند می توانستند اشارات قرآن را در آن زمینه ها بهتر درک کنند، مطالعه‌گرانِ قرآن در امروز نیز باید در زمینه های اجتماعی انسان مطالعات گسترده ای داشته باشند و با چنین حضور ذهن سعی کنند آن اشارات ارزنده قرآن را در این زمینه ها درک و بر دیگران عرضه کنند، البته بشرط رعایت همه نکاتی که قبلا مطرح شد و بشرط این که باز برداشت خود را بر قرآن تحمیل نکنند و به حساب قرآن واریز ننمایند، و بشرط اینکه اعتراف کنند، این تنها برداشت ممکن از این آیات نیست، برداشتهای دیگری هم می توان داشت.

سئوال: در برداشت ها و تفسیرهای قرآن روش مقایسه ای که به کار می گیریم به چه صورتی مجاز است، مثلاً شما بحثی درباره اگزیستانسیالیسم در رابطه با اسلام داشتید که بسیار جالب بود، با توجه به اینکه مکتب های انسانی و اجتماعی جدیدی در دنیا بوجود آمده و ما نیاز داریم مسایل ایدئولوژی اسلام را در رابطه با این مکتبها و مسائلی که مطرح کرده اند بفهمیم تا چه حد مجاز هستیم برداشت های آنها را در زمینه های مختلف با برداشت هایمان از آیات قرآن مقایسه کنیم؟

جواب: بطور کلی شک نیست که پیروان هر مکتب در برخورد با آراء و عقاید دیگران سئوالاتی برایشان مطرح می شود و پاسخ آنها را از مکتب خود می خواهند.

کاری که من در مورد اگزیستانسیالیسم و مکتبهای دیگر در ارتباط با قرآن منطقی و معقول میدانم این است که نخست می رویم سراغ خود این مکتبها، تا این مکتبها را خوب بفهمیم و پس از فهم این مکتبها با مسائل تازه ای آشنا می شویم که این مکتبها بدان پاسخها داده اند، آنگاه به قرآن مراجعه می کنیم تا ببینیم قرآن بدانها چه پاسخی داده است بی آنکه بخواهیم همان پاسخی را که آن مکتب داده است از قرآن هم به دست آوریم.

مثلا به اگزیستانسیالیسم مراجعه کنیم و آراء و افکار و اندیشه های این مکتب و موضع گیریهایش را درباره مسایل نو دریابیم و بپذیریم و بعد سراغ قرآن برویم تا برای این فکر پذیرفته خودمان پشتوانه قرآنی پیدا کنیم، این روش بسیار خطرناک و منشأ تحریف در فهم قرآن است. روش صحیح اینست که به اگزیستانسیالیسم مراجعه کنیم و ببینیم در آنجا مسائلی مطرح شده و این مکتب درباره آنها نظریه هایی دارد، بعد به قرآن مراجعه کنیم تا ببینیم قرآن درباره این مسایل نظری داده است، خواه نظر قرآن موافق با نظر اگزیستانسیالیسم باشد، خواه مخالف ما می خواهیم واقعاً نظر قرآن را بیابم بدون التزام به یک فکر و اندیشه و بدون اینکه در صدد این امر باشیم که برای یک اندیشه پیش پذیرفته شده، پشتوانه قرآنی دست و پا کنیم.

بسیارند کسانی که در زمینه اسلام و مکتبها این اصل را رعایت نکرده اند. کسانی را می بینیم که در زمینه مارکسیسم مطالعاتی دارند. اینها می گویند ما می بینیم این مکتب با بیان و با استدلال فلسفی، اقتصادی، اجتماعی اش می گوید مالکیت شخصی از مهمترین عوامل الیناسیون و با خود بیگانگی و مسخ شدن انسانیت انسان است، و اگر بخواهیم عوارض ناشی از این نوع با خود بیگانگی والیناسیون را از بین ببریم، یک راه بیشتر وجود ندارد و آن اینکه مالکیت شخصی به هر عنوان باشد از بین برود، اصلا مالکیت شخصی مستلزم یک نوع تنزل انسان از مقام شامخ انسانیت است، این یک دید عرفانی اخلاقی، اجتماعی و اقتصادی است که به هم آمیخته و این اندیشه را در مارکسیسم بوجود آورده است.

(پاورقی: نظامهای سوسیالیستی کنونی تنها مالکیت خصوصی یعنی مالکیت شخصی بر ابراز تولید را نفی می کنند، و مالکیت شخصی بر خانه، لوازم خانه، وسیله سواری شخصی و نظائر اینها را می پذیرند، ولی در مرحله نهایی سوسیالیسم همین مقدار از مالکیت شخصی نیز پذیرفته نیست.)

این رأی مارکسیسم است کسانی هستند که این نظر را می پسندند و با این پسند سراغ قرآن می روند و می خواهند از آیات قرآن پشتوانه ای برای این رای بدست آورند و بگویند بله آقا اسلام هم مالکیت شخصی را نفی می کند اینها به آیاتی از قبیل و لله ما فی السموات و الارض برخورد کرده و استناد می کنند و می گویند هر چه در آسمان و زمین است ملک خداست پس ملک هیچکس دیگر نیست.

این همان برداشت تأویلی انحرافی است. وقتی کسی نفی مالکیت را بپذیرد و به قرآن مراجعه کند تا پشتوانه ای برای آن پیدا کند، خود بخود دچار انحراف می شود، اما اگر بگوید موضع مارکسیسم در برابر مالکیت شخصی این است که بطور کلی آن را منفی و مردود می داند. آیا قرآن هم آن را منفی می داند یا نه و با این روحیه سراغ قرآن برود که اگر قرآن آن را منفی می داند قبول کند و اگر آن را منفی نمی داند و مالکیت شخصی و خصوصی را فی الجمله تأیید کند، باز هم آن را بپذیرد، آنوقت می تواند بگوید که براستی در پی شناخت قرآن است.

اگر ما با این روحیه سراغ قرآن برویم اشکالی ندارد ولی متأسفانه غالباً می بینیم که کسانی در مسایل مختلف با آن روحیه دیگر به سراغ قرآن می روند. یعنی به منظور یافتن پشتوانه برای اندیشه پذیرفته شده خویش.

ما بدون شک می توانیم کتبهای فلسفی، عرفانی، اخلاقی، اجتماعی، اقتصادی، تربیتی را مطالعه کنیم و بعد ببینیم این مکتبها در زمینه چه مسائلی سخن گفته اند و چه گفته اند و طبعا در این مطالعه با مسائل تازه و موضع گیری های تازه برخورد می کنیم، و این طبیعی است که بخواهیم ببینیم مکتب ما در این زمینه چه می گوید، مراجعه می کنیم به قرآن بی آنکه حتماً انتظار داشته باشیم قرآن این امور را رد یا تأیید کند، بی آنکه تصمیم قبلی گرفته باشیم که برای آن چیز که خودمان پسندیده ایم از قرآن پشتوانه درست کنیم، اگر بدون این روحیه به قرآن مراجعه کنیم بسیار خوب است و در این مقایسه است که چه بسا برسیم به این نتیجه که فلان مطلب را که امروز فلان مکتب گفته فلان آیه قرآن در ۱۴ قرن قبل گفته است، اما اگر بخواهیم صرفاً بعنوان دستیابی بر پشتوانه های قرآنی نسبت به مطالب انتخاب شده قبلی به قرآن مراجعه کنیم، خطرناک است و غالباً ما را به انحراف می کشد.

سئوال: در مورد رهبری معصوم یا رهبری غیر معصوم فرمودید که حق دارد از قرآن استنباط بکند. آیا در رهبری غیر معصوم این مسئله چگونه است چه نوع رهبری است، فرض کنید که رهبر اجتماعی باشد خیلی هم مسلط باشد و قرآن را هم بفهمد. آیا هر نوع برداشتی که این رهبر بکند قابل قبول است. درجه این رهبر غیر معصوم تا چه حد است، در حد نایب امام یا در حد یک لیدر مذهبی ساده هم می تواند باشد؟

جواب: این سئوال مستقیماً به بحث ما ارتباطی ندارد و به مسئله امامت و رهبری در اسلام از دید شیعه در عصر حضور و بعد در عصر غیبت بر می گردد. در بحثهای تفسیری مکتب قرآن مفصلاً در این زمینه بحث کرده ام و فعلا به طور خلاصه توضیح می دهم.

در هر نوع رهبری اجتماعی اگر لازم باشد کسی مستقلاً رهبری کند، نه اینکه زیر نظر یک رهبر بالاتر، باید صاحب نظر و مجتهد و عادل باشد و علاوه بر اجتهاد و صاحب نظری و ایدئولوگ بودن و عدالت باید برای رتق و فتق و تدبیر کارهای سمت خودش ورزیدگی و مهارت و لیاقت داشته باشد. اینها شرایط اصلی است،

بنابراین در عصر غیبت برای چنین کسانی امکان برداشت هائی از آیات قرآن که مربوط به سمت و نقش رهبری آنها می باشد طبعاً بیشتر است و آنها بهتر می توانند اشارات قرآن را در این زمینه درک کنند تا کسانی که از این مدار خارجند. اما کسانی که زیر نظر یک رهبر ایفای وظیفه میکنند، لازم نیست مجتهد باشند، زیرا در موارد نیاز از او نظرخواهی می کنند.

