سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۸
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۱۴:۳۹ - ۱۳۹۸/۰۲/۱۹

اختصاصی ندای اصفهان؛

سیاست خارجی و احتمال جنگ اتمی (جلسه سوم و چهارم)/ سخنرانی منتشر نشده جلال الدین فارسی

جلال الدین فارسی در قسمت سوم و چهارم به بررسی استراتژی انهدام گسترده آمریکا (به کمک بمب هسته ای) و بیان احتمالات آن و واکنش متقابل رقبای سیاسی نظامی آمریکا می پردازد...

به گزارش ندای اصفهان، متن زیر که برای اولین بار در فضای مجازی منتشر می شود، سخنرانی استاد جلال الدین فارسی است که در جمع شاخه کارمندان حزب جمهوری اسلامی ایراد شده است.

در قسمت اول و دوم این سخنرانی (اینجا)، وی پس از تعریف برخی اصطلاحات دیپلماسی، به تحلیلی پیرامون جنگ سرد و تهدید هسته ای میان دو ابرقدرت شرق و غرب (شوروی سابق و آمریکا) و فرضیه های احتمالی آن می پردازد.

شعار «نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی» که به زیبایی بیانگر خط مشی جمهوری اسلامی ایران از آغازین روزهای انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ است، باید همواره محور سیاست خارجی جمهوری اسلامی باشد و در این سخنرانی نیز این محور به چشم می آید.

در قسمت سوم و چهارم نیز به بررسی استراتژی انهدام گسترده آمریکا (به کمک بمب هسته ای) و بیان احتمالات آن و واکنش متقابل رقبای سیاسی نظامی می پردازد.

پایگاه خبری ندای اصفهان با توجه به اهتمام و ارزشی که برای اسناد تاریخی به عنوان هویت های ماندگار انقلاب اسلامی قائل بوده است به تهیه و بازنشر برخی از متون اصیل می پردازد.

***

سیاست خارجی- جلسه سوم و چهارم

استاد جلال الدین فارسی

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام به امام امت و با درود به تمام شهیدان انقلاب اسلامی بالاخص سید شهیدان انقلاب شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی.

در این مقطع حساس که سپاهیان اسلام سرگرم وارد آوردن آخرین ضربات بر پیکر صدامیان کافر و بیرون راندن مزدوران آمریکا از مرزهای میهن اسلامیمان بوده و امت حزب الله خود را آماده بازسازی کشور در همه زمینه ها نموده و به تبع آن نیازمند به خودسازی و بالابردن بینش سیاسی خود می باشد، شاخه کارمندان حزب جمهوری اسلامی که خود را مسئول بالا بردن بینش عقیدتی- سیاسی قشر کارمندان جامعه اسلامی می داند در کنار کلاس های عقیدتی- تشکیلاتی اقدام به تشکیل کلاس سیاست خارجی توسط استاد جلال الدین فارسی که شناخت کامل از مکاتب، سازمان های سیاسی و سیاست های ممالک مختلف را دارا بوده و همچنین نقش عمده ای در تدوین بخش سیاست خارجی مواضع ما را داشته اند نموده است.

باشد که با تشکیل این گونه کلاس ها بتوانیم در این خصوص گوشه ای از دین خود را به امت حزب الله به خصوص قشر کارمندان ادا نمائیم.

و من الله التوفیق

شاخه کارمندان حزب جمهوری اسلامی

جلسه سوم

بسم الله الرحمن الرحیم. چهارمین حلقه از استراتژی ابرقدرت آمریکا، استراتژی انهدام گسترده و قطعی است. واضع این استراتژی یا این حلقه از استراتژی «مکنامارا» وزیر دفاع آمریکا است که از متخصصان مسائل استراتژیک در آمریکا است.

در ۱۹۶۵ این استراتژی را طرح کره بود. به اختصار اصول این استراتژی عبارت است از اینکه اولاً آمریکا باید نیروی ضربتی استراتژیک خودش را به حجمی افزایش بدهد و بالا ببرد تا بتواند در یک ضربه به چین و شوروی علاوه بر مراکز و هدف های نظامی دشمن بتواند همه توان نظامی و مراکز اجتماعی و شهرهای چین و شوروی را منهدم سازد. این استراتژی دو جزء دارد. این یک جزء آن است. جزء دوم اینکه به مقدار معتنابه از تلفات و ویرانی های خودی جلوگیری بکند. آن وقت همه بحث بر سر این است که چگونه می شود این دو جزء از این استراتژی را توأما پیاده کرد؛ یعنی طوری عمل بکنیم که استراتژی ما یعنی آمریکا براساس این باشد که نه تنها هدف‌ها و مراکز نظامی شوروی و چین را منهدم بکنیم بلکه تمام شهرها و مراکز اجتماعی آن دشمنان را هم نابود بکنیم و در عین حال تلفات و خسارات خود را در حمله متقابل دشمن یا ضربه اولی که دشمن با پیش دستی می زند به حداقل کاهش بدهیم.

آن وقت دلائلی مکنامارا و پیروان این استراتژی در دفاعش ارائه کردند؛

یکی اینکه دشمن را از حمله پیش از استراتژی سابق آمریکا باز می دارد. هدف استراتژی همیشه بازداشت دشمن از حمله است. می گوید که اگر ما استراتژی محدودیت دائره انهدام را پیش بگیریم که در سابق بو‌د و استراتژی‌مان بر این اساس شد که ضربه ای (چه ضربه اول یا ضربه دوم) که ضربه جوابی به دشمن هست، اگر ما مراکز و هدف های نظامی دشمن را فقط بزنیم، جاهایی که سلاح های دشمن است، موشک های دشمن است، ناوگان دشمن است، زیردریایی های دشمن است، فرودگاه های نظامی را اگر بزنیم، این استراتژی باعث می شود که دشمن کاملاً از قصد تجاوز نظامی به ما بازنماند، چون می گوید که من حمله می کنم، دشمن یعنی آمریکا مراکز و هدف های نظامی من را نابود می کند، اگر آن هم بتوانند، آن هم سعی می کند که طوری حمله بکند که آمریکا نیرویی برای زدن هدف ها و مراکز نظامی نداشته باشد یا اگر هم دارد این نیروها نتوانند به هدف های خودشان برسند. اما وقتی که ما استراتژی –انهدام گسترده– و قطعی را پیش گرفتیم یعنی گفتیم و به دشمن فهماندیم که نیروی ما چنان است که نه تنها مراکز و هدف های نظامی شما را می توانیم بزنیم، بلکه می توانیم همه شهرهای شما را، مراکز اجتماعی شما را بزنیم و از بین ببریم دشمن کمتر به فکر حمله و تعرض می‌افتد. پس خاصیت بازدارندگی استراتژی گسترده و قطعی بیش از خاصیت بازدارندگی استراتژی محدودیت دائره انهدام است.

دلیل دوم قابل اجرا بودن آن است؛ می گوید این استراتژی قابلیت اجرایش بیشتر است و سهل تر از استراتژی قبلی اجرا می شود. دلیلش چیست؟

می گوید که وقتی استراتژی محدودیت دائره انهدام دشمن را پیش گرفتیم باید موشک های ما، هواپیماهای ما و نیروهای نظامی ما به طور کلی مراکز و هدف های نظامی دشمن را بزند. از جمله این ها، زیردریایی های دشمن، از جمله این ها موشک های دشمن در پایگاه و در حال پرتاب و در حال پرواز می باشد. موشک ها هدف های کوچکی هستند. پایگاه ها می تواند پراکنده باشد، به هر حال هدف های کوچکی هستند، وانگهی می تواند با استحکاماتی باشد که حتی در برابر حمله هسته ای مصون و محفوظ بماند. موشک ها اگر که دشمن دست به تعرض بزند بسیاری از آن ها پرواز کرده اند. ما ضربه دومی که می خواهیم بزنیم تمام موشک هایی که نشانه روی بر روی آن موشک ها کردیم بی فایده می شوند، یعنی ما این موشک ها را کار گذاشتیم و روی پایگاه های موشکی و دشمن نشانه گیری کردیم، درست این پایگاه های موشکی دشمن به خاطر وجود موشک ها است که ما می خواهیم به آن حمله کنیم، از بین ببریم، اما اگر این موشک ها پرواز کردند و دشمن ضربه نخستین را با پیش دستی انجام داد ما موشک ها را به طرف هدف هایی نشانه روی کردیم که وجود ندارد؛ آن هدف ها به حرکت درآمده و قابل استتاراند.

زیردریایی هم به همان گونه است. زدن یک زیردریایی از نظر فنی بسیار بسیار دشوار است چون هدفی است متحرک و در اعماق دریا، فقط زیردریایی ها می توانند آن را بزنند. با هواپیما، با موشک های هوا به سطح به آسانی نمی شود زد. اگر ما هدف های ثابت مثل شهر مسکو، شهر استالین گراد، شهر لنین گراد، ولادی وستک یا کیف را هدف قرار بدهیم این شهرها را نمی توانند استتار کنند، نمی توانند حرکتش بدهند، نمی توانند آن ها را به پرواز درآوردند. و بزرگ هم هست. پس ما اگر از این استراتژی پیروی کنیم قابلیت اجرایش بیشتر از آن استراتژی خواهد بود.

