شنبه ۰۴ اسفند ۱۳۹۷
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۰۵:۱۱ - ۱۳۹۷/۱۱/۰۴

حکایاتی کوتاه در «سوگ یاس» ویژه فاطمیه

صدای ضجه و گریه از جماعت بلند شد، انگار تازه یادشان افتاده بود! مگر پیامبر جز یک دختر برای شما باقی نگذاشت؟

ندای اصفهان- محمود فروزبخش

(حکایاتی چند از «سوگ یاس» که قرن ها است کهنه نمی شود!)

روز اول مسکین آمد

روز دوم یتیم

روز سوم اسیر

روز چهارم من آمدم

اما کوچه های مدینه غرق غربت بود

و دلت سوخته تر از درب خانه ات

و قلبت شکسته تر از پهلو

ایمان دارم که هستی

و لبخند می زنی به ما از بیت الاحزان

و می نگری ما را            از آن کوچه

و هنوز هم چشم کمک داری

از آن درهای بسته

و در آغوش می گیری فرزندانت را در بقیع

باور دارم حضورت را

هر چند کوچه های مدینه غرق غربت بود

باور دارم حضورت را

رسول الله در نماز بود. مشرکان گرد او حلقه زده، مسخره می کردند.

رسول ا… به سجده رفت. یکی از آنان بچه دان شتری را روی پیامبر گذاشت. صورت پیامبر غرق در خون و نجاست بود.

فاطمه خردسال، گریان خود را به پدر رساند. بچه دان شتر را کنار زد. فاطمه با دستان کوچکش صورت پیامبر  را پاک می کرد.

او مادر پدرش بود.

***

«عجبا دختر پادشاهان ایران و قیصر بر کرسی های طلایی می نشینند و پارچه های زربفت به تن می کنند و این دختر رسول خداست که نه لباس های گران قیمت بر تن دارد نه لباس های زیبا»

این سلمان فارسی بود که بهت زده به وصله های چادر زهرا می نگریست.

عروس از خانه خارج می شود. علی به او می نگرد. متوجه مطلبی می شود.

او لباس های نو عروسی را به تن نکرده است و همان لباس های کهنه قدیمی را بر تن دارد.

  • – فاطمه چه شده است؟ چرا…
  • – مستمندی به در خانه آمد لباس های عروسی را به او بخشیدم.

علی لبخند می زند.

درست روز بعد از عروسی از علی پرسید:

– یا علی دخترم فاطمه، همسرت را چگونه یافتی؟

– خوب یار و یاوری در راه اطاعت کردن از خدا.

***

نابینایی وارد شد. فاطمه سریعا برخاست و حجابی کامل بر تن کرد.

رسول الله گفت: چرا چنین کردی در حالی که او تو را نمی بیند.

فاطمه گفت: اگر مرا نمی بیند من که او را می بینم و او بوی مرا استشمام می کند.

صدا زد: «بی شک تو پاره تن منی»

***

فاطمه بی تابی می کرد.

  • – چه شده دخترم؟
  • – برایم خبر آورده اند که در کربلا چه مصایبی به این طفلی که در شکم دارم وارد می شود. پدر جان من به چنین کودکی نیاز ندارم.
  • – این فرزند تو حسین است و نُه امام معصوم از نسل او به دنیا خواهند آمد که عامل بقای دین خدایند.
  • – ای رسول خدا خشنودم از خدای بزرگ.

***

خوشحال بودند که موفق شدند خود را به فاطمه زهرا برسانند آخر فوجی از ملایک در انتظار بودند و لحظه شماری می کردند تا بتوانند فاطمه را ملاقات کنند. اما آن فرشته ها بالاخره توانستند به دیدار فاطمه برسند.

فاطمه از ایشان پرسید: مگر مریم برگزیده زنان نیست؟

جواب دادند: او برگزیده زنان زمانه خود بود. اما خدا تو را برگزیده تمامی زنان عالم از اولین و آخرین قرار داده.

***

آخرین لحظات حیات پیامبر بود فاطمه خود را به پدر نزدیک کرد و رسول الله در گوشی حرف هایی به او زد. فاطمه ابتدا گریست و سپس شاد و خندان دانه های اشک را پاک کرد.

آری ابتدا رسول الله از فوت خود خبر داد و من گریستم. سپس افزودند که تو اولین کسی هستی که به من ملحق خواهی شد و من با شنیدن این خبر خوشحال شدم.

بیش از ده روز از رحلت رسول الله می گذشت. پس از ده روز بالاخره از خانه بیرون آمد.

***

علی را در راه دید.

  • – سلمان پس از پیامبر به ما کم لطفی کردی چرا به دیدن ما نیامدی؟

–   مولای من کم لطفی نبود بلکه غم دوری پیامبر مرا خانه نشین کرد و مانع آن شد که به دیدار شما بیایم.

آن حضرت فرمود: به خانه فاطمه برو که مشتاق دیدار توست.

غم فراق پدر هنوز بعد از گذشت چندین روز بر فاطمه سنگینی می کرد. فاطمه مدام می گریست.

گفتند: یا علی ما از دست ناله های فاطمه نه شب داریم نه روز. به فاطمه بگو یا شب گریه کند روز آرام باشد یا روز بگرید شب آرام گیرد.