سئوال: چون قرآن و جهان هر دو مخلوق خدا هستند از این جهت شباهتی بین قرآن و جهان هست بدین معنی که همانطور که در شناخت جهان هر چه بشر جلوتر می رود پرده ی جهلش بیشتر کنار می رود، گرچه اصول و قوانین کلی حاکم بر جهان جاودانی است، آنها تغییر نمی کند بلکه شناخت بشر است که هر چه جلوتر می رود، دقیق تر جهان را می شناسد. قرآن هم که یک اعجاز جاویدان برای همه عصرها و نسلها اینچنین است و از این نظر شباهت دارد به جهان؟

جواب: روشن است که در قرآن اشاره هائی هست که فهم آنها با تکامل اندیشه بشری ارتباط مستقیم دارد.

ولی این بدان معنی نیست که قرآن شناسی در همه موارد پابپای طبیعت شناسی جلو می رود.

سئوال: با توجه به اینکه بعضی مسایل هست که در قرآن هیچ اشاره به آنها نشده مثلاً این که رکعات نماز چه مقدار باشد، دو رکعتی بودن نماز صبح و سه رکعتی بودن مغرب و امثال این و مسایلی دیگر از احکام اسلامی که همینگونه است آیا این امر خودبخود راهنما نمی شود به اینکه ما فقط محصور نشویم در اینکه همه چیز را بخواهیم از توی قرآن دربیاوریم بلکه باید به سنت و شیوه پیامبر و امام هم مراجعه کنیم؟

جواب: این سؤال شما هم مستقیماً به بحث ما مربوط نمی شود اما از آن جائی که یکی از مسایل روز است از این فرصت استفاده میکنم و خیلی فشرده جواب می دهم.

در حقیقت این سئوال متوجه کسانی است که حسبنا کتاب الله شعار آنهاست و عملا می خواهند فقط اسلام را از قرآن بشناسند. در رابطه کتاب با سنت به چند نکته باید توجه شود. یکی آنکه کتاب دو بخش دارد:

۱- بخشی که بدون سنت قابل فهم است.

۲- بخشی که بدون سنت قابل فهم نیست و فهم روشن آن متوقف بر سنت است پس این یکی از علل و عوامل این مسئله است که اسلام شناسی همانطور که بر کتاب تکیه دارد، بر سنت نیز تکیه دارد.

دیگر آنکه بسیاری از تفاصیل احکام را ما نمی توانیم از کتاب به دست آوریم به عبارت دیگر تشریع و قانونگذاری و بیان شریعت و معارف الهی منحصراً در چارچوب قرآن نبوده است.

در اینجا یک مسأله است و آن اینکه آیا آنچه پیامبر به عنوان وحی دریافت می کرده فقط قرآن است، یا علاوه بر قرآن، پیامبر وحی دیگری هم دریافت می فرموده است. در این زمینه در تحقیقات قرآنی که اخیراً داشتیم، مفصلاً فیش ها و یادداشت هائی را از منابع مختلف شیعه و سنی جمع آوری کردیم و اینها خیلی روشن اثبات می کند که غیر از وحی قرآنی قطعاً پیامبر وحی دیگری نیز دریافت می کرده است.

پس معلوم میشود که همه آنچه بر پیامبر وحی شده در قرآن جمع آوری نشده چرا؟ چون آنچه در قرآن آمده تنها آن قسمت از وحی است که کیفیت بیانش معجزه آسا است؛ یعنی قرآن وحی است با یک صفت خاص و آن اینکه با اسلوبی معجزه آسا بیان شده است.

وحی دیگری هم هست که عبارت آن معجزه آسا نیست، و آن هم وحی است اما قرآن نیست، قرآن وحی است ولی هر وحی قرآن نیست و پیامبر غیر از قرآن نیست و پیامبر غیر از قرآن باز هم وحی داشته است و ما در شناخت دین خدا باید به هر دو بخش وحی استناد کنیم.

پایان

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


اولین سررسید هوشمند دانش آموزی؛ به جای پول «همکلاسی» عیدی بدهیم!
اولین سررسید هوشمند دانش آموزی؛ به جای پول «همکلاسی» عیدی بدهیم!
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
اصفهان شرق
اصفهان شرق
وعده صادق
وعده صادق