دلیل سوم این است که مبارزه تسلیحاتی تخفیف پیدا می کند. می گوید که وقتی استراتژی انهدام محدود یا محدودیت دائره انهدام را پیش بگیریم دشمن می گوید که اگر یک جنگ هسته ای رخ بدهد مراکز نظامی من و نیروهای نظامی من، پایگاه های من، زیردریایی های من، ارتش من، پادگان های من از بین می روند اما شهرهای من از بین نمی روند بنابراین تا دشمن ما اینجور استراتژی پیش گرفته ما هم با آن در مسابقه تسلیحاتی درگیر باشیم و بر سلاح های خود می افزاییم. از اینکه دشمن هم سلاح هایش افزایش پیدا می کند ما ترسی به خود راه ندهیم، حاضر به مذاکره و مصالحه بر سر محدود کردن سلاح های هسته ای و پیش گیری از جنگ برنیائیم. اما اگر ما این استراتژی را پیش گرفتیم که نه تنها ارتش تو و پایگاه های تو را می زنیم بلکه شهرهای تو را هم می زنیم، دشمن می بیند که این کاری بسیار خطرناک است [و] زود حاضر می‌شود که مسابقه تسلیحاتی را تخفیف بدهد، با ما وارد مصالحه می شود، مذاکره می کنیم، سلاح ها را تا اندازه ای محدود نگه داریم که برای زدن نیروهای نظامی طرفین کافی باشد بیش از این دیگر افزایش ندهیم که شهرهای همدیگر را بزنیم.

چهارم این است که با استراتژی پیشنهادی ما یعنی کنامارا موشک های کبرای آمریکا لازم است که هدف ها را بزنند موشک هایی ماده ای است که با خرجِ کم می شود این ها را تهیه کرد. موشک هایی که هدفی را مثل مسکو بزند، هدفی را مثل کیف مثلاً بزند، تاشکند را بزنند موشک های ساده ای است. با هواپیما و بمباران اتمی از طریق هوا هم می شود این کار را انجام داد. با وسائل محدود و با خرج کم می شود تمام خاک دشمن را و همه مراکز اجتماعی و شهرهایش را نابود کرد، اما اگر استراتژی محدودیت دائره انهدام پیش گرفته بشود ما اگر بخواهیم فقط موشک های دشمن را در پرواز بزنیم یا زیردریایی‌های دشمن را بزنیم که مجهز به موشک هستند و خطرناک ترین سلاح های دشمن حساب می شوند باید موشک های متنوع و پیچیده و پرخرجی را در آن استراتژی تهیه بکنیم.

استراتژی محدودیت دائره انهدام جنگ، جنگ موشک و ضد موشک است. وقتی که یک موشک از خاک شوروی به طرف آمریکا پرتاب می شود باید ما این را در هوا بزنیم. موشکی که بتوانیم این موشک را بیابد و به سرعت و قبل از رسیدن به هدف آن را در هوا بزند این موشک بسیار پرخرجی است که با هر سلاحی هم که ما، هر موشک ضد موشکی که بسازیم دشمن در ساختمان موشک و در طریقه هدایتش و به طور کلی در اینکه یک هدفی به عنوان یک هدف مورد تشخیص دستگاه موشک ما قرار بگیرد، تغییراتی بدهد ما باید اولاً کشف بکنیم که آنچه سیستمی است که در این به کار برده تا بتوانیم موشک ضد آن را بسازیم. بنابراین به لحاظ کمی و کیفی هم تعداد موشک هایی که در آن جنگ لازم است برای زدن هدف ها و هم کیفیت این موشک ها بسیار و پیچیده است بنابراین یک مسابقه تسلیحاتی کمی و کیفی بسیار شدید و پرخرج بر ما تحمیل می شود. در حالی که اگر استراتژی ما بر زدن شهرها باشد خیلی ساده می شود این کار را کرد، با موشک های کم خرج و غیرپیچیده می شود این ها را منهدم ساخت و هیچ کارش نمی‌توانند بکنند که در برابر موشک های ما مصونیت ببخشند.

دلیل پنجم این است که این استراتژی، به عکس آنچه در نظر اول به ذهن می رسد، آن چنان هم خطرناک نیست. زدن شهرهای دشمن و نابود کردن همه جمعیتش شاید انسان را به این فکر می اندازد که دشمن ما را به طرف جنگ نزدیک تر می کند؛ اما نه، این استراتژی می گوید که این به عکس است، در استراتژی محدودیت دائره انهدام برد با کسی است که پیش دستی بکند و ضربه نخستین را وارد بکند یعنی اگر شوروی بخواهد از این استراتژی پیروی بکند که مراکز و هدف های نظامی آمریکا را بزند، آمریکا نیرویش باید طوری ترتیب یافته باشد که آرایش و کیفیت این ها و تمرکز این ها و نشانه گیری این ها طوری باشد که هدف ها و مراکز نظامی شوروی را بزند و موشک‌های شوروی را در پایگاه بزند، شوروی به فکر می افتد که اگر پیش دستی کند و آمریکا را غافلگیر کند و جنگ را شروع کند با زدن پایگاه ها و موشک ها و زیردریایی ها و هواپیماهای دشمن مقدار زیادی از نیروی او را در همان دقایق و ساعات اولیه نابود کرده است و نیروی باقی مانده تنها قادر است ضربه کوچک و محدودی بر مراکز و هدف های نظامی ما وارد بکند.

بنابراین شوروی با وجود چنین استراتژی، اتخاذ چنین استراتژی از طرف آمریکا به زدن ضربه نخستین تحریک می شود، اما استراتژی دوم یعنی استراتژی انهدام گسترده و قطعی دشمن براساس ضربه دوم نهاده شده است، یعنی آمریکا می گوید که حتی اگر شوروی پیش دستی کرد و ضربه نخست را بر مراکز نظامی ما وارد ساخت و هدف های ما را تا نود درصد نابود کرد همان ۱۰ درصد باقی مانده کافی است که شهر مسکو، تمام شهرهای بزرگ و کوچک شوروی و چین را نابود کنیم.

بنابراین دشمن خواهد اندیشید به فرض که من پیش دستی کنم و پایگاه هایش را از بین ببرم ولی چون استراتژی دشمن زدن شهرها و مراکز پرجمعیت من است، جمعیت من را هم خاکستر می کند یا با تشعشعات اتمی نابود می کند، بنابراین حتی پیش دستی در جنگ هم به نفعش تمام نمی شود.

اما مدافعان استراتژی محدودیت دائره انهدام می گویند که چون در این استراتژی تکیه بر جنگ ضدموشک است در آن جنگ ما تعداد کثیری از موشک های دشمن را نابود می کنیم و این به آن معنا است که دشمن نتواند زیاد به ما تلفات و خسارات وارد کند. دلیل دیگر این است که در استراتژی محدودیت انهدام دشمن و ما وقتی که جنگ را شروع بکنیم جنگ دو ارتش علیه همدیگر و علیه مراکز و هدف های نظامی است، شهرهای دشمن همیشه به صورت گروگان در اختیار ماست؛ یعنی آمریکا می گوید که ما جنگ هسته ای را هم شروع کردیم علیه دو نیروی مسلح یکدیگر. در حین اینکه چنین جنگ هسته ای با تلفات و خسارات سنگین در جریان است می توانیم با مسکو تماس بگیریم بگوئیم ما الان می توانیم جنگ را تصاعد ببخشیم و شهرهای شما را بزنیم اما برای اینکه شهرهای همدیگر را نزنیم دست از جنگ بکشیم با این شرایط. پس این استراتژی امکان مصالحه را دارد به خاطر اینکه شهرهای دشمن را حتی پس از شروع جنگ گسترده ای هسته ای بین دو ابرقدرت به صورت گروگان در می آورد.

دلیل دیگر این است که اگر ما یعنی آمریکا از چنین استراتژی پیروی کردیم دشمن هم متقابلاً نیرویی را آماده می کند و تخصیص می دهد تا به آسانی شهرها و مراکز تجمع ما را بزند. این استدلال در صورتی درست است که شوروی چنین کاری نکرده باشد. دلیل دیگر این است که طرفداران استراتژی محدودیت دایره انهدام می گویند استراتژی انهدام گسترده قطعی کمتر برای دشمن باور شدنی است. وقتی ما دشمن را تهدید کنیم که نه تنها ارتش و پایگاه ها و مراکز نظامی تو را می زنیم بلکه همه شهرهایت را هم منهدم می کنیم، برای دشمن کمتر باور شدنی است چون معنایش این است که او هم شهرهای ما را بزند، یا دست به یک انتحار متقابل بزنیم.

در طرح هر استراتژی دو مساله مهم وجود دارد، به عبارت دیگر هر استراتژی درست و موفق دو شرط دارد؛ یکی اینکه قدرت بازدارندگی دولت را به اندازه کافی بالا ببرد و چنین قدرتی را ایجاد کند.

دوم اینکه برای دشمن به کار بستن این استراتژی باورشدنی باشد. به این معنی که اگر دشمن را تهدید کردیم به بکاربردن آن نیرو، وی یقین کند که تهدیدمان جدی است و آن نیرو را به کار خواهیم برد.