علی پیام را به فاطمه رساند. فاطمه گفت: «به خدا قسم نه روز را از اشک فروگذار می کنم نه شب را. تا آن هنگام که به پدرم ملحق شوم»

***

«بلال اذان بگو»

این درخواست فاطمه دخت رسول خدا بود.

بلال چند روزی میشد یعنی از بعد فوت پیامبر که دیگر اصلا اذان نگفته بود. اما این بار به درخواست فاطمه، بلال چهار مرتبه تکبیر گفت. اشک در چشمان فاطمه حلقه زد.

اشهد ان لا اله الا الله

گریه فاطمه اوج گرفت.

اشهد ان محمدا رسول الله

بلال دیگر اذان نگو، فاطمه با شنیدن نام پدرش از حال رفت به گمانم جان از بدن فاطمه جدا شد.

و آن اذان نیمه تمام ماند و بلال دیگر اذان نگفت.

***

یعنی چه کسی است که شبانه درب خانه ما را می کوبد؟

آری باز این فاطمه است که دست حسن و حسینش را گرفته برای گرفتن کمک و یاری رساندن به علی درب خانه ها را می کوبد.

***

دیگر نزدیک اذان صبح بود. تمام شب را بیدار ماندم ببینم مادر با خدای خود چه رازونیازی می کند. دائم دعا میکرد. خوب گوش دادم ببینم چه دعایی می کند. همسایگان را تمامی آن ها را تا نزدیکی صبح فقط همسایه ها را دعا می کرد.

پرسیدم مادرم چرا؟

گفت: پسرم اول همسایگان بعد اهل خانه.

***

سقیفه شورا دموکراسی خفقان کاملا محرمانه

فدک فاطمه فریاد سلام جواب سلام کاملا آشکارا

ناسزا کوچه سیلی تازیانه کبودی کاملا محرمانه

آتش درب فضه دیوار محسن کاملا محرمانه

شب سلمان تابوت اسما مدینه کاملا محرمانه

علی چاه حسنین زینب چادر کاملا محرمانه

***

علی را دست بسته دید.

می خواهید شوهرم را از دستم بگیرید به خدا اگر دست از او برندارید موی سر را پریشان می کنم و گریبان چاک می نمایم و کنار قبر پدر می روم و به درگاه خدا ناله میکنم.

دست حسنین را گرفت و به سمت مزار پیامبر روانه شد.

چون علی از جریان آگاه شد به سلمان گفت: گویی دو طرف مدینه را می نگرم که به لرزه در آمده  و در زمینن فرو می روند. سوگند به خدا اگر فاطمه موی خود را پریشان کند دیگر فرصتی برای اهل مدینه باقی نمی ماند و زمین همه آن ها را در کام خود فرو می برد.

***

این آخرین لحظه های حیات فاطمه است. او بی وقفه می گرید.

«همسرم، آرام جانم، فاطمه جان چرا گریه می کنی؟»

فاطمه از برای دادن پاسخ به همسرش لحظه ای آرام می گیرد، سپس می گوید:

«بر مصیبت هایی که بعد از من بر تو می بارد می گریم.»

– گریه نکن. به خدا قسم این سختی ها در راه خدا برای من ناچیز است.

صدا زد حسن، حسین، زینب، ام کلثوم بیایید و برای آخرین بار با مادرتان وداع کنید. فرزندان گرد جنازه مادر حلقه زدند و با آه و ناله گفتند: ای مادر وقتی که با جدمان محمد مصطفی دیدار کردی بگو که بعد از تو در دنیا یتیم ماندیم.

در آن هنگام فاطمه ناله ای جانکاه کشید و دست های خود را باز کرد و فرزندانش را مدتی به سینه اش چسباند ناگاه ندایی از آسمان آمد:

ای علی! حسن و حسین را از سینه مادرشان بلند کن که سوگند به خدا این حالت آن ها فرشتگان آسمان را به گریه انداخت.

***

چه می دیدند؟ چهل صورت قبر. یعنی کدام یک از آن ها قبر فاطمه است. اصلا مشخص نبود.

حالا دیگر برای تمامی آن ها کاملا روشن شده بود که فاطمه نمی خواست مکان دفنش برای کسی معلوم باشد. دیگر برای تمامی آن ها کاملا روشن شده بود که فاطمه نمی خواست آنها دور قبرش جمع شوند نه در تشییع جنازه اش شرکت کنند نه آنها براو نماز بخوانند.

***

صدای ضجه و گریه از جماعت بلند شد انگار تازه یادشان افتاده بود!

«مگر پیامبر جز یک دختر برای شما باقی نگذاشت.»

***

با خدا رازونیاز می کرد. گمانم آخرین لحظات عمر او بود. جلوتر رفتم ببینم چه می گوید در این واپسین ثانیه های حیات.

«بار الها به حق گریه های حسن و حسین در فراق من، از تو می خواهم گناهان شیعیان من و شیعیان فرزندان من را ببخشایی»

آری مادر در واپسین لحظه ها هم به یاد ما بود!

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


ثبت نام دبستان پسرانه طاها
ثبت نام دبستان پسرانه طاها
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
شفاف (شبکه فعالان انقلابی فضای مجازی)
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
سفریاران، بلیط ارزان هواپیما، تور گردشگری سراسر کشور
سفریاران، بلیط ارزان هواپیما، تور گردشگری سراسر کشور
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
اصفهان شرق
اصفهان شرق
وعده صادق
وعده صادق
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز