سه شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۷
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۰۷:۰۰ - ۱۳۹۷/۰۷/۰۱
نذری و عزاداری روستاهای اصفهان؛
 خاطرات گردشگری مذهبی در روز تاسوعای حسینی…   

سفری با دوچرخه برای مشاهده مراسمات مذهبی روستاهای خولنجان و سهلوان در استان اصفهان و مهمان نوازی فوق العاده اهالی...

ندای اصفهان- دکتر فرشاد فروزش (ایرانگرد)

این بار نیز سفری را با دوچرخه آغاز می کنم، مبدا از میدان بزرگمهر و مقصد مبارکه. در اصفهان مشهور است که این منطقه تعزیه های باشکوه  و نذری هایی به سبک سنتی و جالب اطعام می شود و از نظر گردشگری مذهبی بسیار جالب است.

مسیر را تا گردنه بعد از شهر ابریشم آب نیل ادامه دادم و از خوش اقبالی وانت باری از کنار جاده شروع به حرکت کرد و فورا دستم را به نرده های وانت گرفتم و با همکاری راننده سینه کشی سنگین را طی نمودم البته باید دست ها قوی باشد و تعادل به سختی حفظ شود. بعد از سربالایی سرپایینی با شیب تند شروع می شود البته این رسم دنیاست یک روز سخت و یک روز آسانی!

قبل از پیربکران جاده فرعی از سمت راست وجود دارد که ترافیک سنگینی را در جاده داشت و ساعت عدد ۱۲ ظهر را نشان می دهد. با راهنمایی مردی محلی که گفت ناهار از اینطرف، مسیر را به سمت روستای سهلوان تغییر دادم. انبوهی از جمعیت پیاده و سواره در حرکتند. در مقابل خانه ها تجمع هایی دیده می شود که نشان از نذری صاحب خانه دارد.

نذری در حسینیه سهلوان

به حسیینه سهلوان رسیدم مملو از جمعیت است که بیشتر از فلاورجان آمده اند. بعد از اقامه نماز نذری ها در حسینه شروع شد. تخته هایی به طول حدود یک و نیم متر در یک متر روی سر یک مرد وارد حسینه می شود، روی هر تختی انواع غذا مانند چلو مرغ، خورشت آلو، قرمه سبزی، قیمه، ظرف سبزی، سالاد شیرازی و دوغ وجود دارد؛ این یعنی نهایت سخاوت و اطعام. مشخص است تعداد زیادی زن و مرد در تهیه این حجم از غذا مشغول هستند. شاید حدود چند هزار نفر در حسینیه و بیرون آن نذری دریافت می‌کنند. زن ها در امام زاده نزدیک حسینیه به نام زین الدین پذیرایی می شوند. این یعنی نمی شود از مکان امام زاده برای استراحت استفاده کرد.

مسیر را به سمت پیر بکران ادامه می دهم و به دنبال جایی برای استراحت. روستایی نزدیک پیر بکران به چشم می خورد با نام را را، در دامنه کوه، معمولا روستاها در دامنه کوهها به وجود می آید تا از چشمه های کوهها برای کشاورزی استفاده شود و به آنها آبادی یا وادی آب می گفتند و معمولا امام زاده ای در آنها هست که مکان خوبی برای استراحت و اطراق می‌باشد.

روستای رارا خلوت است اما مردم آنجا با دیدن من اشاره می کنند ناهار در حسینیه هست تشریف بیاورید. با ورود به حسینیه سریع نذری می آورند که با تشکر از آنها می گویم صرف شده و برای استراحت آمده ام، فورا دعوت می کنند که به منزل ما بیایید و تعارفات خالصانه. در گوشه حسینیه کمی استراحت کردم و با شیطنت نوجوان شروری برخاستم.

خادمین و زحمت کشان حسینیه می گویند حالا که نذری نخوردید باید چایی نبات میل کنید و خلاصه نه یک استکان بلکه با تعارف زیاد دو استکان نوشیدم و با بدرقه گرم خادمین مسیر را ادامه می دهم. طبق برنامه امشب را باید در منطقه زیباشهر و خولنجان بمانم، از پیربکران که گذر کنیم به روستای فخر آباد می رسیم و دسته هایی که به سبک عزاداری های خوزستان بر طبل و سنج می کوبند.

سه روستای دیگر با فاصله کوتاه در مقابل دارم، روستای آدرگان، لنج در سمت راست و خولنجان. رسم جالبی در این منطقه هست و آن اینکه مثلا روستای حبیب آباد ظهر تاسوعا مهمان روستای را را می شود و ظهر عاشورا برعکس.

در خولنجان ظهر تاسوعا به مهمانی روستای آدرگان می روند و ظهر عاشورا از آنجا و روستاهای کوچک اطراف به خولنجان می آیند و رسم است که نهایت پذیرایی را از مهمان داشته باشند.

بزرگترین حسینیه خاورمیانه؟

در مسیر بیشتر مردم با دیدن دوچرخه سواری دست تکان می دهند و خسته نباشید می گویند، چند موتور سوار نزدیک شدند و نوجوانی در حین حرکت مقداری لواشک داد و رفت. آدرس حسینه خولنجان را می پرسم و پیرمردی با نهایت تعارف و خوش زبانی می گوید ای کاش من هم دوچرخه سوار بودم و در ادامه گفت: «بزرگترین حسینه خاورمیانه را خولنجان دارد»، البته من واقعا نمی‌دانم بزرگترین حسینیه در کجاست!

در میان غبار و گرد و خاک در مغرب به حسینیه خولنجان رسیدم. انصافا وسعتی بزرگ دارد و به صورت شش ضلعی ساخته شده و جالب اینکه هر قسمتی از آن مربوط به چند خانواده یا طایفه است که در آن پذیرایی می کنند. با ورود به حسینیه ایوان ها دعوت می کنند که در کنارشان بنشینم، دوربین را روشن می کنم تا گزارشی کوتاه پر کنم، جالب است پیرمردها بیشتر از بچه ها و نوجوانان علاقه دارند که در عکس و فیلم باشند و خیلی با روحیه و خودمانی هستند که قطعا اینگونه خون گرمی ها را در شهر نخواهیم دید. (+فیلم)

متاسفانه متوجه شدم عینک آفتابی ۶۰۰ هزار تومانیم در طول مسیر از جیبم افتاده است…

تعزیه ای باشکوه

همه در اینجا می گویند تعزیه فردا بسیار با شکوه است و یک صد میلیون تومان برای آن هزینه شده است و از تمام مناطق برای دیدنش می آیند.

شب دسته ها یکی یکی به حسینیه می آیند و قرار است امشب هم تعزیه ای برگزار شود اما تعزیه اصلی فردا بعد از ظهر شروع می شود. در نماز مغرب و عشاء هم پیرمردی از هیأت امنا راجع به هزینه های حسینیه و البته تعزیه صحبت کرد.

 

تعزیه حدود ۳ ساعت طول کشید واقعا خسته شدم. مسوول حجره ۱۲ که از اول به اینجا آمدم رفته است و برادرش را فرستاده که به من کمک کند. با چند نفر برای ماندنم هماهنگ کرد، چشم از دوچرخه برنمی دارد که مبادا اتفاقی بیفتد. می گویم نگران نباش اتفاقی نمی افتد اگرم بیفتد فدای سر شماست، قبول نمی کند. دیگر نمی توانم بنشینم، بالش و پتوی مسافرتیم را پهن کردم، صدای بلندگوی تعزیه خیلی بلند است.

خواب در حسینیه خولنجان

الان نمی دانم ساعت چند است، پشه ها مثل میراژ از بالای سرم رد می شوند. قبل خواب یک قرص ویتامین ب خوردم الان یکی دیگه هم می خورم…

خیر فایده ندارد، پتو کامل روی سرم است ولی صدای پشه ها تبدیل به میگ شد!

الان ساعت حدود ۵ صبح است و یک نفر آمده حسینیه و دارد کار می کند. نمی دانم می داند من اینجا هستم یا نه، هوا سرد است و پتوی من جوابگو نیست. نماز را خواندم ولی دیگر نمی شود خوابید.

باید دوربین را آماده کنم برای فیلمبرداری و شرح گزارش.

یک گزارش دو دقیقه ای آماده کردم. کم کم پیرمردها می آیند و حسابی آب و جارو می کشند.

حسابی گرسنه هستم و باید فکری به حال صبحانه بکنم. پیاده در خیابان راه می روم تا نانوایی پیدا کنم. یک موتوری رد شد و دست گرفتم، سوار شدم و به دنبال نان. نانوایی اول که بسته است، در خیابان ادامه می دهیم، خیر، بقیه نانوایی ها هم بسته اند. دوست موتورسوار لطف می کند و من را به حسینیه باز می گرداند. یک عدد کیک از دیشب دارم باید با همان سر کنم.

برادر کوچکتر مسوول ایوان ۱۲ با یک ظرف نان و پنیر محلی و خیار وارد شد و گفت «بفرمایید این هم صبحانه».

خدا را شکر!

می گوید «می دانستم صبحانه گیرت نمی آید و از خانه آوردم».

خدا اینان دیگر چه جور انسان هایی هستند!

برق قطع است؛ باید فکری به حال شارژ گوشی بکنم. آن طرف حسینیه برق هست.

فراش آنجا خیلی شاکیه و میگه چرا برای خوابت با من هماهنگ نکردی، می گویم شما رو نمی شناختم و بالاخره راضیش کردم.

از حسینیه آمدم بیرون و رفتم بین دسته ها

تقریبا بیشتر خانه ها شربت می‌دهند و گوسفند قربانی کرده اند.

عزاداری اینجا تقریبا به سبک خوزستانی هاست و آن طبل و سنج، محجرهای بسیار سنگینی رو حمل می کنند حسابی فیلمبرداری کردم.

اوخ دعوا، به سبک صفوی، البته همه جدا کردند و نگذاشتند بالا بگیره، سر زدن طبل دعوا شد، بالاخره طبل رو بهش دادن تا آروم شد.

به حسینه برگشتیم و آماده برای صرف ناهار. هر ایوانی یک نوع غذا می دهد، چلومرغ و چلوکباب و گوشت و دوغ و نوشابه…

پذیرایی عالی است. همه صدا می کنند که حتما در دوربین باشند، پیرمردها بیشتر.

برج کبوتر

بعد از صرف ناهار به دعوت یکی از اهالی رفتیم برای دیدن یک برج کبوتر که وسط یک کاروانسرای قدیمی است.

برج آن خیلی زیباست و مربوط به دوران قاجار است و فقط قسمت مرکزی آن مانده است و کاروانسرا به خانه های جدید تبدیل شده است. ظاهرا ورثه هم این قسمت را به شهرداری فروخته اند.

باید راهی برای ورود به آنجا پیدا کنم.

یک پیکان پارک است و الان حکم چفته را دارد!

داخل آن بازسازی شده و چند کوزه و قاب عکس قدیمی آنجاست.

دوست محلی می گوید «روی برج نرو مار دارد و قبلا لک لک هم داشته» اما کنجکاوی و نترسی باعث می شود که بروم داخل برج که البته کلاغ ها خانه کرده اند و هیچ ماری هم به چشم نمی خورد. برگشت دیگر چفته ای وجود ندارد اما باید از دیوار بالا بیاییم…

دو صحنه جالب تعزیه

کمی از تعزیه فیلم گرفتم ولی دو صحنه جالب بود، یکی اینکه مردم یکی پس از دیگری می آمدند و کودکان شیرخوار خود را به دست مداح سفید پوش روی اسب می دادند و بعد از گریه کودک جای خود را به کودک دیگر می داد.

و صحنه ی دوم باران پول از آسمان بود که تعزیه خوان دیگر با ظاهری صوفی شکل و تبرزین و… در دورادور حسینیه می خواند و مردم با دست و دلبازی فراوان به او پول می دادند و پشت سر او دو نفر پارچه ای را گرفته بودند که پول ها را دریافت می کردند و از طبقه بالا زنان که مثل باران پول نازل می شد.

قرار بود مسیر را به سمت مبارکه ادامه بدهم اما تنها ۵ کیلومتر تا مبارکه فاصله دارم. یک مشکل دارم آن هم حمام است. به علت تعرق زیاد باید امشب دوش بگیرم وگرنه نمی شود مسیر را ادامه داد و با توجه به اینکه در این ایام امام زاده ها پر از جمعیت است مشکل اسکان هم اضافه خواهد شد.