یکی از شرایط باور شدنش به وسیله دشمن این است که این طرف هم تصمیم قطعی داشته باشد، مردد نباشد. اما اگر یک استراتژی باشد که دشمن باورش نشود که آن را به کار می بریم بی‌فایده و بی اثر خواهد بود چون هدف در استراتژی بازداشتن دشمن از حمله و تعرض است.

یک دلیل بسیار نیرومند طرفداران این استراتژی آن است که می گویند اگر استراتژی محدودیت دایره انهدام به وسیله آمریکا مورد حمله شوروی قرار نگیرد بلکه اروپای غربی یعنی متحدین آمریکا مورد حمله شوروی قرار بگیرند می شود که استراتژی مزبور را به کار برد.

درصورت تعرض شوروی به اروپای غربی ما با وجود این استراتژی قادریم مراکز و هدف‌های نظامی شوروی را بزنیم تا دست از تعرض به اروپا بردارد. در حالی که اگر استراتژی ما این باشد که ما شهرهای دشمن و همه جمعیت شوروی و چین را نابود کنیم در صورت تعرض شوروی به متحدان ما اولاً تصمیم جنگ برای ما سخت مشکل خواهد بود، زیرا در این حال، آمریکا صحیح و سالم است و شوروی فقط به اروپای غربی یا به یکی از این کشورها حمله کرده است، ما چه گونه می توانیم بگوییم تمام مسکو و همه مردم شوروی را نابود می کنیم که معنایش این است که همه آمریکا هم نابود بشود و همه اروپا؟ این قابل به کار رفتن نیست و تازه اگر به کار برود برای متحدان اروپایی آمریکا فایده ای ندارد؛ یعنی ما یک استراتژی پیش گرفته ایم که اگر آن را به کار ببریم هم متحدان ما از بین می روند، هم خود ما، هم دشمن. بنابراین نه فایده دارد، نه تصمیم به اجرایش در این حالت قطعی و حتمی است.

با پیدایش سلاح هسته ای در جهان مفاهیم و حقایقی تازه پیدا شده است. بسیاری از امور و پدیده های مربوط به استراتژی و روابط بین المللی معانی سابق را از دست داده معانی جدید دیگری پیدا کرده است. بر اثر این تحول مکاتب، نظریات و استراتژی های مختلفی طرح شده که وقت شرح آن نیست. خود استراتژی مفهومی را که در گذشته داشته از دست داده است. گفتیم بنابر تعاریف قدیمی استراتژی به معنای به کار بردن ماهرانه نیروی نظامی یا به کار بردن ماهرانه –به طورکلی– بوده است.

استراتژی طرحی بود یا فنی که نیرو را در جنگ یا سلسله رزم ها طوری ترتیب دهد که ما را به هدف جنگ برساند. امروز در سایه سلاح هسته ای و توازن و وحشت هسته ای، استراتژی عبارت است از هنر عدم برخورد مستقیم دو ابرقدرت. دیدیم در همه این بحث ها گاهی به اینجا می‌رسیم که اگر این استراتژی را پیش بگیریم منتهی به انتحار متقابل می شود. جنگ برای رسیدن به هدفی است؛ دست یابی به منافع یا تامین مصالحی است، اما وقتی که جنگ انهدام و انتحار متقابل شد اینجا اساس استراتژی این می شود که چگونه از جنگ و برخورد جلوگیری بکنیم؟

دو ابرقدرت نباید برخورد مستقیم با هم پیدا کنند. استراتژی در واقع هنر ترجمه نیرو به زبان دیپلماسی است. مسابقه تسلیحاتی، تدارک و یک کشمکش تکنولوژیک در جهت افزایش نیرو میان دو ابرقدرت وجود دارد. در عین حال تمام تلاش ها به کار می رود از این برخورد جلوگیری بشود اما سیاست را هم پیش ببرد. دو ابرقدرت نمی توانند در حال سکون و جمود به سر ببرند. منافعی دارند، نه اشتهای امپریالیستی آن ها از بین می رود، نه می توانند بجنگند! بنابراین افزایش نیرو باید به زبان دیپلماسی ترجمه شود و از طریق دیپلماتیک و سیاسی هر دو ابرقدرت به مطامع و منافعشان برسند! استراتژی عبارت شده است از به کار بردن ماهرانه به کار نبردن نیرو! چگونه نیرو را به کار نبریم؟ این خودش یک فن است. این فن را چگونه به کار ببریم؟ این خودش می شود استراتژی. مهارت در این کار که نیروی نظامی خودمان را به کار نبریم!

استراتژی دوابرقدرت این است که اکتفا کنند به تهدید به بکار بردن نیرو، اخطار کنند، تهدید کنند اما به کار نبرند. چون به کار بردنش همان و نابودی طرفین همان. استراتژی به بیان دیگر عبارتست از فن بازدارندگی. استراتژی شده فن بازدارندگی دشمن، کاری کنیم که دشمن به ما تعرض نکند، نه اینکه وقتی تعرض کرد نیروهای خودمان را چگونه به کار ببریم و دشمن را شکست بدهیم. نه، اصلاً استراتژی یعنی چه کار بکنیم چگونه تدارک نیرو بکنیم که دشمن باز داشته بشود از تعرض به ما. «و اعدّوا لهم ما استطعتم من قوّه و من رباط الخیل ترهبون به عدوّالله و عدوّکم…» یعنی تهدید کنیم با این نیروی عظیمی که داریم و به وسیله آن دشمن را از تعرض به خودمان باز بداریم.

استراتژی عصر نوین –عصر سلاح هسته ای– یعنی به این آیه عمل کردن «اعدوا لهم ما استطعتم من قوه و من رباط الخیل…» یعنی دو چیز را به قدر توانایی فراهم کنیم: یکی نیرو را و دیگری حرکت را. حرکت آن زمان با اسب بوده، اسب های پرواری. امروز هم موشک، هواپیماهای تیز پرواز سرعت تانک ها و امثال این هاست. به طور کلی پیروزی حاصل نیرو ضربدر حرکت است که البته لیاقت فرماندهی و امثال آن را حذف کرده است. یکی نیرو هر چقدر بیشتر باشد یکی تحرک این نیرو هر چقدر بیشتر باشد. در همه جنگ ها از قدیم تاکنون و در نیروهای مختلف هوایی، زمینی، دریائی، این دو مسئله مطرح است، یکی قدرت آتش یکی هم حرکت. در این آیه هم هردو هست. «اعدوا لهم ما استطعتم من قوه و من رباط الخیل.»

هدف از گردآوری و تمرکز نیرو مشخص است: «ترهبون به عدوالله» به وسیله آن نیرو دشمنتان را بترسانید، یعنی او را از عواقب تعرض بترسانید و بازدارید؛ یعنی بازدارندگی، تهدید به بکار بردن نیرو برای اینکه دشمنان بترسند و دست به تعرض نزنند. آن وقت علاوه بر اینکه استراتژی معانی مختلفی پیدا کرده است، توانایی کامل هر دولت بر اقدام به جنگ نسبت به گذشته هم فرق کرده است. در گذشته حاصل جمع چند عامل مادی و معنوی بود؛ اما اکنون عبارت است از بالا نگاه داشتن قدرت بازدارندگی ضمن حفظ تصمیم بکارگیری همین نیرو.

در گذشته برای امور و پدیده‌هایی مثل درگیری مطلق و مستقیم، درگیری مستقیم محدود، درگیری غیرمستقیم، جنگ محلی مفاهیم و معانی خاصی وجود داشته است. اینک تمام این قضایا و امور در سایه پیدایش سلاح هسته ای مفاهیم خودشان را از دست داده اند و به شکل جدیدی در آمده اند. مثلاً امروزه جنگ محلی، بین المللی و جنگ نیابتی پیدا شده است.

در گذشته دو دولت در یک گوشه دنیا با هم کشمکش داشتند نام این جنگ، جنگ محلی بود، گاه یک دسته بندی جهانی بود که با یک دسته بندی جهانی دیگر جنگ می کرد نام آن: جنگ بین الملل، جنگ جهانی بود. امروز دیگر جنگ محلی نداریم، جنگی که دو دولت کوچک در یک گوشه دنیا با هم داشته باشند. چرا نیست؟ برای اینکه گفتیم ابرقدرت ها از درگیری مستقیم پرهیز می کنند اما در همین حال به مطامعشان می رسند از طریق جنگ های محلی. برای اینکه بتوانند جنگ های محلی را انجام بدهند باید در مناطق مختلف جهان، نایب هایی داشته باشند، کارگزارانی داشته باشند؛ عربستان سعودی و مراکش کارگزاران امپریالیزم آمریکا هستند.

عراق بعثی گاهی کارگزار آمریکا است و زمانی کارگزار شوروی. شوروی هم کارگزاران و نایب هایی دارد، یمن جنوبی و حبشه و ویتنام و کره شمالی از جمله نایب های سوسیال امپریالیسم شوروی هستند.

این نایب ها هستند که جنگ هایی به ظاهر محلی و منطقه ای را انجام می دهند، در حالی که این جنگ ها، جنگ هایی نیابتی است. به ظاهر محلی هستند ولی ماهیت بین المللی دارند. گاهی دو دولت درگیر منافع و مصالحی دارند، یا اگر منافع و مصالحی ندارند هدف های مختلفی را تعقیب می کنند و تضادهایی با هم دارند. در کنار هدف هایی که متعلق به خودشان است و منافع و مصالحی که خود دارند به نیابت از یکی از دو ابرقدرت با هم می جنگند. اگر هم طرفین نایب ابرقدرت ها نباشند حداقل یکی از طرفین به نیابت می جنگد مثل جنگ ما با عراق که آن طرفش نیابتی است.

دیگر از چیزهایی که با این تحول تغییر کرده است تصمیم به جنگ و اعلان آن است. در گذشته این کار -یعنی تصمیم به جنگ و اعلان آن– به شیوه دمکراتیک انجام می گرفت، و چند مرحله ای بود و بالاترین مقام به این کار تصمیم می گرفت. مجلس باید بحث می کرد که آیا ما بجنگیم؟ درباره جنگی که هزارها و میلیون ها گاهی ده ها میلیون کشته دارد و گاهی ده ها میلیارد خسارت دارد، و شهرها و روستاها را نابود کند باید ملت تصمیم بگیرد. در مجلس ملی کشور، موافق و مخالف باید درباره آن بحث کنند و جهات مختلف را بررسی کنند، بعد تصمیم بگیرند. مجلس که درچندین مرحله درباره آن بحث و سرانجام تصمیم گیری کرد می دهد به رئیس جمهور یا می دهد به شاه یا به فرمانده کل قوا یا به شورای جنگی تا این کار را انجام دهند. کار در چند مرحله انجام می گیرد و بالاترین مقام کشور تصمیم می گیرد.

اما اکنون در ۵ دقیقه اول جنگ سرنوشت جنگ معلوم می شود! هر دقیقه به اندازه یک سال و گاهی ۱۰ سال ارزش دارد. حتی ثانیه هم حساب می شود. چون چنین هست نه تنها در مجلس نمی توانند بحث کنند بلکه بالاترین مقام اجرائی که یک شخص بیش نیست به تنهایی و به سرعت تصمیم می گیرد. به همین جهت، رئیس جمهور باید به مسائل سیاسی، بین المللی، امنیتی، اطلاعاتی و نظامی کاملاً وقوف داشته باشد و در اخذ تصمیم حیاتی و فوری دچار خطا نشود.

اطلاعات مختلف می آید ممکن است اطلاعات متناقض که از منابع مختلف آمده است در تصمیم گیری وی اثر بگذارند و او را به یک جهت سوق دهند. در ظرف چند ثانیه باید تشخیص بدهد که این دگمه را فشار بدهد یا نه. فشار آن دگمه با پرتاب صدها موشک و حرکت زیردریایی ها و هواپیماها و بمباران ها توأم است. با فشردن یک دگمه تمام نیروهای نظامی به کار می افتد و همه مردم هم بسیج می شوند و موسسات دفاع غیرنظامی به کار و فعالیت می پردازند.

پنجمین تحول، تحول در رابطه استراتژی با پیشرفت تکنولوژی است. این خودش یک بحث فنی است. از این هم می گذریم.

آخرین حلقه استراتژی آمریکا، استراتژی پیشنهادی «کیسینجر» است.

استراتژی ای است که الان آمریکا به کار می برد. در ویتنام همین استراتژی را به کار برده است. استراتژی توأم با یک دیپلماسی پیچیده در عمل و روشن در نظر است گام هایی را که در این سیاست و استراتژی توام نظامی- سیاسی پیش گرفته و برداشته می شود می توانیم به آسانی تشریح بکنیم. این استراتژی در ویتنام عملی شده است، در جنگ ۷۲ اعراب و اسرائیل به اجرا درآمده است، در حمله اخیر اسرائیل به لبنان به کار بسته شد. استراتژ و کارگردان وقایع لبنان خود کیسینجر بود…

***

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه چهارم

آخرین حلقه استراتژی ابرقدرت آمریکا، استراتژی جنگ محدود است. واضع این حلقه از استراتژی آمریکا کیسینجر وزیر خارجه اسبق آمریکا است. تذکر دادم که حلقه های استراتژی آمریکا به جای همدیگر نشسته اند و نوعی تعویض استراتژی نیست بلکه تکمیل است و متداخلند. آخرین حلقه استراتژی بعضی از عناصر و حقایق اصلی استراتژی اول را در بردارد. کیسینجر چیز کاملاٌ تازه ای نیاورده است بلکه بخشی از آنچه را که آورده تازه است و بقیه حقایق و اصولی است که نظامی ها و کارشناسان امنیتی و سیاستمداران قبل از او دانسته اند.

اتفاقاً در خارج آمریکا هم کارشناسان و استراتژهایی بوده اند که در آثار خودشان این حقایق را مشروحاً به بحث کشیده اند مثل «لیدل هارت» و «آندره بوقر» ژنرال فرانسوی. کیسینجر این ها را در مرکز تحقیقات سیاست خارجی یا تحقیقات استراتژی از آن ها فراگرفته و توانسته است آن ها را بپروراند و به صورت طرح استراتژی خود عرضه بکند. البته خودش استاد درس سیاست خارجی بوده است و بعد در حلقه مسئولان طرح سیاست خارجی و استراتژی آمریکا قرار گرفته و منشی جلسات آنان شده است و از نظر پیاده کردن این استراتژی هم طرحی داده که با موفقیت به کار بسته شده است.

اهمیت این حلقه از استراتژی آمریکا در آن است که چند سال اجرا می شود و کسی هم بر آن اعتراض و انتقادی نتوانسته بکند. این سیاست و استراتژی تثبیت شده آمریکا است که حتی در جنگ لبنان هم به کار بسته شده است و می بینیم که به نفع اسرائیل و آمریکا و موفق هم بوده و ملل منطقه شوروی را هم آنجا شکست داده است.

مروری می کنیم بر حقایقی که کیسنجر در چند کتابی که نوشته طرح کرده است. او هم از آنجایی شروع می کند که دیگر محققان و طراحان استراتژی و متخصصان این رشته گفته و نوشته اند. پس مطالب او همه اش تکراری است. ما به صورت اجمال آن مطالب را مرور می کنیم چون حقایقی است آمن مطالب که سرنوشت ابرقدرت ها و سرنوشت جهان بشریت به آن بستگی دارد.

کیسینجر بحث خود را این طور شروع می کند؛ سابقاً هر افزایشی در نیروی نظامی یک دولت افزایش مشابهی را در نیروی سیاسی او به دنبال داشت؛ یعنی هر دولتی، هر قدر نیروی نظامی خودش را افزایش می داد یعنی بر قدرت آتشش، بر حجم واحدهای نظامی، حجم ارتش و کارایی این ارتش و قدرت آتشش اضافه می کرد نیروی سیاسی‌اش همان قدر افزایش پیدا می کرد، یعنی می توانست این نیروی نظامی را، با تعرض و برافروختن آتش جنگ هایی و انجام سلسله نبردهایی، یا تهدید، به تعرض نظامی به کار ببرد و از این طریق به هدف های سیاسی خودش برسد.

اما با پیدایش سلاح هسته ای، این وضع به هم خورده است، دیگر افزایش نیروی نظامی به معنای این نیست که نیروی سیاسی افزایش پیدا کرده و هرقدر که نیروی نظامی مثلاً نیروی نظامی ابرقدرت شوروی یا آمریکا– افزایش پیدا کند آن ها بهتر می توانند به مقاصد سیاسی خودشان برسند. می گوید: این حقیقتی است که نسل معاصر ما باید درک بکند. یک تغییر عظیم به وجود آمده است. چرا این تغییر به وجود آمده است؟ این تغییر از آنجا به وجود آمده است که تنها مقدار کمی از سلاح هسته ای برای نابودی کامل و قطعی و گسترده دشمن، کافی است، و از این حد به بعد دیگر بی معنا است. سلاح هسته ای، سلاحی است که چنان قدرت تخریبی دارد که برای نابودی همه هستی -نظامی یا غیرنظامی- دشمن کافی است.

بنابراین افزایش قدرت نظامی دیگر مفهوم سابق را ندارد ضمن اینکه به کاربردن این سلاح به معنای انتحار متقابل است نه به معنای پیروزی و منع دشمن از وصول به هدف هایش. ما با به کار بردن سلاح هسته ای دشمن را از اینکه به هدفش برسد منع می کنیم اما ضمناً در همین جریان خود ما هم از بین می رویم. پس جنگ جدید یعنی برپاشدن توفان نوح.

از طرفی هر حرکتی در هرجای دنیا عکس العمل های بین المللی به وجود می آورد. جهان دیگر نقطه معزول و یا ملت منعزل و برکنار از جریانات بین المللی ندارد. همه دنیا به هم پیوسته است و سراسر صحنه کشمکش ابرقدرت ها است. اینکه دولت بزرگی در گوشه ای از دنیا یک کاری بکند یا حتی یک دولت کوچک در یک گوشه دنیا کاری بکند روی سرنوشت دولت های بزرگ جهان اثر می گذارد. هیچ یک از دولت های بزرگ جهان نمی تواند خودش را از این قضیه برکنار بداند. این هم حقیقت دومی که در جهان بروز و ظهور پیدا کرده است. حال کشمکش ها به این شکل وجود دارد که چون جنگ هسته ای نمی توان انجام داد باید نیروها و وسایل غیرهسته ای وجود داشته باشد و در اختیار ابرقدرت آمریکا باشد تا بتواند شوروی را در جنگ های محدود و کشمکش های منطقه ای بدون به کار بردن سلاح هسته ای شکست بدهد. این چیزی است که  قبل از کیسینجر وجود داشته است.

می گوید: «بازگردیم به جنگ با سلاح های معمولی». پس جنگ پس از عصرِ هسته ای بازگشته است به عصر جنگ های معمولی و کلاسیک با سلاح های غیر هسته ای. دیگران هم به این نتیجه رسیده اند که باید نیروهای متنوعی وجود داشته و در اختیار آمریکا باشد به تناسب نوع و کیفیت و حجم تعرضی که دشمن می کند از این نیروها انتخاب و در آن منطقه با موفقیت به کار برده شود. «تناسب نیرو با مرتبه، نوع و کیفیت مبارزه جویی دشمن یا تعرض دشمن» اصلی است که قبل از کیسینجر دیگران هم مطرح کرده اند، و بسیار مهم است.

آمریکا معتقد است، وقتی که با دشمن در یک جنگ محدود با سلاح های کلاسیک و معمولی درگیر می شویم، اگر موفقیت نیافتیم می توانیم سلاح های بیشتری را به کار ببریم، یعنی جنگ را تشدید بکنیم و سپس تصاعد ببخشیم. یکی از مراحل متصاعد جنگ به کار بردن سلاح های هسته ای تاکتیکی است. سلاح تاکتیکی که در میدان رزم به کار می رود یا در صحنه عملیات به کار می رود و آثار تخریب اش به این شکل نیست که یک ملت و یک کشور را به خطر بیندازد. می توانیم این سلاح‌های تاکتیکی را که خودش از نظر قدرت ضربه زدن مراتبی دارد به تدریج و در صورت لزوم در محدوده وسیع تری به کار بریم یا مقدار آن ها را بیشتر کنیم یا انواع دیگری را به آن بیافزاییم.

تصاعد به این شکل انجام می گیرد؛ ولی این جنگ ها، جنگ محدودند. تا وقتی که سلاح‌های هسته ای استراتژیک به کار نرفته است جنگ یک جنگ محدود است. از تحولاتی که به وقوع پیوسته و باید به آن توجه داشت یکی این است که فکر انهدام دشمن را باید از سر به در کنیم. پیش از جنگ های هسته ای هدف جنگ عبارت بود از انهدام نیروی دشمن به قصد تسلیم وی. گاهی هدف، نابودی دشمن بود؛ به عبارت دیگر اگر نتوانیم دشمن را نابود بکنیم ولی بتوانیم نیروی مسلح اش را نابود بکنیم دشمن تسلیم می شود چون دشمن از خودش دفاع می کند و به وسیله نیروهای مسلحش مانع رسیدن ما به هدف های مان می شود پس اگر نیروی مسلح دشمن را نابود کردیم، تسلیم می شود. اساساً منظور از جنگ رسیدن به یک هدف خاص است. مثل متلاشی کردن نیروی نظامی دشمن، یا قطع رابطه نیروها با فرماندهی و امثال آن تا تاب مقاومت از دشمن سلب و مجبور به تسلیم شود.

در جنگ های گذشته می گفتند دشمن را باید نابود کرد یعنی نیروی مسلحش را منهدم کرد. کیسینجر می گوید حالا نمی شود نیروی دشمن را منهدم کرد چون اگر بخواهیم منهدم بکنیم آن هم همه ما را منهدم می کند: انتحار متقابل. بنابراین چون جنگ به آن شکلش نیست، پس یک هدف دیگری را تعقیب می کند. هدفش چیست؟ هدف در جنگ محدود این است که ما با برقراری رابطه میان نیرویی که به کار می رود و مقاصد سیاسی خودمان، به این مقاصد سیاسی برسیم. این تعریف جنگ محدود است.

جنگ محدود عبارت است از انتخاب نیرویی متناسب با مقصد سیاسی موردنظر البته به این مقصد سیاسی موردنظر، نه با انهدام و نابودی دشمن و نه با تسلیم دشمن می توان رسید چون تسلیم دشمن یعنی اینکه ما بتوانیم به هدف های بزرگ، هدف هایی که حیات دشمن را به خطر می‌اندازد برسیم. اما در جنگ های محدود که تنها جنگ امکان پذیر است تسلیم دشمن را در نظر نداریم بلکه تاثیر در اراده دشمن منظور ماست. بنابراین می بینیم از انهدام دشمن و از تسلیم دشمن که هدف جنگ های دوران ماقبل هسته ای بود، به این هدف تنزل شده است. به اصطلاح هدف هم محدود شده است.

جنگ محدود، هدفش هم محدود است. تاثیرگذاری روی اراده دشمن و وادار کردن دشمن به مصالحه. آن وقت می گوید که لازمه تحقق این هدف این است که وقتی جنگ محدود را با دشمن شروع می کنیم تصویری جذاب و هرچه جذاب تر از این مصالحه و آثار خوبی که برای دشمن دارد بکشیم، چون هدف ما این است که دشمن را از ادامه جنگ محدود به مصالحه واداریم. مصالحه یعنی اینکه هم مقداری از منافع دشمن تامین بشود و هم ما به هدفمان برسیم و منافع ما تامین بشود.

اما منافع دشمن چگونه تامین می شود؟ به این ترتیب که بفهمد اگر همین جنگ محدود را ادامه بدهد به زیانش خواهد بود، ضررها و خسارات و تلفاتی را متحمل می شود و بعد هم به نتیجه جنگ که پیروزی است نمی‌رسد. با چنین محاسبه ای قبول بکند آنچه را که ما به او پیشنهاد می کنیم و با پذیرفتن آن دست از جنگ بکشد. آن وقت می گوید هدف این جنگ محدود، همین هدف سیاسی که دارد هر قدر معتدل تر باشد همان قدر این جنگ محدود کم خشونت تر خواهد بود. هر قدر ما هدفی را که می خواهیم به آن برسیم بزرگ تر اختیار بکنیم همان قدر جنگ پر خشونت تر می شود و تلفات و خساراتش برای ما و دشمن هم بیشتر می شود.

سابقاً می گفتند وقتی که فعالیت سیاسی و کار دیپلماتیک ما با دشمن به شکست منتهی می شود سیاست  را ختم می کنیم و درب وزارت خارجه را نسبت به آن دولت می بندیم سپس وزارت دفاع و جنگ کارشان را آغاز می کنند. این بدان معنا بود که جنگ ادامه سیاست است ولی با وسایلی دیگر. یعنی سیاست هدف هایی دارد که اول با وسایل غیرنظامی و مسالمت آمیز پی گیری می شود اما اگر این روش و فعالیت ها مثمرثمر واقع نشد آن وقت همان فعالیت سیاسی به صورت جنگ در جهت تحقق همان هدف ادامه پیدا می کند؛ یعنی با شروع جنگ حرفی با دشمن نداریم تا خاتمه جنگ که دشمن تسلیم می‌شود که این تسلیم یا تسلیم بلاقید و شرط است و یا تسلیم مشروط است که در تسلیم مشروط یک نوع مصالحه به صورت قرارداد که چند ساعت و یا چندروزی بیشتر طول نمی کشد انجام می گیرد.

کیسینجر می گوید: در جنگ های محدود که جنگ های این عصر است و میان آمریکا و شوروی، چین و دولت های بزرگ رخ می دهد با شروع جنگ سیاست و فعالیت سیاسی پا به پا و در کنارش به جریان می افتد. آمیختن کار سیاسی با جنگ از پدیده های جالب جنگ جدید است. هر اقدامی در جنگ تصاعد پیدا بکند، طرف هم جنگ را تصاعد می بخشد و ما به هدفی که می خواهیم برسیم نمی رسیم و مسائل دیگری پیش می آید.

هدف از جنگ محدود برای آمریکا این است که جنگ را بیش بیاوریم اما حساب شده یعنی تحرک سیاسی ما، تحرک نظامی ما در این منطقه محدود معلوم باشد، برنامه ریزی شده باشد. در اثنای این جنگ محدود نباید کاری بکنیم که به معنای انهدام یا تضعیف دشمن باشد یعنی موجودیت ملی دشمن را نباید به خطر بیاندازیم، چون معنایش این است که ما از جنگ محدود خارج شویم و دشمن و ما هردو جنگ را تصاعد ببخشیم. بنابراین نقش رهبری سیاسی در جنگ فوق العاده مهم است. جنگ محدود کار نظامیان نیست. رهبری سیاسی در اثنای همین جنگ محدود، باید یک رهبری با درایت باشد، آخرین اطلاعات را داشته باشد و بتوانند در پرتو این اطلاعات تحرک خودش را انجام بدهد و به آن هدف برسد.

رهبری سیاسی که جنگ محدود را اداره می کند باید بداند که با کارهایی که می کند، جریان امور را از این سه راه بیرون نبرد:

۱- ادامه جنگ محدود ۲- شکسن محدود یا برای خود یا برای دشمن ۳- حالت جمود یعنی وضع را به همین منوال نگهداشتن، یعنی جنگ را تصاعد نبخشیم و وضع را وخیم نکنیم.

این ها هر سه بهتر از وقوع یک جنگ گسترده است به این معنی که اگر رهبری سیاسی بخواهد جنگ محدود را با موفقیت و در همین سه جهت یعنی طوری پیش ببرد که به هدف برسد و یا در محدوده همین سه خط باقی بماند باید بتواند به جای تهدید به جنگ گسترده که جنگ اتمی است بر دشمن فشار وارد بیاورد. اگر دولتی نتواند فشار بر دشمن بیاورد و در اداره دشمن از طریق این فشار آوردن تاثیر بگذارد آنجا است که تهدید به جنگ گسترده می کند؛ تهدید به جنگ گسترده یعنی شکست در سیاست و رهبری جنگ محدود. این کاری بود که دالس پیشنهاد می کرد و می گفت هرجا دشمن یک قدم پیش رفت او را تهدید به جنگ گسترده بکنید.

دیگر از شرایط رهبری جنگ محدود این است که دولت یا رهبری سیاسی بتواند جنگ محدود را طوری اداره بکند که موجودیت ملی خودش به خطر نیفتد.

سوم بتواند بر افکار عمومی تسلط داشته باشد نه اینکه افکار عمومی را به جهت یک جنگ گسترده یا تسلیم سوق بدهد.

هدف هایی که در استراتژی جنگ محدود پی گیری می شود این است که از تعرض و حمله دشمن جلوگیری کند. یعنی از نیروی بازدارنده استفاده کند. این هم همیشه هدف استراتژی های مختلف آمریکا بوده است. در استراتژی جنگ های محدود هم با این اصل [که] دشمن به این قانع نباشد و این موضوع باورش نشده باشد دست به جنگ هسته ای می زند.

برای اینکه دشمن بداند نمی تواند دست به جنگ هسته ای بزند و ضمناً بداند که ما هم نمی‎خواهیم دست به جنگ هسته ای گسترده علیه او بزنیم باید دشمن را در داخل همین جنگ محدود و قواعدش نگه داریم و این جنگ را در همین حالت کلاسیک و معمولی و محدود به پیروزی خودمان یعنی به وادار شدن دشمن یه قبول خواسته هایمان در این منطقه برسانیم. برای این کار باید جریان جنگ محدود به این ترتیب باشد که مقادیر درجه بندی شده ای از نیروی انهدامی را به طور متناوب به کار بندیم.

استراتژی جنگ محدود همان طور که گفتیم تنوع نیروها و اختیار نیروها برحسب سلسله مراتب و درجاتی است که بر روی دشمن تاثیر دارند. بنابراین جریان جنگ محدود باید به این ترتیب باشد که ابتدا نیروی محدودی به کار برود بعد این نیرو افزایش پیدا کند و بین هر مرحله‌ای از به کار رفتن این نیرو با نیروی بعدی و نیروی سوم و چهارم باید فاصله هایی از زمان باشد تا در این فاصله ها دشمن بتواند محاسبه کند و به این نتیجه برسد که اگر جنگ با این نیرو و در این محدوده انجام گیرد و تسلیم خواسته های ما نشود قدم بعدی ما چیست و ما چه نیروهایی را در [؟]

اما نه از طریق تهدید به نابودی دشمن -کاری که دالس می کرد- و استراتژی آمریکا در آن دوره بر این مبتنی بود که به محض اینکه دشمن قدمی در یک جای دنیا برداشت ما او را تهدید به نابودی کنیم. [در] جنگ محدود کار ما این نیست که دشمن را با نیروی هسته ای تهدید کنیم و از اقدام بازبداریم. پس بازدارندگی در این استراتژی چگونه است؟ به وسیله جنگ محدود با وسایلی که ما انتخاب می کنیم و طبق نقشه ای که خودمان طرح می کنیم نمی گذاریم دشمن حتی اگر یک جنگ محدود هم شروع کرد به مقصود خودش برسد. بنابراین محروم ساختن دشمن از اینکه بتواند با زور چیزی به دست بیاورد یک نوع بازدارندگی است. خوب اگر نمی خواهیم تهدید با نیروی هسته ای بکنیم چگونه دشمن را باز می داریم؟ معلوم است با نیروی محدود تهدید می‌کنیم.

تهدید با نیروی محدود برای دشمن باورکردنی هم هست. چون می  داند به کاربستن تهدید یا اجرای تهدید به معنای انتحار متقابل نیست. همه مساله این است که نیروی محدود چگونه باشد؟ در بررسی این مساله است که می بینیم پس از آنکه آمریکا استراتژی جنگ محدود را اتخاذ کرده چه نیروهای متنوعی را تدارک و تهیه دیده است و چه طرح های جنگی برای تمام مسائل و نقاط بحرانی جهان آماده داشته باشد که در هرجا دشمن یک جنگ محدود را تحمیل کرد بتواند دشمن را از رسیدن به آن هدف محروم کند. این نیروها باید متناسب باشد نه بزرگتر از آن مبارزه جویی و تجاوزی که صورت گرفته است و نه کمتر از آن. چون اگر کمتر باشد یعنی عدم موفقیت ما و وصول دشمن به هدف. بزرگتر هم باشد به معنای تصاعد جنگ است، یعنی یک جنگی را در نقطه ای ایجاد کرده که دشمن تحریک به عمل متقابل بشود و جنگی گسترده آنجا رخ بدهد.

بعضی انتقاد کرده اند که جنگ محدود و استراتژی جنگ محدود باعث می شود که دشمن تشویق به تجاوز بشود، چون در استراتژی دالس، استراتژی انهدام گسترده و عمومی که تهدیدی خیلی وحشتناک بود دشمن دست به تعرض نمی زد اما در این حالت با خود می اندیشید که اگر هم تعرض کردم می توانم در این نقطه طرف را شکست بدهم و هستی و موجودیت ملی من هم به خطر نمی افتد. در نتیجه از دست زدن به جنگ نمی هراسد. ظاهر امر این طور جلوه می کند، در حالی که کیسینجر معتقد است این استراتژی دشمن را تشویق به تعرض نمی کند. می گوید درست است که در سایه جنگ محدود طرفین جنگ، توانایی عملی و فنی تصاعد جنگ تا مرحله جنگ گسترده هسته ای را دارند ولی عملاً دست به این کار نمی زنند، ترس از عواقب جنگ آن ها را باز می دارد. بنابراین هدف، مصالحه حساب شده ای است که از حدود معین این مصالحه تجاوز نمی کند. وارد شدن به جنگ محدود مستلزم این است که طرفین جنگ بپذیرند که با همین قواعد و کیفیت وارد جنگ شوند و از تصاعد جنگ به مرحله جنگ هسته ای جلوگیری کنند. در حقیقت این یک بازی است که نمی توان دست به آن زد مگر اینکه طرفین این بازی، قواعد این بازی را قبلاً بپذیرند و ابرقدرت ها پذیرفته اند، سال ها است که در محدوده همین قواعد با هم در مسائل مختلف دنیا کشمکش می کنند.

ضرورت های به کار بستن این استراتژی، سه ضرورت است: اول تماس مستمر طرفین برای فهمیدن مقاصد یکدیگر؛ دوم تلقی جنگ محدود به عنوان وسیله مذاکره؛ سوم پرهیز از تصاعد تا حد جنگ گسترده اتمی.

کیسینجر درباره استراتژی خودش می گوید که بر هشت اصل بنا نهاده شده است:

اصل اول این است که جنگ محدود جانشین واکنش گسترده نیست بلکه مکمل آن است. جنگ محدود نیامده تا جای استراتژی هسته ای و انهدام گسترده دشمن را بگیرد، بلکه این مکمل آن است. این اصل بدین صورت است اگر دشمن دست به تعرض هسته ای بزند ما هم علیه او دست به تعرض هسته ای می زنیم اما حال که دشمن دست به تعرض هسته ای نزد، هم دشمن می تواند جنگ محدود را علیه ما برپا کند هم ما می‌توانیم جنگ محدود را علیه دشمن برپا کنیم.

استراتژی جنگ محدود این گونه است اتفاقاً لازمه جنگ محدود این است که ما توانایی بر واکنش گسترده علیه دشمن را داشته باشیم. اگر ما چنان نیروی ضربتی استراتژیک هسته ای را نداشته باشیم نمی توانیم با او وارد جنگ محدود شویم. چرا؟ برای اینکه طرف وقتی با ما وارد بازی جنگ محدود که خودش بداند که جز در این نوع جنگ با ما نمی تواند وارد جنگ شود، و اگر جنگ را تصاعد بدهد به زیانش خواهد بود چون اگر دولتی بداند که با تصاعد جنگ تا حد جنگ گسترده هسته ای می تواند برنده شود در ورود به چنان جنگی درنگ و تردید نخواهد کرد.

ولی لازمه اینکه دشمن در محاسبه اش به ضرورت و نفع پرهیز از تصاعد برسد این است که ما از نظر نیروی ضربتی استراتژی هسته ای بر او تفوق داشته باشیم. پس این دو مکمل یکدیگر هستند.

اصل دوم این است که جنگ محدود نباید بیش از حد لازم محدود باشد چنان که در جنگ کره به اشتباه این گونه شد. کیسینجر معتقد است در جنگ کره اگر ما در آن جنگ محدود با سلاح های هسته ای تاکتیکی به خاک چین حمله کرده بودیم برنده شده بودیم.

اصل سوم: جنگ محدود غیرهسته ای یا علیه دولت های غیرهسته ای به کار می رود یا برای کمک به یکی از طرفین یک جنگ خانگی برای از بین بردن طرف دیگر. یعنی جنگ محدود جنگ با سلاح های معمولی است با دولتی که دارای سلاح هسته ای نیست. البته می شود در یک جنگ محدود یا در یک جنگ داخلی به حمایت از یکی از طرفین علیه طرف دیگر وارد شد. در چنین جنگی هیچ مشکلی به وجود نمی آید چون یک طرف هم نیروی هسته ای دارد هم نیروی کلاسیک که نیروی کلاسیک را به کار می برد و نیروی هسته ای را به عنوان یک تضمین استراتژیک نگهداری می کند و می تواند در این جنگ موفق باشد.

اما اگر آمریکا یک جنگ غیرهسته ای محدود علیه یک دولت هسته ای مثل شوروری یا فرانسه یا چین به راه بیندازد اینجا مشکلات و خطرها مشخص می شود. چون باید هم به موفقیت برسد و هم به جنگ گسترده انتحار متقابل منتهی نشود، یا مثلاً علیه دولت بزرگی که نیروی انسانی و جمعیت بسیار عظیمی دارد مثل چین، آمریکا نمی تواند به سادگی جنگ محدود را راه بیندازد. برای اینکه این نیرو هر قدر هم قدرت آتشش بیشتر باشد و تحرکش زیاد و فوق العاده باشد به یک ملت چند صد میلیونی نمی‌تواند آن چنان تلفات و خساراتی وارد بکند که بر اراده آن تاثیر بگذارد و آن را وادار به پذیرش خواسته آمریکا کند. چنین دولت هایی را در یک جنگ معمولی نمی توان شکست داد، حتماً باید علیه آن ها سلاح هسته ای تاکتیکی به کار برد. البته می دانید این هایی را که ما شرح می دهیم بخشی از حقایق است. در همین حال باید دانست که وقتی آمریکا سلاح هسته ای تاکتیکی علیه چین یا علیه مثلاً هند به کار ببرد مساله به همین سادگی نیست.

چنآنچه خود کیسینجر گفت این مسائل عکس العملی بین المللی به دنبال دارند. شوروی هیچ وقت به آمریکا اجازه چنین عملی را نمی دهد. ابرقدرت ها قبلاً تهدیداتشان را در خفا انجام می دهند و وقتی هم که این گونه تعرضات بخواهد شروع بشود با هم در تماس هستند. اصلاً لازمه جنگ محدود تماس دائمی طرفین است برای اینکه بدانند مقصود طرف چیست تا یک مرتبه دچار اشتباه نشوند، باید طرفین بدانند چرا طرف دیگر این کارها را انجام می دهد. این توازن وحشتی که اینک در میان ابرقدرت ها برقرار است اجازه دست بردن به سلاح هسته ای را به هیچ ابرقدرتی نمی دهد.

اصل چهارم: اگر در یک جنگ محدود قرار است که سلاح های هسته ای تاکتیکی به کار رود باید خیلی زود و در ابتدای جنگ به کار برود.

پنجم: بازدارندگی و منع دشمن از تجاوز مستلزم این است که یک سلسله از توانایی ها با درجات متسلسلی از تاثیر در اختیار باشد تا به موازات ستیزه جویی های گوناگونی که شوروی می‌کند به کار رود. با این شرط که این توانایی ها به درجه ای باشند که شوروی نتواند با آن مقابله کند مگر اینکه به یک جنگ گسترده دست بزند. در همین حال باید او را از طریق تفوقی که به لحاظ نیروی بازدارندگی بر او داریم مانع شویم. این اصل هم به این ترتیب است که می گوید ما نیروهای متنوعی، نیروهای گوناگونی باید در اختیار داشته باشیم. این نیروها باید درجات متسلسلی از تاثیر و قدرت آتش داشته باشند. وقتی وارد یک جنگ محدود می شویم این نیرو دارای تاثیر معینی بر دشمن است اما لازمه رسیدن ما به موفقیت این است که این نیرو را تصاعد بدهیم یا وقتی که شوروی نیروهای متناسب با این نیرو به مقابله ما آورد و این دو نیرو متعادل بودند ما باید جنگ را به وسیله افزایش نیرویمان تصاعد بدهیم یعنی نیروی دیگری را در کنار آن نیرو به کار ببریم. ولی خوب این نیرو را باید در سطحی انتخاب بکنیم که اگر شوروی خواست در همان سطح با ما مقابله بکند شکست بخورد. وقتی که شکست می خورد بر سر دوراهی قرار می گیرد یا باید شکست را بپذیرد و به خواسته ما تسلیم شود که ما این جنگ محدود را برده ایم، یا باید دست به جنگ گسترده هسته ای بزند یعنی یک باره از آن مرحله جنگ، جنگ را به آخرین مرتبه تصاعد بدهیم. باید نیروی ضربتی استراتژیک هسته ای ما چنان باشد که دشمن بداند اگر آن راه را هم انتخاب کند شکست می خورد.

ششم: جنگ محدود نه تنها مستلزم وجود توانایی نظامی با درجات و مراتب متسلسل و کارساز است بلکه احتیاج به چنان دیپلماسی دارد که نگذارد طرف به این پندار کشانده شود که این جنگ محدود منتهی به یک جنگ گسترده می شود. به عبارت دیگر دشمن را باید با دیپلماسی خودمان طوری نگه داریم که دچار این فکر نشود که مقصود ما از این جنگ محدود این است که جنگ گسترده هسته ای علیه او انجام بدهیم. پس دیپلماسی جنگ محدود خیلی پیچیده و ماهرانه است. با اعمال این دیپلماسی دشمن همیشه می داند ما قواعد این بازی را قبول کرده ایم و می خواهیم فلان امتیاز محدود را در این نقطه به دست آوریم و این جنگ محدود مقدمه یک جنگ گسترده برای نابودی دشمن نیست. و در عین حال دشمن را مطمئن کرده ایم که اگر بخواهد از این بازی و قواعدش خارج شود و یک جنگ گسترده هسته ای علیه ما تحمیل کند ما از دست زدن به جنگ هسته ای گسترده علیه او باکی نداریم. زیرا اگر [؟] اساسی است.

ما باید نیروهای خودمان را چنان افزایش و طوری آرایش بدهیم و سیاست خارجی ما و روابط بین المللی ما به گونه ای باشد که دشمن از تعرض حتی به صورت ایجاد یک جنگ محدود علیه ما برای رسیدن به هدفی خودداری بکند. اما اگر نتوانستیم و دشمن در یک جا جنگ محدودی را بر ما تحمیل کرد حرکت باید به طرف مصالحه و توافق باشد. در جنگ محدود که از دو حال خارج نیست یا ما جنگ محدود را علیه شوروی ایجاد می کنیم که در این صورت حتماً حساب کردیم مثلاً در فلان نقطه به این ترتیب یک جنگ محدود را با این وسایل و این نیروها و این ضوابط به وجود بیاوریم یا دشمن جنگ را بر ما تحمیل می کند که در این صورت هدف استراتژی جنگ محدود پس از وقوع این جنگ این است که ما به طرف یک مصالحه و یک توافق حرکت بکنیم در عین حال از تصاعد جنگ و جنگ گسترده پرهیز کنیم. بنابراین جنگ محدود با هدف هایی که تعقیب می کند وسیله ای برای نشستن در سر میز مذاکره به منظور مصالحه است.

بنابراین به جای اینکه هدف، نابودی دشمن یا تسلیمش باشد این است که جنگ را برای نشاندن دشمن به سر میز مذاکره و مصالحه به راه بیندازیم. استراتژی جنگ محدود بازدارندگی دشمن را مثل سایر استراتژی ها تامین می کند اینجا به کار می بریم و چقدر دایره جنگ را وسعت می دهیم. دشمن ضمن این جنگ و این فاصله های نفس کشیدن و تجدیدنظر و محاسبه مجدد تماس سیاسی مستمر هم با ما دارد تا بتواند فکر بکند و از راه مذاکره و تماسی که با ما دارد به خواسته های ما تن بدهد چون همان گونه که گفته شد غرض از جنگ محدود وارد آوردن ضربات پیاپی برای در هم شکستن اراده دشمن نیست بلکه به عکس باید تکامل عملیات نظامی به گونه ای صورت گیرد که در چند مرحله اتفاق افتاده و مجال ارزیابی به دشمن بدهد تا پیش از شروع مرحله بعدی بتواند سود و زیان های ادامه جنگ و هم انجام مذاکره و معامله را به دقت بسنجد و تصمیم خودش را در این مورد بگیرد که تن به ادامه جنگ بدهد یا به مصالحه. اگر دشمن حاضر نشد تجدید نظر کند و جنگ را ادامه داد ضربه سخت تر و خشن تری باید بر دشمن وارد شود. بنابراین دشمن هر وقت حاضر به تسلیم نشود باید بداند چه ضربه ای را با چه سختی و خشونتی و چه خسارات و تلفاتی را تحمل خواهد کرد. مطابق همان جدول درجه بندی شده به کارگیری نیرو.

یک زمان کیسینجر معتقد بود که اگر ما آخرین مرحله خشونت و شدت نیروهای کلاسیک را به کار بردیم و دشمن تسلیم نشد می توانیم سلاح های هسته ای تاکتیکی به کار ببریم؛ بعدها از این نظر عدول کرد البته نه به این معنی که به سر عقل آمد بلکه پس از اینکه این استراتژی بررسی شد. شاید در همان وقتی که این ها در مراکز تحقیقات آمریکا بحث می شد شوروری ها همین استراتژی را پیش گرفتند. آن ها نیروهای مختلفی را آماده کردند و خودشان را برای مقابله با استراتژی جدید آمریکا مهیا ساختند. مثلاً انواعی از سلاح های هسته ای تاکتیکی ساختند که می توانستند به جای اینکه یک کشور را منهدم کنند یک سپاه یا یک ارتش یا یک لشکر را منهدم کنند. وقتی که ذخایر هسته ای تاکتیکی و استراتژیک شوروی متنوع شد، حتی بر آمریکا هم تفوق پیدا کرد.

کیسیجر و نظامیان و دولت آمریکا سرانجام این استراتژی را تعدیل کرده و تعریف جنگ محدود را چنین تغییر دادند که جنگی است که در آن سلاح هسته ای تاکتیکی به کار نمی رود و جز با سلاح های معمولی انجام نمی گیرد.

اصل هفتم: این بود که جنگ را به این طریق انجام بدهیم که به طور متناوب مقادیر درجه بندی شده از نیروی نظامی را به کار بنندیم. تنفس و فرصت تجدید محاسبه به دشمن بدهیم.

اصل هشتم: ناچاریم راه هایی برای تماس با دشمن باز کنیم و این تماس ها را حفظ کنیم نه تنها برای اینکه او را از نیات خویش آگاه سازیم بلکه برای اینکه استراتژی خود را به او بفهمانیم تا در جریان تصاعد و تکامل عملیات رزمی به مذاکره هم بپردازد تا هر بار دومی که از پی اولی می آید امر بر او واضح باشد، چرا که قواعد بازی باید برای دشمن روشن باشد. لازمه اش این است که از ابتدای جنگ راه هایی برای تماس داشته باشیم و این تماس ها را حفظ کنیم و او را از نیات خودمان آگاه سازیم که او قبل از ما دست به تصاعد نزند.

در واقع کسانی که قواعد جنگ محدود را پذیرفته اند به دو دسته تقسیم شده اند هر کدام هم دلائلی دارند که دیگر لازم نیست مشروحاً ذکر کنیم چون جنبه تاریخی دارد.

گفتیم به وسیله همان تحولی که به آن می گویند فاصله موشکی میان شوروی و آمریکا، شوروی ها هم ذخایری از سلاح های هسته ای تاکتیکی گوناگون پیدا کردند و آن منطق کیسینجر و طرفداران نظریه جنگ های محدود که می تواند با سلاح های هسته ای تاکتیکی هم باشد دیگر رد شد؛ زیرا غربی ها می گفتند ما بر شوروی تفوق تکنولوژیک و صنعتی داریم و شوروی بر ما به لحاظ نیروی انسانی تفوق دارد. آمریکا و غرب براساس اصل اول که تفوق تکنولوژیک است یعنی داشتن سلاح های هسته ای تاکتیکی متنوعی به صورت گلوله توپ اتمی، موشک هوا به زمین اتمی، موشک زمین به زمین، هوا به زمین و قدرت و استعداد به کار بردن آن ها و به دلیل نبودن این توانایی های تکنولوژیک و این استعدادها و نیروی انسانی ماهر در شوروی معتقد بودند اگر با شوروی وارد یک جنگ محدود با سلاح های هسته ای تاکتیکی شوند تفوقی را که شوروی به لحاظ نیروی انسانی و کثرت جمعیت دارد می توانند بی اثر سازند. می گفتند:

شوروی با تفوقی که در نیروی بشری دارد قادر است واحدهای بزرگی از ارتش را یا لشکرهای زیادی را در میدان رزم متمرکز کنند و علیه ما به کار ببرند، ما می توانیم این تفوق را از آن ها بگیریم. به چه وسیله؟ به این وسیله که وقتی در میدان رزم شوروی لشکرها و ارتش های زیادی را به صحنه عملیات می آورد مثلاً در مرکز اروپا، خط تماس پیمان ورشو با پیمان آتلانتیک شمالی و با این عمل در صحنه عملیات بر ما تفوق پیدا می کند، هرگاه ما سلاح هسته ای تاکتیکی به کار ببریم کثرت نیرویی که دشمن متمرکز کرده است به زیان او تمام خواهد شد زیرا بیشتر کشته می دهد. اما در جنگ کلاسیک هر کسی بتواند نیروی زیادتری را متمرکز کند برنده خواهد بود، برای اینکه نیروی بزرگتر یعنی آتشی قوی تر به همین جهت در جنگ گاهی قاعده تمرکز به کار می رود و گاهی قاعده انتشار یا پراکنده شدن؛

مثلاً برای اینکه دشمن بتواند خط دفاعی ما را در یک نقطه در هم بشکند باید در همان نقطه نیروهای زیادی را متمرکز کند و بداند ما را در یک نقطه در هم بشکند باید در همان نقطه نیروهای زیادی را متمرکز کند و بداند که نیروی طرف مقابل در این جا کمتر است و چون نیروی بیشتر بر کمتر غلبه می کند در نتیجه خط دفاع را در این نقطه در هم می شکند و سپس این نیرو پیش می رود و نیروی طرف مقابل را به دو قسمت تقسیم می کند؛ علاوه بر تقسیم کردن هر دو پاره این نیرو را دور می زند، در عربی به آن می گویند «التفاف» یعنی به دور پیچیدن. این در فن جنگ ثابت است که هر نیرویی که به دور نیروی دیگر بپیچید آن نیرو را در محاصره قرار می دهد و امکان نابودی آن را بیشتر می سازد. در علم تاکتیک می گویند: از مناسب ترین نقطه ها برای شکافتن خط جبهه دشمن نقطه تلاقی دو لشکر یا دو سپاه دشمن است.

نقطه فاصله بین لشکر یک با دو و بین لشکر دو با سه از سایر نقاط آسیب پذیرتر است. شکافتن خط جبهه دشمن را معمولاً از این نقاط انجام می دهند. معمولاً در این نقاط نیرو متمرکز می کنند و از همان جا هم نیرو را می شکنند. این همان کاری است که اسرائیلی ها در جنگ ۱۹۷۳ کردند  و در نقطه تماس دو ارتش دوم و سوم مصر تمرکز نیرو دادند و جبهه مصر را شکافتند.

بنابراین حرکات جنگی به این وسیله است: تمرکز برای شکافتن خط جبهه و جدا کردن نیروهای دشمن و دور زدن و محاصره کردن و نابود کردن.

آمریکایی ها می گویند چون شوروی ها تفوق عددی دارند، و لشگر بیشتری را بسیج می‌کنند اگر ما سلاح هسته ای به کار ببریم مفیدتر واقع می شود زیرا آن ها را بیشتر نابود می کنیم و تمرکز و تجمع دشمن به زیانش تمام می شود. گروه دوم دلایل دیگری دارند؛ می گویند اگر سلاح هسته ای به کار ببریم مصرف نیروی انسانی بیشتر است؛ یعنی بیشتر از وقتی است که جنگ ما با دشمن جنگ با سلاح های معمولی باشد؛ تلفات نیروی انسانی در جنگ معمولی کمتر است اما ما و دشمن هر دو می خواهیم سلاح های هسته ای تاکتیکی به کار ببریم. درست است که ما تفوق داریم اما چون دشمن هم سلاح های هسته ای تاکتیکی دارد علیه ما به کار خواهد برد در نتیجه تلفات نیروی انسانی هم در میان دشمن و هم در میان ما زیادتر خواهد شد. البته ممکن است تلفات دشمن چند برابر ما باشد اما تلفات ما هم خیلی زیاد می شود، بنابراین اگر در یک جنگ با دشمن درگیر شویم که تلفاتش برای ما و دشمن در نیروی انسانی کمتر باشد بهتر است چون این جنگ به لحاظ مصرف بیشتر نیروی انسانی به نفع ما تمام نمی شود.

(ادامه دارد…)

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
اصفهان شرق
اصفهان شرق
وعده صادق
وعده صادق