جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۱۰:۳۰ - ۱۳۹۴/۰۴/۱۳
دکتر حمید حبشی
نثار کله کچلش صلوات!
 روش های جذب و تربیت نیرو/ گفتاری از دکتر حمید حبشی (قسمت دوم)   

یک بخش از بیماری وسواس را آقایان روحانی درست می‌کنند. اینکه اصل و فرع را نمی‌شناسند. موضوع طهارت دو مسیر دارد. یکی مسیر فرع‌نگر است، در این مسیر فرد آموزش دهنده می‌گوید از نجاست باید دوری کنیم. آیا اصرار به طهارت الزاما به تکرار طهارت دعوت نمی‌کند؟ مسیر دیگر عبودیت است...

ندای اصفهان، سرویس اندیشه: دکتر حمید حبشی روانشناس و کارشناس تربیتی این بار میهمان اصفهان بود. او که درجمع روحانیون حوزه علمیه اصفهان سخن می گفت مثل همیشه سخنان خود را کاربردی و دلنشین و با مثال های عملی مطرح می کرد. متن زیر توسط سرویس اندیشه سایت ندای اصفهان پیاده سازی شده است. در قسمت قبل  از مؤلفه ها و شیوه های صحیح کار تربیتی به دور از انفعال یا اِعمال سخن گفته شد و اکنون از ظرفیت روانی مربی و تکنیک هایی برای ارتباط گیری با مخاطب سخن می گوییم.

گفتنی است سایت مجتمع فرهنگی شاهدان (+) پرتال رسمی جلسات ایشان است.

***

ظرفیت روانی

مسئلهی دومی که مربی نیاز دارد، ظرفیت روانی است. این خیلی مهم است. باز قرآن در مورد پیامبر می‌فرماید: «انّک لعلی خلق عظیم» این وسعت است. این رحمه للعالمین است که این کار را کرد. این است که می‌گوید ای پیامبر اگر این بال های رحمت که که برای مؤمنین پهن کردی نبود هر آینه از اطرافت پراکنده می‌شدند. ظرفیت عظیم روانی مربی که با یک مسخره‌ی دانش‌آموز، با تکه انداختن یک تاکسی‌ران تمام نمی‌شود که بگوید این لباس را درمی‌آورم.

دکتر حمید حبشی

دکتر حمید حبشی

دکتر حمید حبشی

دکتر حمید حبشی

یک موقعی سر کلاس دانشگاهی دانشجویی دست بلند کرد و گفت: می‌توانم یک سؤال بپرسم به شرط اینکه شما با عقلتان پاسخ دهید نه از روی عِرقتان؟ پسر خیلی زرنگی بود (می‌خواست حریف را بخواباند). سؤالش هم سؤال تنظیم شده‌ای بود که مطمئن بود جوابش به نفع اوست. به او گفتم نمی‌توانم تا سؤال شما را نشنیده‌ام وعده‌ای بدهم. گفت: من شنیده‌ام شما سابقه‌ی دفاع مقدس دارید، نمی‌خواهم از روی عِرق جواب بدهید، می‌خواهم با عقل پاسخ بدهید، البته اگر دارید، حمله‌اش را تیزتر کرد! می‌خواست این آدم اگر جواب را هم می‌داند با همین تحریک ها به هم بریزد و بعد بگوید گفتم که ندارید! چرا؟ چون دیده بود من دارم این کلاس را به جهتی دعوت می‌کنم، او هم به هر دلیلی با هر زیرساختی که بود خودش را مقابل من می‌دید. فکر کرده بود یک جنگ راه بیندازد این را بخواباند و بقیه را پشت خط خودش ببرد. تنها چیزی که مرا در این رویارویی به لطف خدا جمع کرد ظرفیت روانی بود و بعد دانش پشت آن. دیدم این آمده جلوی من، آیا این رقیب من است؟ اینکه تحت یک عواملی راه افتاده. من برای چه کسی مربی‌ام؟ برای آنها که تا صدایشان می‌زنم می‌آیند؟ آنها که اگر من هم نگویم ممکن است بیایند؟ یا من مربی‌ام برای آن کسی که می‌خواهد بایستد؟ گفتم شما سؤالت را مطرح کن، من آماده این هستم که اگر دوستان تشخیص دادند که از روی عقل نبوده پیشاپیش عذرخواهی کنم. پرسید آیا دوازده سیزده سالگی اول نوجوانی نیست؟ گفتم چرا. گفت نوجوانی دوره شور و هیجانی و احساسات نیست؟ گفتم: بله. گفت پس چرا خمینی مملکت را فریب داد؟ حسین فهمیده‌ی دوازده ساله را جلوی گلوله انداخت، بقیه مردم هم با این جمله‌ی “رهبر من آن طفل دوازده ساله است” به میدان کشیده شدند. لااقل کار با نارنجک هم یادش ندادند که «حسین جان این را پرت می کنند آن را با خودت زیر تانک نبر»! بقیه کلاس هم خندید. دانشجوی بسیجی بلند گفت: اگر تو در زمان جنگ بودی یک تیر بغلت درمی‌کردند… گفتم برادرم انگار شرطش را نشنیدی؟ گفته بود با عقلت باشد ضمن اینکه از من پرسید، اجازه بدهید ببینم جوابی هست یا نیست. گفتم از شما یک سؤالی دارم. پرسیدم انسان احساس است یا تفکر؟ گفت: انسان تفکر است. پرسیدم برای چه به این رشته آمدی؟ آیا رشته‌ای در عقل تو بهتر از این رشته وجود نداشت؟ گفت حرفم را عوض می‌کنم. انسان تفکر و احساس است، تفکر یا احساس نیست؛ چون یکی از دلایلی که من به این رشته آمدم این بود که دوست داشتم. گفتم پس احساس چیزی نیست که خطش بزنیم، حتی شما فردا زن هم که می‌خواهید بگیرید باید دوستش داشته باشید. بگذار سؤالت را شرح بدهم. یک انسان آمده بود بجنگد. شما می‌خواهید بگویید: نوجوانی وقت احساس با حجم فراوان و مقدم بر تفکر با حجم کوچک است؛ درحالی که یک عمل مثل جانفشانی کسی را می‌خواهد که اول تفکرش او را به میدان بیاورد. گفت بله سؤال من همین است و معتقدم چون حسین فهمیده در همین سن است او را با احساساتش فرستادند. آهنگران پیش او یک شعر خوانده او هم رفته است. گفتم شما دارید می‌گویید که حسین فهمیده اگر نمی‌رفت و کشته نمی‌شد و الآن بود خدا را روزی صدبار شکر می‌کرد که عقلش را دست آهنگران نداد؟ گفت بله. گفتم بسیار خب، این شد یک فرضیه. ولی عزیزم قرار است از روی عقل بگوییم نه عِرقمان. حرف خودش را گذاشتم کف دستش. ما نباید چون با یک مفهومی مقابله داریم بگوییم حسین فهمیده را فهمیدم. باید حرف منطقی بزنیم، قبول؟ گفت بله.

گفتم می‌خواهم بدانم حسین با کدام یک رفته است. کلاس شما مرا دوست دارد؟ گفتند بله. گفتم راست و صادقانه می‌گویید یا دارید تعارف می‌کنید؟ گفتند صادقانه می‌گوییم. گفتم یک سؤال: اگر الآن زلزله شود می‌گذارید اول من بروم؟ گفتند خیر، لگدمالت می‌کنیم می‌رویم. گفتم دروغ می‌گویید؟ گفتند صادقانه می‌گوییم. گفتم پس چرا وقتی می‌گویید صادقانه مرا دوست دارید نمی‌گذارید اول من بروم؟ شده پا روی دوش من می‌گذارید تا خودتان را نجات دهید. گفتند: دوست داشتن از احساس ماست، احساس ما هم تا وقتی است که خطر نیامده. گفتم قبول می‌کنم. حسین فهمیده با شعر آهنگران از کرج راه افتاد به سمت خرمشهر. می‌خواست برود ادا دربیاورد که من هم بزرگ شده‌ام. به رفقای هم‌محلی هم فخر بفروشد که جبهه رفتم. برای دیگران هم پُز بدهد که مرد شده‌ام. قبول می‌کنم ولی تا کجا؟ تا خرمشهر آمد، با اسلحه هم عکس گرفت، خُب حالا برگرد کرج. مثل این می‌ماند که شما بخواهید بعد زلزله داخل بیایید مرا بیرون بکشید و خودتان زیر آوار بمانید. اینجا چیزی بیشتر از احساس می‌خواهد. حسین نه تنها فرار نکرد و خودش را پشت سنگری مخفی نکرد، بلکه با اینکه هیچ‌کس از او نخواسته بود به استقبال تانک رفت. او می‌تواند با احساس برود؟ اگر می‌تواند برود چرا شما نمی‌توانید با احساستان بروید؟ یک آقای دانشجو دستش را بلند کرد و گفت من می‌توانم یک تحقیق بردارم؟ گفتم تحقیق چی باشه؟ گفت حسین فهمیده را بیشتر بشناسم. گفتم یعنی چه؟ گفت مقاله‌ای درمورد حوزه‌ی روانی- رفتاری حسین فهمیده برای من بشود. گفتم چیز خوبی است. با پول خودش این دانشجو به کرج رفت. از خانواده‌ی حسین و مربی ها و دوستان حسین تحقیقی کرد و سر کلاس آورد. حسین فهمیده‌ای معرفی کرد که من آنقدر اعتقاد نداشتم. آن شخص آمده جلوی من ایستاده، من مربی که نباید او را دشمن بدانم. پیامبر نقش بازی نمی‌کردند که وقتی آن شخص سر راهش را می‌بست و خاک می‌ریخت بگوید به عیادتش برویم و حالش را بگیریم! خیر؛ واقعا دارد به عیادتش می‌رود و واقعا آرزوی سلامت او را دارد؛ چون رسول الله رحمه للعالمین و خلق عظیم است. مربی اگر این را نداشته باشد معطل است. هرقدر هم در مفاهیم معرفتی بالا باشد، هرقدر هم موضوع‌شناسی در او عالی باشد، آن چیزی که باید در آن باشد ظرفیت روانی است، مخصوصا برای نسل امروز. نسل دیروز تکریمت می‌کردند، نسل امروز شما را دست می‌اندازد. آنهایی که با نوجوان کار کرده‌اند و دبیرستان رفته‌اند می‌دانند. تکه می‌اندازند. آقا سؤال داریم، می‌بینیم در سؤالش فحش نوشته آورده!

پس عالِم دینی کجاست؟

سوم؛ می‌خواهید بروید روی معرفت کار کنید، باید سطح شناخت هایتان را عالمانه کنید. حوزه‌ی دینی ما چقدر ضربه خورده است از اینکه کسانی دارند ارائه‌ی دین می‌کنند که فهم درستی از دین ندارند. چرا این جامعه‌ی ما یک بخش آن سطحی است؟ زیرا ارائه دهنده‌ی دین یا مداح است یا واعظ. عالم دینی کجاست؟ گاهی عالم دینی سرش در کتاب است، تا بیاید سرش را بردارد به گور رفته است و دیگران هم رفتند دین یاد دادند.

جلسه‌ی وعظی بود. من هم در آن مجلس بودم. در قضیه‌ی وفات حضرت زهرا سلام الله علیها مداح میکروفن را گرفت و گفت: بعد از وفات فاطمه سلام الله علیها حضرت زینب کبری به حضرت امیر گفتند می‌خواهم به رسم ایرانی ها برای مادرم مجلس بگیرم (خنده‌ی حضار). امیرالمؤمنین فرمود: بابا جان مردم مدینه مردم خوبی نیستند، شما آنها را درست نمی‌شناسید، نمی‌آیند. اصرار کرد. علی هم دید دل دختر است، نشکند. لذا مجلس گرفت. علی یک طرف در و زینب طرف دیگر در. داخل کوچه چشم کشیدند کسی نیامد. (ملت هم داشتند گریه می‌کردند). رفتم به این مداح گفتم سند این چیزی که خواندی کجاست؟ گفت: حسی خواندم (خنده‌ی حضار). وقتی این وظیفه را به این شخص بدهید اینطور می‌گوید. شبکه‌ی ماهواره‌ای دست روی همین می‌گذارد، چهار تا قمه هم نشان می‌دهد می‌گوید این است. می‌خواهند اسلام را خشن نشان بدهند. لازم نیست بروند دروغ بسازند، چهار تا از همین ضعف ها بردارد کنار هم بچسباند، می‌شود دین‌هراسی. چرا؟ چون آن کسی که باید در عرصه‌ی معرفت باشد نیست. بعد نشان می‌دهد این مفاهیم مفاهیمی‌اند که هر قطره‌اش می‌تواند سیلی از انسان ها را به دنبال خودشان ببرند. هرکسی غیر از این هرجای دیگر برود غلط است. به مدرسه‌ای رفتم. معلمشان گفت آقای دکتر می‌دانید چرا شما را دعوت کرده‌ایم؟ گفتم نه. گفت بیا یک جایی را نشانت بدهم. مرا به محوطه‌ای برد و گفت این نمازخانه‌ی مدرسه است، خالی است. شما را دعوت کردیم این را پر کنید. اگر بدانید آنقدر هم از اداره برای ما زحمت می‌آید که چرا نتوانستید اینجا را پر کنید. اینجا را برای ما پر کنید. گفتم تا حالا تقلایی هم کردید؟ گفت بله، روحانی آوردیم استاد دانشگاه و بازیگر و فوتبالیست آوردیم نشد. گفتم شما که تقلا کردید چرا باز از من می‌خواهید؟ معلوم است که نمی‌شود. گفت: شما را آورده‌ایم از دید روانشناختی به نماز نگاه کنید. گفتم اینکه می‌گویید چگونه است؟ گفت خودتان که استاد هستید. اثرات پزشکی- روانشناختی نماز را بگویید. پرسیدم چطور است؟ گفت اینکه وضو بهداشتی است، همانطور که اطلاع دارید تحقیقات غربی نشان داده روزی چند مرتبه رکوع و سجود آرتروز را پیشگیری می‌کند. آنهایی که رکوع و سجود می‌کنند دیر آرتروز می‌گیرند. روزه هم که کلسترول خون را تنظیم می‌کند. تازه اعتقاد به خدا هم که آرامش می‌دهد. الآن عبادت‌درمانی و معرفت‌درمانی تکنیک جدیدی است که غربی ها راه انداخته‌اند.

دیدم لازم است بروم راجع به نماز صحبت کنم. سر کلاس رفتم گفتم بچه ها از من درخواست شده برای نماز صحبت کنم. گفتند اَه (آن چیزی که باید “به” می‌گفتند). فهمیدم با این بی‌معرفتی ها چه به روز اینها آورده‌اند. گفتم شنیدم به شما گفته‌اند وضو بهداشت است، وضو ضد بهداشت است. اینها کمی حساس شدند. گفتم باشد بحث دیگری می‌کنم… گفتند: نه، همین را بگویید که وضو ضد بهداشت است. گفتم هرکسی که به شما گفته وضو بهداشتی است بد فهمیده است. وضو اگر بهداشت بود نمی‌گفت مسح از اینجا بردار به پاهایت بکش، ممکن است اینجا یک عفونت قارچی باشد، قارچ را از اینجا برمیداری روی پایت می‌کاری. این چه بهداشتی است؟ این باید می‌گفت سر و پایت را بشوی. برادارن اهل سنت که بهداشتی‌تر عمل می‌کنند. وضو بهداشت نیست. چرا می‌گویم وضو بهداشت نیست؟ چون بدتر از آن گفته: خدایا آب ندارم وضو بگیرم؛ خدا نمی‌گوید چون آب ندارید معاف هستید؛ می‌گوید جلویت خاک بگذار، در منبع عفونت دست‌هایت را بکوب و به دو منطقه‌ای که محل انتقال عفونت است بمال، یکی پیشانی یکی هم پشت دو دست که با کسی دست دادی منتقل بشود. اینکه بهداشت نیست؛ انتقال بیماری است! اما شنیده‌ام گفته‌اند رکوع و سجود نماز، آرتروز درمان می‌کند. اگر نماز، نماز علی ابن حسین باشد که کمرشکن است (خنده‌ی حضار). سجده‌ای که سجاد می‌کند خون به سرت می‌آورد، سرت درد می‌گیرد. رکوع و سجود آرتروز درمان می‌کند چه معنایی دارد؟ این را چه کسی گفته که روزه کلسترول خون را تنظیم می‌کند؟ شمشیر و جهاد کجای شما را تنظیم می‌کند؟ آنکه رگ‌هایت را پاره می‌کند. گفتم بچه ها اگر شما را دعوت می‌کردند بیایید خدا را بپرستید حتما بروید اما مادامی که می‌خواهید خدا را به شوقی بپرستید، نپرستید. (می‌خواهم به اینها نگاه معرفتی بدهم). گفتم ببینید ما یک “من” داریم. این “من” ما واجد دو دسته امکانات است؛ یک بخش از این امکانات استعدادهای درونی ماست، مثل زیبایی که شما دارید. شما که نمی‌خواستید زیبا باشید، خدا زیبا آفریده. شما که نمی‌خواستید تیزهوش باشید، خدا تیز هوشی را به عنوان یک نعمت به شما داده. یک بخشی هم امکانات بیرونی ماست؛ مثل سواد که یاد گرفتید. نمره ها را شما گرفتید. درس را شما خواندید. شخص دیگری که درس نخوانده بی‌سواد است. پس امکانات دو دسته‌ی درونی و بیرونی است. این امکانات درونی و بیرونی را می‌شود راکد نگاه داشت و صرفش نکرد؟ یا الزاما بخواهیم یا نخواهیم هم صرف می‌شوند؟ گفتند خیر. گفتم دین یعنی این دو سؤال: می‌خواهی به پای چه کسی صرف کنید؟ می‌خواهی برای چه صرف کنید؟ هرکسی که گفت این “کس” و “چه” را خدا بگذارید بد فهمیده است. بگردید اگر هر غیر “الله”ی یافتید حتما زمین بگذارید، مبادا سراغ خدا بیایید. کسی باید بیاید سراغ خدا که هرچه گشته هیچ غیری ندید. خدا مگر بازیچه‌ی آرتروز شماست؟ وقتی می‌خواهید علی اکبر و علی اصغر را بدهید می‌خواهید آرتروز درمان کنید؟ مولایت وقتی می‌خواهد سر به گودال بگذارد می‌گوید “رضاً برضاک”. تسلیم امرت هستم. “لامعبود لی سواک” این یعنی پرستش. پرستش یعنی خرج کردن. صرف کردن همه‌ی امکانات به پای کسی یا چیزی. بچه ها! عبادت را با عنوان پرستش به خورد شما ندهند، عبادت می‌تواند نشانه‌ی پرستش باشد می‌تواند هم نباشد. عبادت هایی داریم برای دنیا، برای ریا، برای عُجب. عبادت هایی داریم برای گناه. طرف دیده اگر از اینجا وارد شود بعدا می‌تواند مزد بگیرد. یکی می‌گفت من این کار را کردم. پدرم به نماز اول وقت حساس است. من گاهی بی‌وضو به ادای نماز ایستاده‌ام. پدرم خوشحال بود که دارم نماز می‌خوانم. مربی نمی‌تواند از موضوع عملش غافل باشد.

اصل و فرع را بشناسیم!

در حوزه‌ی تربیت سه محور داریم:

۱- ارائه دهنده ۲- مفهوم ۳- دریافت کننده.

در مفاهیم دو قاعده مهم است که متأسفانه بسیاری از مربیان از آن غافل‌اند. اول اینکه در مفهوم اصل و فرع کنید. نگاه کنید اصل کدام است که باید بدهید. به فرع نچسبید. بروید به دیندارسازی انسان های دینی روی مخاطبین و فرزندانشان نگاه کنید، می‌روند روی تکالیف دین کار می‌کنند. مجموعه‌ی تکالیف دینی جزء فروع دین است یا نیست؟ پس اصول دین کجاست؟ ما دین را با بچه هایمان از فروع شروع می‌کنیم. درست از آنجایی که می‌تواند اعتراض کند شروع می‌کنیم: از تکلیف. تکلیف که ریشه‌اش به خودش چسبیده است، ریشه‌اش تکلّف است. چه کسی می‌تواند تکلف را از بین ببرد؟ کسی که شوق تکلیف داشته باشد، آن کسی که اصلش درست باشد. الآن که داعش هم دارد می‌گوید پرچمش رسول الله است اما این، عملکردش ایراد دارد. اگر نماز خودش اصل بود، قرآن نمی‌گفت: “لاتقربوا الصلاه و انتم سکری” اگر نماز اصل بود قرآن نمی‌گفت “ویل للمصلین”. نمازی که “ساهون و یراعون و یمنعون الماعون” است، نمازی که “تنهی عن الفحشاء و المنکر” است، نیست. نمازی که “اقم الصلاه لذکری” نیست آن را که باید کنار بیندازی. آیا اگر مسجد شد تکریم می‌شود؟ خیر اگر مسجد، مسجد ضرار است باید تخریب شود نه تکریم. اصل چیز دیگری است. ما در مفاهیم تربیتی اصل و فرع را گم کرده‌ایم.

یک بخشی از بیماری وسواسی را آقایون روحانی درست می‌کنند. علت هم این است که اصل و فرع را نمی‌شناسند. موضوع طهارت داریم. این موضوع دو مسیر دارد. یکی مسیر فرع‌نگر است، در این مسیر فرد آموزش دهنده می‌گوید از نجاست باید دوری کنیم. برای اینکه موفق شود به دوری از نجاست، نباید اصرار بکنیم. آیا اصرار به طهارت الزاما به تکرار طهارت دعوت نمی‌کند؟ تکرار به طهارت الزاما وسواس ایجاد نمی‌کند؟ جالب است که وسواس ایجاد می‌شود.

چند نتیجه دارد: ۱- از نظر هدف و نتیجه به شیطان می‌رسند! شما جان بکن پاک کن بریز در جیب شیطان! طهارت، خدا دارد. مظهر اوست، فرمانده ی طهارت هم اوست. شما محصول را در جیب شیطان گذاشته ای. ۲- باعث می‌شود خودش را بیمار کند. مگر نفرمود: “لا تلقوا بایدیکم الی التهلکه”، این هم که “تهلکه “است. خودش را تباه کرد. شما خودت یک نعمتی بودید، فرصتی بودید برای پرستش پروردگار، چرا اشتباه کردید؟ شما به منزله ی همه ی انسان های روی زمین هستید، در نگاه دینی یک نفر همه است. در اطرافیانش چه کار کرد؟ آنها را هم مورد تعدی و تعارض قرار داده. بنده های خدا باید دنبال این بیفتند، شوهر داغون و بچه ها گرفتارند. اینکه “انّ الله لایحب المعتدین” است!

یک خانمی وسایل الکترونیک را می‌شست. گفتم چکار می‌کنید؟ گفت می خواهم پاک کنم! گفتم نمی‌توانی پاک کنی. گفت می‌توانم؛ گفتم امکان ندارد، اصلا خدا نمی‌خواهد پاک کنی. گفتم یک سؤال: شما به من بگویید چطور متولد شدید؟ گفت از نطفه ی پدرم. گفتم این نطفه ی پدرت پاک است یا نجس؟ گفت نجس. گفتم نجس اندر نجس هم هست، ادرار را با آب بشوییم پاک می‌شود، نطفه را بشوییم ماده اش پاک می‌شود ولی بدن که پاک نمی‌شود؛ یعنی نجس اندر نجس. بعد این نجس اندر نجس را کجا گذاشته؟ در رحم مادرت. همانکه وقتی خونریزی می‌کند نمازش می‌رود. نطفه را که در کانون نجاست گذاشته است، آن هم که غسل می‌خواهد. تو را از نجس به علاوه ی نجس اندر نجس آفرید. آیا خداوند عاجز بود تو را از پاک درست کند؟ “الله علی کلّ شیء قدیر” اما سه نجاست را عامل حیات شما کرده است. خون، ادرار، مدفوع. هرکدام که از بدنت پاک شود می‌میرید. خون برود عاجزید، ادرار نباشد کلیه هایت به هم می‌چسبد، مثانه باد می‌کند و می‌میریم. مدفوع نباشد حیاتت ممکن نیست. برای همین است که بچه در دوران جنینی هم ادرار و مدفوع دارد و در بدنش خون است. اصلا با این سه نجاست متولد می‌شود. حیات انسانی را به نجاست بسته است. منی را بردار انسان محو می‌شود. گفتم غذایت را کجا گذاشته؟ در نجاست. این سیب های درشتی که می‌خورید از کجاست؟ مال آن کودی است که پایش ریخته اند. امروز که کمپوست درست کرده اند. کود انسان گران ترین کود در دنیا هم هست. به آن می‌گویند طلای کثیف، چون غذای شما از همان خارج می‌شود. خدا اگر با نجاست مشکل داشت که شما را با نجاست پیوند و حیات نمی‌داد، با نجاست بقا نمی‌داد. در نگاه درست الهی مگر خدا فرمان دهنده ی طهارت نیست؟ حکم داد تا از شما چه ببیند؟ از شما اطاعت ببیند. بعد اطاعت رضایت خداوند را می‌آورد. می‌شود عین اینها را جابجا کرد.

مثال: ۱- الآن ما اینجا یک نجاستی داریم. بنده نمی‌دانم نجاست است ولی شما می‌دانید. برای من پاک است یا نجس؟ پاک. درحالی که اصل آن نجاست است. خدا می‌فرماید مهم نیست، مهم اطاعت است. تو به نجاست چکار داری؟

۲- من می‌دانستم نجس است شما هم می‌دانستید. تا رفتم آب بیاورم شما نجاست را شستید. من آمدم یک خیسی دیگر دیدم. خبر ندارم شما پاک کردید. این خیسی که می‌بینم برایم نجس است یا پاک؟ نجس. پاک شد نجس، نجس شد پاک!

آیا خونی که در بدن گوسفند است دو منبع دارد یا یک منبع؟ یک منبع. از رگ گردنش می‌آید می‌شود نجس اما شما که جگرش را می‌خورید می‌شود پاک! اینکه یک خون است! اگر خون نجس بود که فرقی نمی‌کرد از رگ گردن باشد یا جگر باشد. خونی داریم از شهید است. می‌فرماید با همین خون دفن کن. نشوی. آیا چون خون شهید است؟ خیر. همین شهید را داشتم حمل می‌کردم عقب می‌آمدم؛ خونش روی بدن من ریخت. آیا می‌توانم با این بدن نماز بخوانم؟ خیر، نجس است ولی برای آن شهید پاک است می‌شود با همان دفن کرد. غسل و شستشو نمی‌خواهد. اما همان خون ریخته روی بدن من نمی‌توانم نماز بخوانم. قصه قصه نجاست نیست، اطاعت است. اگر بخواهد فرق بگذارد باید اعمال عبادی معلوم باشد تا فرق ها را معلوم کند. برای همین است که اگر آمدید نماز خواندید “لذکری” نبود “تنهی عن الفحشاء والمنکر” نبود، به دیوار بزنیدش. قرآن را دیدند سر نیزه است، آمدند راه حق را ببندند، نور قرآن را خاموش کنند. علی می‌گوید اینها را بزنید، آن قرآن نیست، تاریکی است. علی قرآن است.

اینها اصل و فرع را اشتباه کرده اند

به بارگاه علی ابن موسی الرضا می‌آیند. دو نوع زیارت داریم؛ فرع نگر می‌خواهد به ضریح برسد، چکار می کند؟ به پهلوی این و آن می‌زند، چادر این را می‌کشد تا به آنجا برسد. اصل نگر چکار می کند؟ از اصفهان هم که می‌خواهد حرکت کند می‌گوید: زائر مولا هستم، من زائر اویم که گفت هرچیز را برای خود می‌پسندی برای دیگری بپسند. این شخص در راه مشهد بمیرد به زیارت ما رسیده است. نه، ما خودمان به زیارتش می‌رویم. نمی‌خواهم خدای ناکرده بگویم ضریح کشک است، خیر. مگر محبّ می‌تواند از چیزی که متعلق به محبوبش است بگذرد؟ گفت شخصی از تبعید آمد. مشتاقان ریختند زیارتش کنند. یک نفر هرچه جلو می‌رفت دستش به آقا نمی‌رسید. از لابلای جمعیت دستش را جلو برد محاسن را گیر آورد می‌کشید طرف خودش. نمی‌توانست جلو برود او را می‌کشید. گفتند مرد، کنده می‌شود. گفت به درک می‌خواهم ببوسم (خنده ی حضار).

بعضی هایمان با دینداری این کار را می‌کنیم. داریم با احکام و معرفت دین این کار را می‌کنیم. این موضوع ها خیلی فراوان است. مثلا به دبیرستان رفتید از حجاب با او صحبت نکنید.

سؤال حاضرین: وقتی به دبیرستان می‌رویم اغلب سؤالات جنسی و شب زفاف و… می‌پرسند. شما که فرمودید اصل و فرع کنید آیا روحانی باید این را مستقیم بگوید؟ یک ساعت دو ساعت هم بیشتر فرصت نداریم. آموزش و پرورش هم همراهی نمی‌کند. من هم می خواهم وقت را غنیمت شمرده در این یک ساعت حرفی بزنم و سیری مشخص کنم.

پاسخ استاد: اولا معتقدم که آن دختر خانم از شما سؤال نداشته، خواسته یک جور با شما شوخی کند. با شما در جمع بازی بکند؛ یعنی اصلا قصدش فراگیری نبوده. من معتقدم سؤال سازی کرده. شما هم که بازیچه سرگرمی‌ها نیستید، مربی تربیتی هستید. ثانیا آیا از همینجا می‌شود سراغ معارف رفت؟ بله. سر کلاس برای نوجوان ها رَحِم و پریود درس دادم. بزرگترین کلاس خداشناسی من برای نوجوان ها همان بود. بچه ها گفتند که یک مقدار راجع به این مسائل صحبت کنید. گفتم می‌دانید این اعجاز پروردگار است؟ همه زدند زیر خنده. گفتم عصای موسی چوبی بود که اژدها شد چهار مار واقعی را بلعید. خدا دو خلقت کرد؛ یک عالَم یک رَحِم. خلقت اولیه را به عالَم داد و بخش اعظم خلقت را در رحم گذاشت. آیا می‌دانید گیاهان هم رحم دارند؟ فقط تفاوت هایی در شکل رحم وجود دارد. پرچم و مادگی چیست؟ پرچم همان اسپرم است و مادگی همان رحم گل است و بعد میوه متولد می‌شود. عالمی خلق کرده که باید گفت :”فتبارک الله احسن الخالقین” ولی نمی‌دانم راجع به رحم باید کدام آیه را به کار ببریم تا بگوییم “احسن الخالقین”. گفتم می‌دانید ممکن است خون ببینید بگویید نمی‌شود پریود نبود؟ می‌دانید خدا در این چه گذاشته است؟ بچه ها یک سؤال! رحم از کجا می‌فهمد باید بریزد؟ چه کسی به او می‌گوید؟ شما تکانش می‌دهید؟ گفتم سیستمی که در اینجا گذاشته شده بین هورمون و مغز و اعصاب و رحم چکار می‌کند؟ اول باید سلول را بشناسیم چون سلول از اجزای این است، هسته ای دارد. در این هسته میلیون ها میلیون اطلاعات ژنتیکی است. حتما “DNA” را می‌شناسید؟ گفتند بله. گفتم این چطور ساخته می‌شود؟ اینجا برایش کارخانه گذاشته اند. چه چیزهایی اینها را می‌برد؟ آنزیم. این را از این کارخانه می‌برند. اطلاعات را کنار هم می‌چینند. انسان عقب افتاده را دیده اید؟ در یک تکه از انسان چهل و شش جفت کروموزم گذاشته، یک جفت از این کروموزوم ها یکی از پایه هایش معیوب باشد همین باعث عقب افتادگی می‌شود. چه کسی باید این اطلاعات را درست بچیند؟ شما غذا می‌خورید. غذا باید به این سلول ها برسد تا رشد کنند. الآن در یک مایعی قند بریزید، اب را به خودش جذب می‌کند، بیرون حرارت بدهید خشک می‌شود. چرا؟ چون در محتوای این اثر می‌گذارد. حجم را کم و زیاد می‌کند. امشب شما ویتامین می‌خورید. اگر این ویتامین ها در این سلول بریزد که سلول نابود می‌شود. من می‌خواهم بیایم مدرسه ی شما. نگهبان می‌پرسد: شما در دبیرستان دخترانه چکار می‌کنید؟ من می‌گویم دکتر حبشی هستم؛ برای سخنرانی دعوت شده ام. می‌گوید اجازه بدهید هماهنگ کنم. بعد می‌گوید لطفا از این طرف بیایید (از آن طرف که نباید بروم، شاید دو تا دختر دارند وضو می‌گیرند). خودش مرا جایی می‌نشاند تا عارضه ای درست نشود (آنهایی که می‌خواستند بخندند و مسخره کنند، با چشم هایی نیمه اشکبار دارند گوش می‌کنند). گفتم بچه ها یکی بیاید در این عالم معصیت کند. حرفی امام فرمودند که: عالم محضر خداست درمحضر خدا معصیت نکنید. عالم نعمت خداست. نباید به وسیله ی عالم خدا معصیت شود. این است که می‌گویم باید شناخت داشته باشید.

شناخت روش

یک بخشی از شناخت ها شناخت روش است که آن مفهوم را از کجا بیاوریم که به این بازگردد. در این مسائلی که امروزه اینقدر بچه ها با آن درگیر اند فرصت خداشناسی است که در بسیاری از درس هایی که در حوزه می‌خوانید ممکن است پیدا نکنید. معتقدم هر روحانی باید نگاهی به کتاب “گایتون” بیندازد. گایتون فیزیولوژی پزشکی است و سه جلد است. مثلا می‌گوید سلول چیست؟ از کجا می‌آید و چطور می‌شود. به شما اطلاعات پزشکی می‌دهد. فکر نکنید در این کتاب آیه ی “الله نور السماوات و الارض” است، اینها را باید شما پیدا کنید، آن هم در تاریکی مطلق. گفتم شما می‌خواهید یک گیاه در تاریکی بیاورید، رشد نمی‌کند. باید نور بخورد. چه کسی میلیون ها سلول را در بدن شما بدون نور نگاه می‌دارد؟ “الله نور السماوات والارض”. حالا می‌فهمید وقتی می‌فرماید من نور آسمان و زمین هستم یعنی چه؟ نه این خورشید که از گوشه ای می‌تابد.

روش انتقال

در بخش انتقال دهنده هم مفاهیمی هست. در بحث مخاطب، یکی باید ارادت به مخاطب باشد. کسی که عاشق نیرویش نباشد مربی نیست! ثانیا ارتباط داشته باشد. وقتی شما ارتباط ندارید چطور می‌خواهید مفهوم را منتقل کنید؟ می‌دانید وقتی آن دانش اموز سرجلسه اینطور می‌گوید یعنی چه؟ یعنی آقای روحانی، من با تو ارتباط ندارم. عده ای انسان های مسموم آمدند مرا از شما دور کردند به من یاد دادند روحانی دیدید سر به سرش بگذارید. من الآن می‌خواهم چشمم به شما افتاد حالی ازتان بگیرم! نیامده ام از شمای معلم معرفت بگیرم و پیش پایت زانو بزنم.

به من ارتباط بدهید

این را در مورد ارتباط بگویم که یک نمونه ی عینی است. به یک هنرستان دخترانه رفتم. مدیر گفت: آقای دکتر، پیشاپیش از شما عذرخواهی می‌کنم. گفتم چرا؟ گفت ما تا حالا سخنرانی اینجا نیاوردیم که ده دقیقه دوام بیاورد. این بچه هایی که من جمع کرده ام اخراجی های مدارس اند. به خاطر خدا هنرستانی زدم؛ اخراجی ها را گرفتم. نمی‌دانم کار درستی کردم یا خیر. این بچه ها دستشان می‌انداختند، من هم که خوراک اینها هستم. رفتم ایستادم گفتند: نثار کله ی کچلش صلوات (خنده ی حضار). بعد شروع کردند به هم تکه انداختن. اینها دیدند به جای اینکه ناراحت بشوم و بگویم برایتان متأسفم، شما مثلا مسلمان هستید، برای چی می‌آیید درس می‌خوانید، تازه از همه بلندتر صلوات می‌فرستم. ثانیا دارند به هم می‌گویند از خودمان است. چند تا صلوات فرستادند من هم می‌خندیدم. گفتم یکی هم من بگویم؟ گفتند بگو، با مایی. من هم نگفتم نثار مسلمانی که نمازهایش را مرتب می‌خواند صلوات بفرستید (اول از مخاطب شروع می‌کنم ولی به در هدایت می‌برم). اول باید ارتباط پیدا کنم. او هنوز مرا از خودش نمی‌داند. مرا دشمن خودش می‌داند. اول باید جا بگیرم بعد راه بیفتم. گفتم نثار دانش آموزی که بلد است سر جلسه ی امتحان طوری تقلب کند که اگر خانم معلم بالای سرش هم ایستاده است نفهمد از کجا جواب را آورد صلوات! نثار چنین مهارتی صلوات بفرستید. گفتند: عجب، این از خود خودمان است! بعد گفتم یکی شما یکی من. گفتند باشه. من شروع کردم سطح صلوات ها را بالا آوردم. صلوات نهم دهم بود که گفتم نثار آن انسانی که می‌داند برای چه به این عالم آمده، بازیچه نیست که دو نفر بخندند؛ فهمیده این عالمی که ذراتش به هم مرتبط اند صاحبی دارد و اینها را به سمتی دعوت کرده، فهمیده من جزئی از این مجموعه ی حرکت هستم، فهمیده اینجا کجاست، نثار آن کسی که می‌فهمد عالم کجاست و برای چه آمده صلوات بفرستید. وقتی این را گفتم دیگر صلوات هایشان مسخره نبود. یکی دستش را بلند کرد گفت: ببخشید ما دیگر صلوات نمی‌فرستیم و مسخره نمی کنیم، اگر می‌شود بحثی را شروع کنید. من هم نگفتم عزیزان راجع به ولایت صحبت می‌کنیم (ناشی نبودم) دیدم نزدیک ترین چیزی که با آن درگیرند روابط دختر و پسر است. پای تخته نوشتم روابط دختر و پسر. سوت زدند. سه ساعت حرف زدیم. یک ساعت و نیم در حیاط مدرسه دور من بودند. می‌گفتند:من با پسری بودم چطور می‌توانم رها کنم؟ پسری به من… دیگری می‌گفت می‌توانم دوباره برگردم؟ اگر برگردم…

حرف هایشان چیز دیگری شده بود. پس روش خیلی مهم است. دریافت و ارتباط خیلی مهم است. پس شد ارادت، ارتباط و ویژگی شناسی. من می فهمم این نوجوان است. همه به سرش زده اند. من سر جلسه، نمایش بازی کردم. محمد، بر بلندای کوه حرا ایستاد و فریاد زد… می‌دانم که نوجوان عشق هیجان و انرژی است. پدرش گفته هیس! بزرگترش گفته اه. چند نفری اول جلسه بودند. دیدم ایستاده اند و کاغذهایی دارند. معلوم بود مدیر به اینها گفته اسم بدها را بنویسند. پرسیدم اسم بدها را بیاورید ببینم. گفتم زهره اکبرزاده چه کسی است بلند شود؟ اسم های دیگری را هم صدا زدم. گفتم دختران به این خوبی، الآن این را پاره می‌کنیم و دور می‌ریزیم. سوت زدند. گفتم بچه ها، یک “بد” وجود دارد. آنکه بداند که هست ولی نفهمد برای چه هست! قصه ی آن دیوانه را شنیده اید که بر چوبی سوار می‌شد و فکر می‌کرد اسب است. به حجت خدا که رسید گفت: او دیوانه نیست بیمار است، می‌خواهید دیوانه را نشانتان بدهم ؟ دیوانه آن کسی است که خودش را خرج غیر خدا می‌کند.

یعنی دید این طور دیگری می‌فهمد، آمده از یک حقیقتی صحبت کند می‌شود ویژگی شناسی.

امیدوارم این بتواند قدم اولی برای کارکرد تربیتی شما باشد.

برچسب‌ها: , , , , , ,

FacebookTwitterGoogle+TelegramWhatsAppLineYahoo MessengerLinkedInPinterestTumblr

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


میدان نیوز
میدان نیوز
حوزه و روحانیت
حوزه و روحانیت
جوان انقلابی
جوان انقلابی
انقلابی شدن
انقلابی شدن
اصفهان شرق
اصفهان شرق
تبلیغات
تبلیغات
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز
وعده صادق
وعده صادق