تصمیم به بازگشت گرفتم و در میان استقبال بسیار گرم اهالی ساک را بستم. مرد مسنی با سبیل های بزرگ کیسه ای پر از کیک به من داد و علیرغم اصرام بر عدم قبولی آن به زور داخل کوله پشتی گذاشت و حسابی روبوسی کرد.

خدا چه بگویم.

در راه بازگشت

در مقابل استقبال گرم پیرغلامان امام حسین ع و جوانان که یکی یکی برای روبوسی آمدند حسینیه را ترک کردم.

درب خروج جوانی آمد و گفت سلام جناب سرگرد (ظاهرا درجه سرهنگ دومی را ندیده بود).

گفتم سرباز من بودی؟ گفت «بله شما استاد کلاس ما بودید و خاطرات خوبی دارم»، خداروشکر که خاطرات خوبی داشت.

در راه بازگشت دوباره به گرد و غبار برخورد کردم.

باید قمقمه آب را که دوستان با شربت پر کرده بودند را تجدید کنم. از کنار حوزه بسیج رد شدم و فرصت خوبی است که همین جا آب بردارم. برادر پاسداری درب را باز کرد و بدون پرسشی اجازه داد آب بردارم. ماشین پلیس راهور هم آنجا بود، گفتم چه جالب ترکیبی از ارتش و سپاه و بسیج و ناجا همه اینجا جمعند، برادر پاسدار گفت چون همه در یک راه قدم برمی داریم.

گفتم احسنت و از اینکه فهمید ارتشی هستم احترام زیادی به ارتش گذاشت…

در مسیر بازگشت با خودم فکر می کنم که باید یک شب دیگر می ماندم، چقدر ناراحتم که برمی گردم. سراسر وجودم افسوس است. کمی اشتباه محاسباتی داشتم وگرنه باید ادامه می دادم. الان هم دیگر راه برگشتی ندارم.

 

گردنه آب نیل را باز با کمک وانتی تا نصفه آمدم ولی سرعت زیاد وانت باعث شد دستم رها شود و تا گرده ی گردنه را پیاده طی کنم.

این بار به جای شهر ابریشم قصد دارم از طرف سپاهان شهر بیاییم

کمی شیب دارد ولی مشکلی نیست.

از مجتمع قلب شهر شیب زیاد است، بارها باید پیاده شوم و مسیر را پیاده طی کنم، حدود یک ساعت وقتم را گرفت، گرد و غبار و باد هم بر مشکلات اضافه کرده است.

مسیر برگشت را چهار ساعته طی کردم

با هر وسیله ای سفر کرده ام، ماشین، اتوبوس تور، هواپیما، قطار، کشتی، موتور و دوچرخه، اما سفر با دوچرخه جذاب ترین نوع سفر است حتی از بهترین تورها هم جذاب تر است.

کمی به نقاط ضعفم در سفر با دوچرخه پی بردم و باید خودم را برای سفرهای چند روزه آماده کنم. این سفر دو روزه بود و باید برای سفر ابدی هم آماده شد…

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , ,

مطالب مرتبط

  1. حجتی زاده گفت:

    باسلام و تشکر از جناب آقای دکتر فرشاد فروزش بابت اطلاعات مفیدی که هم در مورد روستاهای استان اصفهان و هم در مورد فرهنگ عزاداری دهه محرم در هر کجارا در اختیار ما قرار دادمد.فیض بردیم ,بسیار عالی بود ممنون!

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


«توئیت گرام» آموزش حضور موثر در توئیتر و اینستاگرام؛ ثبت نام 09132706715
«توئیت گرام» آموزش حضور موثر در توئیتر و اینستاگرام؛ ثبت نام 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
سفریاران، بلیط ارزان هواپیما، تور گردشگری سراسر کشور
سفریاران، بلیط ارزان هواپیما، تور گردشگری سراسر کشور
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
اصفهان شرق
اصفهان شرق
وعده صادق
وعده صادق
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز