پنج شنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷
اخبار اصفهان
سرتیتر اخبار
چاپ خبر
۰۶:۵۱ - ۱۳۹۷/۰۶/۲۵
(روضه های دهه اول محرم)
 چشم تاریخ در مصائب سید محبوب می گرید- قسمت دوم   

محرم است و خیلی از سخنران ها و مداحان در سایتها دنبال روضه آقا اباعبدالله می گردند؛ متن زیر روضه هایی آماده برای منبر است...

 ندای اصفهان- مهران آدرویش

محرم است و خیلی از سخنران ها و مداحان در سایتها دنبال روضه آقا اباعبدالله و اصحاب عاشورا می گردند. متن زیر پیشنهادهایی برای منبر است.

پیشنهاد شب های قبل را از اینجا بخوانید.

شب ششم: روضه قاسم ابن الحسن

امام حسن ع ۴ فرزند در کربلا دارد: اول حسن بن الحسن ع یا حسن مثنی مادر او خوله و داماد امام حسین ع و همسر فاطمه بنت الحسین ع است. دوم: ابوبکر بن الحسن ع؛ مادر او و عبدالله و قاسم زنی است بنام نفیله. او نیز داماد امام حسین ع و شوهر سکینه است. او در کربلا با تیر سه شعبه شهید شد.

سوم عبدالله بن حسن و چهارم قاسم بن الحسن ع است. قاسم نوجوانی نابالغ است (لم یبلغ الحُلُم) و حداکثر ۱۵ ساله. او آن قدر کم سن و سال بود که نوک شمشیرش نزدیک زمین بود اما بسیار بصیر و شجاع بود؛ به طوری که وقتی شب عاشورا از امام حسین ع پرسید آیا فردا من هم شهید می شوم حضرت از او پرسید کیف الموت عندک؟ شهادت در ذائقه تو چگونه است؟ گفت احلی من العسل. همه منتظر بودند ببینند پاسخ امام چیست. بالطبع پاسخ امام عمق فاجعه فردا را معلوم می کرد. امام در پاسخی عجیب فرمودند: اِنَّک لِاَحد مَن یُقتَل  مِنَ الرجال معی بعد اَن تَبلُوء ببلاء عظیم.

نوشته اند روز عاشورا زره و کلاه خود مناسبی برای او پیدا نشد. پس با یک قمیص(پیرهن) و یک ازار(لنگی به دور کمر) وارد بر امام شد و اذن میدان خواست. امام اجازه نمی داد لذا به پای امام افتاد و التماس می کرد فَلَم یَزَل یُقَبِّل یَدَیهِ وَ رِجلَیهِ فإعتَنَقَهُ وَ جَعَلَا یَبکِیَانِ حَتَّی غُشِیَ عَلَیهِمَا پس حسین او را به آغوش کشید.

به هر حال اذن میدان گرفت حَتَّی أذِنَ لَهُ و در حالی که هنوز اشکهایش بر صورتش بود وارد میدان شد. تعبیر دشمن از زیبایی و نورانیت این نوجوان این است: فَبَرَزَ مِنَ الخَیمَهِ غُلامٌ لَم یَبلُغِ الحُلُمَ وَجهُهُ کَانَ کَفَلقَهِ القَمَرِ؛ چهره‏ اش مثل ماه‏پاره بود. تعبیر دیگر این است، قال الرّاوی: خَرَجَ إلَینا غُلامٌ کَأَنَّ وَجهَهُ شِقَّهُ قَمَرٍ، فی یَدِهِ السَّیفُ، عَلَیهِ قَمیصٌ وإزارٌ و نَعلانِ قَدِ انقَطَعَ شِسعُ أحَدِهِما ـ ما أنسى أنَّهَا الیُسرى(و کفش هایى داشت که بند یک لِنگه اش پاره شده بود، و از یاد نبرده ام که لنگه چپ آن بود).

علی ای حال نوشته اند پس در حالی که جمعیت زیادی به جنگ او آمده بودند بی اعتنا به آنها نشست و مشغول بستن بند کفشش شد. تعداد دشمن آن قدر زیاد بود که وقتی عمرو بن سعد بن نفیل ازدی گفت(والله لأشُدَّنَ عَلَیهِ) به خدا سوگند بر او سخت خواهم گرفت، حمید بن مسلم گفت: (سبحان الله! ما ترید) عجب! چه می گویی؟ به خدا قسم جمعیت دور او آن قدر هست که احدی از یاران حسین را باقی نگذارند.

فیقول لا تُقتَلُ عمِّی و انا اَحمِلُ السیف؛ و گفت تا این شمشیر در دست من است عمویم کشته نخواهد نشد

إن تَنکرونی فأنا ابنُ الحسنِ                         سِبطُ النَّبیِّ المُصطفی المؤتَمَن

هـذا حسینٌ کالاَسیر المُرتَهن                      بینَ اُناسٍ لاسُقوا صوبَ المُزن

اگر مرا نمی شناسید من فرزند حسن هستم که او فرزند پیامبر برگزیده و موتمن است؛

این حسین است که همانند اسیر در میان گروهی اند که خدا آنها را از بارانش سیراب نکند.

فجعل یُقاتل؛ پس مشغول جنگیدن شد. نوشته اند ۳۵ نفر را کشت تا اینکه بالاخره ضربه ابن فضیل العضدی علی رأسه فطلقه»؛ با ضربه ابن فضیل عضدی فرقش شکافته شد «فوقع الغلام لوجهه»؛ پسرک با صورت بر روی زمین افتاد. «وصاح یا عمّاه»؛ عمویش را صدا زد. فَجَلَّ الحسین علیه السّلام کما یَجِلُّ الصقر؛ ثمّ شَدَّ شَدَّهَ لیث اغضب فضرب ابن فضیل بالسیف یعنی امام همچون باز شکاری که از بلندی به زیر می آید صفوف دشمن را شکافت و همچون شیر غضبناک به لشکر حمله کرد و چنان ضربتی بر دست قاتل قاسم وارد کرد که صدای شکستن استخوانش به گوش رسید.

جنگ عظیمی در‌‌ همان دور و برِ بدن «قاسم بن الحسن»، به راه افتاد. آمدند جنگیدند؛ اما حضرت آن‌ها را پس زد. تمام محوطه را گرد و غبار میدان فراگرفت. راوی می‌گوید: «وَانجَلَتِ الغَبَر»؛ بعد از لحظاتی گرد و غبار فرو نشست. فرأیت الحسین علیه السّلام «قائماً علی رأس الغلام»؛ امام حسین بالای سر این نوجوان ایستاده است و دارد با حسرت به او نگاه می‌کند. «و هو یَبحَثُ برجلَیه»؛ آن نوجوان با پا‌هایش زمین را می‌شکافد و در آستانه پر کشیدن بود.

«والحسین علیه السّلام یقول: بُعداً لقوم قتلوک»؛ کسانی که تو را به قتل رساندند، از رحمت خدا دور باشند. خَصَمَهُم فیک یوم القیامه جدُّک. ثُمَّ قالَ: عَزَّ وَاللّه ِ عَلى عَمِّکَ أن تَدعُوَهُ فَلا یُجیبَکَ ، أو یُجیبَکَ ثُمَّ لا یَنفَعَکَ! صَوتٌ وَاللّه ِ کَثُرَ واتِرُهُ و قَلَّ ناصِرُهُ. ثُمَّ احتَمَلَهُ، فَکَأَنّی أنظُرُ إلى رِجلَیِ الغُلامِ یَخُطّانِ فِی الأَرضِ، وقَد وَضَعَ حُسَینٌ صَدرَهُ عَلى صَدرِهِ.

شب هفتم: روضه علی اصغر علیه السلام

نکته اول این است که گمان نکنیم با یک طفل شیرخواره طرف هستیم. نه خیر. این خانواده کوچک و بزرگ ندارند. خداوند در مورد یحیی فرمود: یَا یَحْیَى خُذِ الْکِتَابَ بِقُوَّهٍ وَآتَیْنَاهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا و در مورد عیسی ع فرموده: فَأَشارَتْ إِلَیْهِ قالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا قَالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتَانِیَ الْکِتَابَ وَجَعَلَنِی نَبِیًّا. امام حسین ع در باره علی اصغر فرمود: اشبه الناس برسول الله(۹).

او تنها کسی است که در شهادتش خداوند از امام حسین ع دلجویی کرد (فَنودِیَ مِنَ الهَوا: دَعهُ یا حُسَینُ؛ فَإِنَّ لَهُ مُرضِعه فِی الجَنَّهِ صبرا صبرا)(۱۰). علی اصغر باب الحوائج است؛ برخی از عرفا گفته اند اگر کسی در سیر و سلوک دچار مشکل شده راهش توسل به علی اصغر ع است. نوزادی که خونش را آسمان ربود و حتی یک قطره اش را پس نداد. مشکلات دنیوی که سهل اند؛ علی اصغر ع کسی است که عرفا برای رفع مشکلاتشان در منازل سیر و سلوک باید به او متوسل شوند.

مادرش رباب دختر امروالقیس است. امروالقیس از چنان شخصیتی برخوردار بود که وقتی پیامبر(صل الله علیه و آله) اعلان نبوت نمود قریش گفتند: اگر قرار بود خدا پیامبری برگزیند او کسی جز امروالقیس نبود.

امروالقیس سه دختر داشت که امام علی و امام حسن و امام حسین(سلام الله علیه) با آنان ازدواج نمودند و با یکدیگر با جناق شدند. نوشته اند رباب بعد از کربلا هرگز زیر سایه ننشست و یکسال بیشتر دوام نیاورد. او همیشه می گفت: حسین! دو چیز را هرگز فراموش نخواهم کرد: یکی تو را و دیگری نیزه ها را.

علی اصغر در کربلا ۶ ماهه بود و با تیر سه شعبه بر روی دستان امام(سلام الله علیه) به شهادت رسید. امام حسین خون او را به آسمان پاشید و حتی قطره ای از آن به زمین باز نگشت. و از آسمان ندا آمد که دعه یا حسین فان له مرضعه فی الجنه یعنی او را رها کن که برای او دایه ای است که هم اکنون به او شیر می دهد و این تنها جائی است که خداوند با امام(علیه السلام) سخن گفته و دلداری داده است که نشان از سنگینی فاجعه دارد.

امام سجاد(سلام الله علیه) او را بر روی سینه امام حسین(سلام الله علیه) دفن نمود. چشم تاریخ هیچ خونی را در تاریخ شهادت، چنین سنگین ندیده است. خون او از سنگین ترین خونهای کربلاست و نشان دهنده عمق کینه و عداوت دشمن با خاندان رسول اکرم(صل الله علیه و آله) است.

سکینه گوید روز عاشورا از شدت تشنگی پوستهای ما منقبض شده بود(۱۱) و من به خیمه عمه ام زینب س پناه بردم بلکه قطره آبی باشد.وقتی وارد خیمه شدم چشمم به علی اصغر افتاد تعبیر این است؛ و هو یلوک بلسانه من شدّه العطش؛ از شدت عطش لبهایش را روی هم می فشرد و عمه ام به او می گفت: صبرا صبرا یابن اخی. پس با دیدن این صحنه تشنگی خود را از یاد بردم و به عمه ام عرض کردم: عمه! بلند شو درب خیمه ها برویم شاید در میان خیمه ها چند قطره ای آب پیدا شود. عمه ام در حالی که علی اصغر را به آغوش داشت راهی خیمه ها شد و پشت سر او ۲۰ کودک به راه افتادند. از خیمه ای به خیمه ای اما دریغ از یک قطره آب.(۱۲)

و این در حالی بود که اباعبدالله ع قرآنی را بر سر خود باز کرده بود و مشغول احتجاج و نصیحت دشمن بود؛ بینی و بینَکم کتابُ الله و جدّی محمد رسول الله. ای قوم! چرا خون مرا حلال می دانید؟! آیا من پسر دختر پیامبر شما نیستم؟! آیا پیامبر در مورد حسن و من نفرمود: هذان سیدا شباب اهل الجنه؟ پس عمر بن سعد گفت اجازه ندهید سخن بگوید و الا با او نخواهند جنگید پس هم همه کردند و سنگباران کردند. پس امام ع رو کرد به ابدان شهدا و آنها را صدا کرد: مسلم، هانی، حبیب، زهیر، بریر… اما ندایی نیامد.

حضرت فرمود: مالی انادیکم فلا تجیبون چرا صدایتان می کنم جواب نمی دهید؟! پس بدنها به حالت نیم خیز درآمدند. بعد حضرت تا قیام قیامت همه ما را صدا زد فنادی: هَلْ مِنْ ذَابٍّ یَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ ص هَلْ مِنْ مُوَحِّدٍ یَخَافُ اللَّهَ فِینَا هَلْ مِنْ مُغِیثٍ یَرْجُو اللَّهَ بِإِغَاثَتِنَا هَلْ مِنْ مُعِینٍ یَرْجُو مَا عِنْدَ اللَّهِ فِی إِعَانَتِنَا فَارْتَفَعَتْ أَصْوَاتُ النِّسَاءِ بِالْعَوِیلِ فَتَقَدَّمَ‏ إِلَى الْخَیْمَهِ وَ قَالَ لِزَیْنَبَ نَاوِلِینِی وَلَدِیَ الصَّغِیرَ .

پس علی اصغر را به سوی دشمن برد و او را بر دست گرفت دشمن گمان کرد باز حسین قرآن را بر دست گرفته اما امام فرمود یا قوم! قد قَتَلتُم شیعتی و اهل بیتی و قد بَقِیَ هذا الطفل. یا قَومِ! إن لَم تَرحَمونی فَارحَموا هذَا الطِّفلَ اَما تَرَونَهُ کیف یَتَلَظَّی عَطَشا من غیر ذنب اَتاه الیکم(از او که به شما چیزی نرسیده است). وَیلَکُم اُسقُوا هذا الرَّضیع(۱۳).

پس در میان لشکر عمر بن سعد ولوله افتاد. اما به دستور ابن سعد، تک تیرانداز لشکر حرمله بن کاهل اسدی لعنه الله علیه با تیر سه شعبه گلوی او را هدف گرفت فجاء سهم فوقع فی نحره فَذُبحَ الطِفل مِنَ الوَرید إلَی الوَرید أو مِنَ الاُذُنِ إلَی الاُذُن. فجعل الحسین یأخذ الدم من نحره و لبّته(پشت گردن)، فیرمی به الی السماء، فما یرجع منه شیء و یقول: هَوِّن بی ما نَزَلَ بی اَنَّهُ بعین الله. اللهم لا یکون اهون علیک من فصیل؛

خدایا فرزند من نزد تو از شتر صالح کمتر نیست. پس خون گلوی بریده‌ی شش ماه را با کف دست به طرف آسمان می‌پاشید و می‌گفت: خدایا! بر این مردم شاهد باش، اینان نذر کرده‌اند که احدی از نسل پیغمبر را باقی نگذارند. اللهم انت شاهد علی قوم قتلوا اشبه الناس برسولک محمد. اللهمَّ احکُم بَینَنا وَ بَینَ قومٍ دَعَونا لِیَنصُرونا فَقَتَلونا.

پس امام نزد خداوند از مهدی موعود یاد کرد و عرضه داشت: ربِّ إِن کُنتَ حَسبتَ عنَّا النَّصر مِنَ السَّماء فَاجعَل ذالک لما هو(المهدی عج) خیر لنا، وانتقم لنا من هوالاء الظالمین.پس برای اولین بار آسمان به این سنگین ترین خون واکنش نشان داد فَنودِیَ مِنَ الهَوا: دَعهُ یا حُسَینُ؛ فَإِنَّ لَهُ مُرضِعه فِی الجَنَّهِ صبرا صبرا.

رهایش کن حسین! که هم اکنون دایه ای در بهشت مشغول شیر دادن به اوست. پس حسین ع دست خونی خود را به صورتش مالید(السلام علی الشیب الحضیب) و علی اصغر را در عبا پیچید و مضطرانه راهی خیمه ها شد؛ تعبیر این است  یُقدّم رِجلا و یُؤخّر اُخری; یک قدم به جلو می آمد و یک قدم به عقب. پس با نوک شمشیر گودالی کوچک حفر کرد و علی را در پشت خیمه ها به خاک سپرد.

السَّلامُ عَلى عَبدِ اللّهِ بنِ الحُسَینِ الطِّفلِ الرَّضیعِ، المَرمِیِّ الصَّریعِ، المُتَشَحِّطِ دَما، المُصَعَّدِ دَمُهُ فِی السَّماءِ ، المَذبوحِ بِالسَّهمِ فی حِجرِ أبیهِ، لَعَنَ اللّهُ رامِیَهُ حَرمَلَهَ بنَ کاهِلٍ الأَسَدِیَّ ِ؛ سلام بر عبداللّه بن الحسین، کودک شیرخواره تیر خورده ضربت خورده به خون تیپده که خونش به آسمان، پرتاب شد و در دامان پدرش، با تیر، سر بُریده شد! و لعنت خدا بر حَرمَلَه بن کاهِل اسدى.

شب هشتم: روضه جناب علی اکبر علیه السلام

دوست و دشمن به مقامات علی اکبر ع معترفند؛ روزی معاویه از اطرافیانش سوال کرد چه کسی شایسته حکومت و خلافت است؟ هر کس جوابی داد اما معاویه گفت: علی بن الحسین. برخی از بزرگان نیز گفته اند قدر متیقن از زیر قبه که دعا مستجاب است پایین پای حسین و بالای سر علی اکبر ع است.

نوشته اند تا اصحاب زنده بودند اجازه ندادند یک نفر از اهل بیت پیامبر(ص) به میدان برود اما آخرین فرد از اصحاب که به شهادت رسید، شور و ولوله‏اى میان جوانان بنی هاشم افتاد.همه از جا حرکت کردند و آماده جانفشانی برای امامشان شدند. نوشته‏اند:«فجعل یُوَدِّعُ بعضُهم بعضا»: شروع کردند با یکدیگر وداع کردن و خدا حافظى کردن.

اولین کسى که موفق شد از اباعبد الله کسب اجازه کند علی اکبر بود: و کان اولُ قتیلٍ مِن بنی‌طالب یومئذٍ؛ علی الأکبر بن الحسین بن علی.

نوشته اند ابا عبد الله بلافاصله با درخواست او موافقت کرد. اما وقتی پشت سر او از خیمه بیرون آمد چشمهایش حالت نیم خفته به خود گرفته بود: «ثم نظر الیه نظر ائس»؛ به او نظر کرد مانند نظر شخص نا امیدی که به جوان خودش نگاه می کند. نا امیدانه نگاهی به جوانش کرد، چند قدمی هم پشت سر او رفت اینجا بود که گفت: اللهُمَّ اشهَد عَلی هُؤلاءِ القُوم إنَّهُ قَد بَرَزَ إلَیهِم غُلامٌ أشبَهُ النّاس خَلقاً وَ خُلقاً وَ مَنطِقاً بِرَسولِک وَ کُنّا إذا اشتَقنا إلی لِقاءِ نَبیِّک نَظَرنا إلَیه: خدایا تو شاهد باش جوانی به سوی این­ها می­ رود که شبیه­ ترین مردم از نظر خلقت و اخلاق و گفتار به پیامبر توست و ما هر وقت مشتاق دیدن پیغمبر می­ شدیم، به او نگاه می کردیم.

علی اکبر آن قدر به رسول خدا شباهت داشت که وقتی وارد میدان شد در لشکر ابن سعد ولوله افتاد و برخی که پیامبر را دیده بودند گفتند حسین معجزه کرده و رسول خدا را به جنگ ما فرستاده ما با رسول خدا نمی جنگیم تا اینکه خود را با نام علی بن الحسین معرفی کرد(۱۴)

در خَلق و خُلق و نطق و قیل، ختم نبوت را مثیل             ای مبدأ بی‌مثل و بی ‌مانند را نعم المثل

جمله ای هم به عمر سعد گفت، فصاح و قال(فریاد زد به طوری که عمر سعد شنید): «ما لَکَ یابن سعد؟ قَطَعَ اللّهُ رَحِمَکَ کما قَطَعتَ رَحِمِی وَ لا بارَکَ اللّهُ لَکَ فِی اَمْرِکَ، وَ سَلَّطَ عَلَیْکَ مَنْ یَذْبَحُکَ بَعْدی عَلى فِراشِکَ، کَما قَطَعْتَ رَحِمی وَ لَمْ تَحْفَظْ قَرابَتی مِنْ رَسُولِ اللّهِ»؛ (خدا نسل تو را ریشه کن کند و به هیچ کارت برکت ندهد و بر تو کسى را چیره سازد که سرت را بعد از من در بستر از تن جدا سازد، همان گونه که تو رشته رحم مرا قطع کردى و پیوند مرا با رسول الله نادیده گرفتى.
آنگاه امام با صداى رسا این آیه را تلاوت کرد: اِنَّ اللهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ اِبْرَاهِیمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِینَ ذُرِّیَّهً بَعْضُهَا مِنْ بَعْض وَاللهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ؛ خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برترى داد، آنها فرزندان (و دودمانى) بودند که (از نظر پاکى و تقوى و فضیلت) بعضى از بعضى دیگر گرفته شده بودند و خداوند شنوا و داناست.

پس خود امام سلاح جنگ بر او پوشاند، کمربند چرمی که از امیرالمؤمنین(ع) به یادگار مانده بود به کمرش بست. ذوالجناح را برایش آماده کرد. خلاصه به انحاء مختلف دور پسرش می گشت، مگر کسی می­ تواند از علی اکبر، از این جان جانان بنی­ هاشم دل بکند!؟ بعد فرمود برو و با عمه هایت خداحافظی کن.

در کتاب دمعه الساکبه آمده است: لَمّا تَوَجَهَ إلی الحَرب إجتَمَعَتِ النِّساءُ حُولَهُ کَالحَلقَه: وقتی متوجه میدان شد، زنان مانند یک حلقه، دورش را گرفتند و به علی اکبر گفتند: إرحَم غُربَتَنا: به غربت ما رحم کن وَ لاتَستَعجِل إلی القِتال فَإنَّهُ لَیسَ لَنا طاقَهٌ فی فِراقِک: برای جنگیدن عجله نکن که ما طاقت فراق تو را نداریم.

زنان پیرهن او را گرفتند، خواهران عنان اسب و رکابش را گرفتند، (وَ مَنِعنَهُ مِنَ العَزیمَه) نمی گذاشتند برود.

اینجا بود که تَغَیَّرَ حالُ الحُسَین بِحَیثُ أشرَفَ عَلَی المُوت: در این موقع، حال ابی عبدالله(ع) تغییر کرد، به طوری که مشرف به مرگ شد.

وَ صاحَ بِنِسائِهِ وَ عَیالِهِ دَعنَهُ فَإنَّهُ مَمسوسٌ فِی الله وَ مَقتولٌ فی سَبیلِ الله: فریاد زد خطاب به زنان و اهل بیتش: رهایش کنید، او ممسوس در ذات خدا و شهید در راه خداست(سخنی که پیغمبر(ص) دربارۀ امیرالمؤمنین(ع) فرموده بود: عَلیٌ مَمسوسٌ فی ذاتِ الله، امام دربارۀ علی اکبر گفت) به امر امام او را رها کردند.

شیخ جعفر شوشتری نوشته است: حسین(ع) در مصیبت علی اکبر سه بار به مشرف به مرگ شد. اول: وقتی دید علی اکبر آمادۀ رفتن به میدان شده است. دوم: وقتی برگشت و از حضرت طلب آب کرد، او را به سینه گرفت و از شدت غصه و اندوه که نمی­توانست آب برای او آماده کند، حالت احتضار به او دست داد. سوم: وقتی علی اکبر از اسب افتاد و پدر را صدا زد.

علی اکبر با شهامت و از جان گذشتگی بی نظیری مبارزه کرد، به طوری که در حمله اول ۸۰ نفر را کشت. اما متوجه شد که هیچ تیری به او اصابت نمی کند. برخی گفته اند چون اباعبدالله طی اللسان کرده بود و تمام قرآن را حرز کرد و بر او دمیده بود. از طرفی علی اکبر تشنه دیدار اجداد طاهرینش بود لذا علی رغم این که خود ساقی بود و می دانست که آبی در خیمه ها نیست به خیمه ها بازگشت و عرض کرد یا ابَهْ! الْعَطَشُ قَدْ قَتَلَنی، وَ ثِقْلُ الْحَدیدِ اَجْهَدَنی، فَهَلْ اِلى شَرْبَه مِنْ ماء سَبِیلٌ اَتَقَوّى بِها عَلَى الاْعْداءِ؛ (پدر جان! تشنگى مرا از پاى درآورد و سنگینى سلاح ناتوانم ساخت. آیا جرعه آبى هست که بتوانم بنوشم و به جنگ ادامه دهم؟!)(۱۵).

این سخن جان ابا عبد الله را آتش زد. زبان علی را در دهان خود گرفت و چه اسرار و علومی از جان پدر بر جان پسر ریخته شد خدا می داند و بس. پس گفت: پسر جان! من به تو وعده می دهم که از دست جدت پیغمبر آب خواهی نوشی (فَاِنّی اَرْجُو اَنَّکَ لا تُمْسی حَتّى یَسْقِیَکَ جَدُّکَ بِکَاْسِهِ الاْوْفى شَرْبَهً لا تَظْمَاُ بَعْدَها اَبَداً).

مردی است به نام حمید بن مسلم که به اصطلاح راوی حدیث است، مثل یک خبرنگار در صحرای کربلا بوده است. البته در جنگ شرکت نداشته ولی اغلب قضایا را او نقل کرده است. می گوید: کنار مردی ایستاده بودم و علی اکبر مکرر حمله می کرد(جَعَلَ یَکُرُّهُ کَرَّه بعد کَرَّه) و همه از جلوی او فرار می کردند. او ناراحت شد، خودش هم مرد شجاعی بود، گفت: قسم می خورم اگر این جوان از نزدیک من عبور کند داغش را به دل پدرش خواهم گذاشت.

من به او گفتم: تو چکار داری، بگذار بالاخره او را خواهند کشت. گفت:خیر. تا اینکه رُمِیَ یشسهَمُ فَوَقَعَ فی حلقِهی فَخَرَقَهُ یک تیر به گلویش و یک تیر به پیشانیش اصابت کرد. پس در این حال که علی اکبر از نزدیک او می گذشت، این مرد او را غافلگیر کرد و با نیزه محکمی آنچنان به پشت سر علی اکبر زد که دیگر توان از او گرفته شد به طوری که دست هایش را به گردن اسب انداخت، پیشانی بر روی گردن اسب نهادند اما اَقبَلَ یَنقَلِبُ فی دَمِهِ فَاحتَمَلَهُ الفرسُ الی عسکرِ الاَعداء فَاحتَوَاهُ القوم فَقَطَّعُوهُ بِسُیُوفِهِم اربا اربا؛

یعنی خون سر جلوی دیدگان اسب تربیت شده را گرفت و به عوض لشکر خودی، به سمت لشکر دشمن تاخت و دشمن او را در بر گرفت و  نیزه دار و شمشیر زن و غیره با هرچه داشتند او را قطعه قطعه کردند. در اینجا فریاد کشید: یا اَبَتاهُ عَلَیْکَ السلام. هذا جَدِّی رَسُولُ اللهِ قَدْ سَقانِی بِکَاْسِهِ الاْوْفى وَ یُقْرِئُکَ السَّلامَ وَ یَقُولُ لک: عَجِّلْ الْقُدُومَ اِلَیْنا فَاِنَّ لَکَ کَاساً مَذْخُورَهً؛ ثمّ شَهِقَ شَهقتا فمات. پدر خداحافظ، این جدم رسول خداست که مرا سیراب کرد و بر تو سلام مى رساند و مى گوید: «در آمدنت به نزد ما شتاب کن، که براى تو جامى از شراب بهشتى ذخیره نموده ام. پس فریادی زد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

سکینه می­ گوید: لَمّا سَمِعَ أبی صوتاً وَلَدِه نَظَرتُ إلَیه فَرَأیتُهُ قَد أشرَفَ عَلَی الموت وَ عَیناهُ تَدورانِ کَالمُحتًضَر وَ جَعَلَ یَنظُرُ الأطرافَ الخِیمَه: وقتی صدای علی اکبر را شنید، من پدر را نگاه کردم، دیدم مشرف به مرگ شده است. دو چشمش مثل آدم محتضر می گردد و اطراف خیمه را نگاه می کند، نزدیک است روح از بدنش برود.

وَ صاحَ مِن وَسَطِ الخِیمَه وَلَدی قَتَلَ الله مَن قَتَلوک: وسط خیمه فریاد زد: خدا بکشد کسی که تو را کشت.

شیخ مفید می گوید فریاد ابی­ عبدالله که بلند شد، زینب کبری ناله زد: یا حَبیبَ قَلباه! وا ثَمَرَهَ فُؤاداه، لَیتَنی کُنتَ قَبلَ هذا أمیاء: وای میوۀ دلم، ای کاش قبل از این نابینا شده بودم. تمام زنان صدا به ناله بلند کردند.

پس اباعبدالله پای پیاده به سوی علی رفت در حالی که مرتب نام علی را تکرار می کرد(علی! علی! علی!) فَجاءَ الْحُسَیْنُ(علیه السلام) حَتَّى وَقَفَ عَلَیْهِ؛ تا اینکه بالای سر او رسید پس خم شد وَ وَضَعَ خَدَّهُ عَلى خَدِّهِ و صورت خود را بر صورت علی گذاشت و گفت: قَتَلَ اللهُ قَوْماً قَتَلُوکَ ولدی علی عَلَی الدنیا بعدک العفا. و بَقِیَ ابوک فریدا وحیدا. فَرَفِعَ الحُسینُ صُوتَهُ بِالبُکاء لَم یَسمَعَ إلی ذلِکَ الزَّمان صُوتُهُ بِالبُکاء: صدای امام به گریه بلند شد و جوری برای علی اکبر گریه کرد که تا آن زمان به آن شکل کسی صدای گریۀ امام را نشنیده بود.

بیش ازین بابا! دلم را خون مکن/ زاده‌ی لیلی؛ مرا مجنون مکن.

خبز بابا تا از این صحرا رویم/ رو بسوی خیمه لیلی رویم

این بیابان جای خواب ناز نیست/ ایمن از صیاد تیرانداز نیست.

پس زینب همچون خورشیدی نورانی خود را به سرعت بالای سر علی رساند و خود را بر بدن او انداخت تا اینکه ابالفضل و برادرشان هرکدام یک دست امام را به شانه انداختند و حضرت را به خیمه برگرداندند درحالی که پاهای امام یارای راه رفتن نداشت و بر روی زمین کشیده می شد.

شب نهم: روضه حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام

بزرگان گفته اند: اَحَقَّ الناسِ اَن یَبکَی علیه فَتی اَبکَی الحسین بکربلا؛ سزاوارترین مردم که باید برایش گریست جوانمردی است که برادرش حسین ع در کربلا بر او گریست.(۱۶)

آیه الحق مرحوم سید علی آقای قاضی ره می گوید: در سیر و سلوکم در مقام توحید معطل مانده بودم (پیامبر اکرم ص فرمود: شرک از مورچه سیاه کوچکی بر روی تخته سنگ سیاه بزرگی در دل ظلمانی شب مخفی تر است. مرحوم قاضی می خواست از این مرحله عبور کند و وارد وادی توحید شود.ت صدیق می فرمایید که اگر نگویم محال اما کار بسیار مشکلی است.)

تا این که روزی از کنار حرم ابالفضل علیه السلام عبور می کردم. پس کسی گفت: چرا به کعبه الاولیاء ابالفضل العباس متوسل نمی شوی؟ آقای قاضی می گوید همین کار را کردم. وقتی اباالفضل بخواهد نه تنها موحد می شود که به قول امام خمینی(ره): آقای قاضی کوه توحید بود. ببینید یک نگاه ابالفضل کوه توحید می سازد. این کوه توحید علامه طباطبایی ره می سازد و او بهشتی و مطهری و مفتح و سایر بزرگان را تربیت می کند و امام ره با آنها انقلاب می کند و وضع جهان را دگرگون می سازد. این ابالفضل است؛ یک گوشه چشمش کافی است که اوضاع جهان را تغییر دهد).

قَد رُوِیَ اَنَّ اَمیرالمؤمنین (ع) قال لِاَخیه عقیل بن ابیطالب، و کانَ نَسّابه عالما باَنسابِ العرب وَ اَخبارِهم، اُنظُر الی امرءه قد وَلَدتها الفُحوُله مِنَ العرب، لِاَ تَزَوَّجُها فَتَلِدُ لی غُلاما فارسا یَکُون عَونا لِوَلدی الحسین(ع) فی کربلا. فقال له: تَزَوَّج بِاُمِّ البنین الکلابیّه، فَانّه لَیس فی العرب اَشجَع مِن ابائِها(۱۷)

بنی کلاب در شجاعت سر نیزه ها را به بازی می گرفتند و علیرغم جمعیت کمشان اما حکومت ها و قبایل بزرگ از شجاعت آنان خوف داشتند و مورد احترام تمام اقوام بودند. لذا خونی که در رگهای ابالفضل بود خون شجاع ترین مرد نظام هستی(علی ابن ابوطالب ع) و از طرف مادر خون شجاع ترین قوم عرب بود. لذا به او عباس می گویند؛ (عباس یکی از ۵۰۰ نام شیر در عربی است و عباس به شیری می گویند که به گله شیرها حمله کند و گله را پراکنده کند) باز در در وجه تسمیه او به عباس نوشته اند: عموی پیامبر نیز عباس نام داشت و هنگامی که می ایستاد صورتش روبروی کوهان شتر ایستاده قرار می گرفت لذا او را نیز عباس نامیدند.

ام البنین سلام الله علیها گوید شب خواستگاری علی(علیه السلام) از من، در خواب دیدم که در باغی نشسته ام پس ماه و سه ستاره به دامن من نشستند.

وقتی در شب زفاف، فاطمه بنت حزام به درب خانه علی رسید گفت: سَادَتی اَنَا هُنَا خَادِمَه عِندَکُم جِئتُ لِخِدمَتِکُم، فَهَل تَقبِلُونِی بِهَذا الشَّرط وَ اِلا فَانِّی رَاجِعَه اِلی دَاری؛ برای ورود شرطی دارم اگر آقازاده ها قبول کنند وارد می شوم و الا به خانه پدرم بازمی گردم و آن شرط این است که من خدمتکار شما باشم؛ پس امام حسن و امام حسین و زینب(علیهم السلام) به ایشان خوش آمد گفتند و فرمودند: اَنتِ عَزیزه وَ کَریمه وَ هَذا بیتُک؛ شما عزیز و بزرگوار هستید و این خانه هم متعلق به شماست(۱۸). ابالفضل در دامان یک همچون مادری تربیت شده.

تا این که ابالفضل به دنیا آمد و علی بر دستان او بوسه زد و گریست. دستانی که در قیامت حرف آخر را خواهند زد و سیده النساء العالمین(افضل صلوات المصلین علیها) آنها را واسطه قبول شفاعت امت رسول خدا قرار خواهد داد. دستانی که حداقل سه امام بر آنها بوسه زده.

علیرغم این که معنای نام تمام ائمه و امام زادگان ناظر به رحمت الهی است اما نام او از اوصاف جلالیه انتخاب شد(عباس، عبوس) و این نشان از کفر حداکثری جامعه در دهه ۶۰ ه.ق است که نام او را مایل به اشداء کرده (اشداء علی الکفار رحماء بینهم) یعنی بینهمی در کار نبود هر چه بود کفر بود.

باز نوشته اند: اَنَّ العباسَ ابنَ علی زُقَّ العِلمَ زُقَّا(۱۹)؛ زقّ؛ یعنی پرنده ای غذا را در دهان خود نرم کند و در حلق جوجه خود بریزد. یعنی عباس قبل از این که خوردن بیاموزد از علم تغذیه شد. اَنَّ العباس بن علی مِن اَعاظِمِ الفُقَهاء اهل البیت بل اَنَّهُ عالم غیر مُتَعَلَّم و فَهیم غیر مُفهَّم(۲۰).کانَ فَقیها عالما زاهدا و بین عَینَیه اَثَرُ السُّجُود؛

قَالَ عَلِیُّ بْنُ اَلْحُسَیْنِ (ع) رَحِمَ اَللَّهُ اَلْعَبَّاسَ یَعْنِی اِبْنَ عَلِیٍّ فَلَقَدْ آثَرَ وَ أَبْلَی وَ فَدَی أَخَاهُ بنَفْسِهِ حَتَّی قُطِعَتْ یَدَاهُ فَأَبْدَلَهُ اَللَّهُ بهِمَا جَنَاحَیْنِ یَطِیرُ بهِمَا مَعَ اَلْمَلاَئِکَهِ فِی اَلْجَنَّهِ کَمَا جَعَلَ لِجَعْفَرِ بْنِ أَبی طَالِبٍ وَ إِنَّ لِلْعَبَّاسِ عِنْدَ اَللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی لَمَنْزلَهً یَغْبطُهُ بهَا جَمِیعُ اَلشُّهَدَاءِ یَوْمَ اَلْقِیَامَهِ(۲۱)؛

خدا عباس را رحمت کند که ازخود گذشتگی و فداکاری کرد تا آنجا که هر دو دستش بریده شد؛ خدای تعالی به عوض آنها دو بال او را عطا فرمود که با جمیع فرشتگان بهشت در پرواز است (الملائکه؛ جمع محلی به الف و لام مفید عموم است؛ یعنی وقتی ابالفضل در بهشت برین به پرواز می آید احدی از فرشتگان باقی نمی ماند الا اینکه پشت سر آن حضرت به پرواز در می آید و شکوهی بی نظیر را جلوه گر می شوند رزقنا الله انشاءالله) چنان که با جعفر بن ابی طالب هم چنین کرده بود و عباس را نزد خدای تعالی مقامی است که همه شهیدان در روز قیامت آرزوی آن کنند.

امام صادق (سلام الله علیه): کانَ عَمُّنَا العَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ نافِذَ البَصیرَهِ صُلبَ الإیمانِ جاهَدَ مَعَ أبی عَبدِاللَّهِ و أبلى بَلاءً حَسَناً و مَضى شَهیداً.

امام سجاد در دفن دو نفر به بنی اسد اجازه یاری نداد و فرمود اِنَّ معی یُعینَنِی؛ کسانی با من هستند که مرا یاری می دهند.(۲۲)

و از همه اینها بالاتر عبارت عجیب اباعبدالله ع به اوست هنگامی که لشکر ابن سعد در تاسوعا به حرکت آمد و امام فرمود: یا عَبّاسُ! اِرْکَبْ بِنَفْسِی اَنْتَ ـ یا اَخِی ـ حَتّى تَلْقاهُمْ فَتَقُولَ لَهُمْ: ما لَکُمْ؟ وَ ما بَدالَکُمْ؟ وَ تَسْاَلْهُمْ عَمّا جاءَ بِهِمْ»؟؛ (اى عبّاس! جانم به فدایت اى برادر! سوار شو و برو از آنها بپرس! هدف آنها چیست؟ چه روى داده است؟ و بپرس: چه دستور تازه اى به آنان داده شده؟

عباس بن علی محافظ شخصی اباعبدالله و حسابدار اموال آن حضرت بود. هر کجا حسین می رفت او نیز روان می شد و همه جا با حسین بود.

او در سن ۱۸ سالگی با زنی به نام لبابه (دختر عبیدالله ابن عباس؛ پسر عموی پیامبر) ازدواج کرد. و حاصل آن ۴ پسر به نام های عبید الله، فضل، حسن، قاسم و یک دختر بود. بعضی معتقدند ابالفضل(علیه السلام) پسری بنام محمد داشته که در کربلا به شهادت رسیده است.

ابالفضل ع در کربلا مردی ۳۴ ساله است. و کان العباسُ رَجُلا وَسِیما جَمیلا یَر کَبُ الفَرَس وَ رِجلاهُ یَخطانِ فى الاءرض وَ کانَ یُقالُ لَهُ قَمَرُ بنى هاشم و کانَ لِواءُ الحسین علیه السلام مَعَهُ؛ یعنی عباس (علیه السلام) مردی زیبا، تنومند و آراسته بود که هر گاه بر اسب تناوری سوار می شد پاهایش به زمین می رسید و به او قمر بنی هاشم می گفتند و پرچم سپاه امام حسین(علیه السلام) به دست با کفایت او بود. او فقط اسبهای عربی بلند بالا و قوی را سوار می شد و زانویش در مقابل گوش اسب قرار می گرفت.

شاخصه اصلی شخصیت عباس(سلام الله علیه) ولایت پذیری اوست. او آنچنان فانی در امام(سلام الله علیه) است که نه تنها از دستورات امام(سلام الله علیه) که حتی از وضعیت امام(تشنگی) نیز تبعیت می کند و بدون این که آب بنوشد از فرات بیرون می آید (دقت شود که تشبّه به امام از مصادیق اطاعت از امام است لذا ابالفضل ع آب نخورد چون امامش تشنه بود؛ به عبارت دیگر یک مرحله اطاعت، اطاعت از دستوری است که با میل تو موافق است. مرحله بالاتر اطاعت از دستوری است که با میل تو موافق نیست ولی قبول می کنی. و یک مرحله هم این است که تشبه به امام پیدا کنی چون امام الگو است و همه جوره باید مثل او باشی لذا چون امام تشنه بود ابالفضل خود را در وضعیت قرار داد).

چه سخت است آب نخوردن بعد از سه روز در حالی که خون زیادی از بدن رفته باشد، جنگی سخت نموده باشی و زره سنگین را در روزی گرم بر تن داشته باشی و حال اینکه تا زیر شکم اسبت آب موج بزند. چه سخت است برای مردی رزمی با قدرتی فوق العاده که برادرانش و یارانش و عزیزانش کشته شوند اما او به دستور امام پرچم به دست بایستد و تماشا کند.

شب عاشورا زهیر از عباس خواست تا فردا از حسین دفاع کند، عباس در پاسخ گفت: تُشَجِّعُنِی فی مِثلِ هذا الیوم و الله لَاَرَینَاکَ شیاء ما رَاَیتَهُ(۲۳)؛ آیا در مثل چنین روزی مرا تشجیع می کنی؟ به خدا سوگند فردا چنان بجنگم و از امام خود دفاع کنم که تا کنون چنین چیزی ندیده باشی.

پس روز عاشورا هنگامی که همه یاران اباعبدالله و خاندانش به شهادت رسیدند ابالفضل ع راهی خیمه اباعبدالله شد. تعبیر ارباب مقاتل این است؛

لَمَّا رَأَى وَحدَتَهُ ع أَتَى أخاهُ وَ قال یا أخی هَل مِن رُخصَه؟؛ وقتی که ابالفضل تنهائى برادر را دید آمد خدمت حضرت امام حسین و گفت: یا أخاه! آیا رخصت جهاد به من مى‏ دهى؟

بَکَى الحسیُن ع بُکاء شَدیدا؛ امام حسین علیه السلام گریه شدیدى کرد.

ثُمَّ قال یا أَخِی کُنْتَ الْعَلامَهَ مِنْ عَسْکَری وَ مُجْمِعَ عَدَدِنا، فَإِذا أَنْتَ غَدَوْتَ یَؤُلُ جَمْعُنا إِلَى الشِّتاتِ، وَ عِمارَتُنا تَنْبَعِثُ إِلَى الْخَرابِ اَنْتَ صَاحِبُ لِوَائِی وَ إِذَا مَضَیْتَ تَفَرَّقَ عَسْکَرِی؛ بعد فرمود: برادر جان! تو نشانه (شکوه و عظمت و) برپایى سپاه من و محور پیوستگى نفرات ما هستى. اگر تو بروى (و شهید شوى)، جمعیّت ما پراکنده، و ویران مى‌‌‏شود. تو پرچمدار منى، اگه تو شهید بشوی شیرازه لشکرم از هم می پاشد. (عرض می کنیم آقاجان! کدام لشکر؟! مگر بجز عباس کس دیگری هم مانده است؟! آری او به تنهائی یک لشکر بود.)

فَقَالَ الْعَبَّاسُ فِداکَ رُوحُ أَخیکَ یا سَیِّدی! قَدْ ضَاقَ صَدْرِی وَ سَئِمْتُ مِنَ الْحَیَاهِ وَ أُرِیدُ أَنْ أَطْلُبَ ثَأْرِی مِنْ هَؤُلَاءِ الْمُنَافِقِینَ. عباس علیه السلام عرضه داشت: آقا سینم تنگ شده و از زندگى خسته شده ام. می خواهم از این منافقین خونخواهى کنم(لعنت خدا بر کسانی که کار را به جایی کشیدند که ابالفضل از زندگی بدش آمد و مرگ را در کام قاسم عسل و خاک را بر سر دنیا کردند)

فَقَالَ الْحُسَیْنُ إِذا غَدَوْتَ إِلَى الْجِهادِ فَاطْلُبْ لِهَؤُلَاءِ الْأَطْفَالِ قَلِیلًا مِنَ الْمَاءِ؛ امام حسین علیه السلام فرمود: (پس حالا که می خواهی بروی) مقدار کمی آب براى این کودکان بیاور.

صدای العطش کودکان از بیرون خیمه به گوش می رسید؛ یُنادُون العطش العطش.

فَرَکَبَ فَرَسَهُ وَ أَخَذَ رَمحَهُ و القِربَه وَ قَصَدَ نَحوِ الفُرات؛ بر اسب خود سوار شد و نیزه و مشک را برداشت و متوجه‏ فرات گردید.

نوشته اند از ۴۰۰۰ تا ۱۰۰۰۰ نفر شریعه را دوره کرده بودند (فَأَحاطَ بِهِ أَربعهَ آلاف مِمَّن کانوا مُوِکِّلینَ بّالفُرات) اما او بی اعتنا به سوی آنان می رفت. ناگهان خورشید پنهان شد؛ باران تیر باریدن گرفت اما او لشکر را می شکافت و به پیش می رفت(وَ رَمَوهُ بِالنَّبَال فَکَشَفَهُم). آنقدر تیر بر دستانش نشسته بود که از دور شبیه دو بال بنظر می رسیدند و آنقدر بر سینه اش تیر بود که تو را به یاد پشت خارپشت بیندازد.

پس بعد از جنگی سخت خود را به علقمه رساند(وَ قَتَلَ مِنهُم حتّى دَخَلَ الماء). مشتی آب برداشت و نزدیک دهان برد.

فًلًمَّا أَرَادَ أَن یَشرِبَ غُرفَه مِنَ الماء ذَکَرَ عَطَشَ الحسین وَ أهلِ بَیتِهِ فَرَمَى الماء علی الماء؛ وقتى خواست مشتى آب بیاشامد بیاد تشنگى امام حسین و اهل بیت آن حضرت افتاد و آب را ریخت و با خود گفت:

یا نَفْسُ مِنْ بَعْدِ الْحُسَیْنِ هُونِی/  وَبَعْدَهُ لا کُنْتِ أَنْ تَکُونِی‏/ هذا حُسَیْنٌ وارِدُ الْمَنُونِ/ وَتَشْرَبینَ بارِدَ الْمَعینِ/ هَیْهاتُ ما هذا فِعالُ دینِی‏/ وَلا فِعالُ صادِقِ الْیَقینِ؛ اى نفس! تو پس از حسین پیش من خوارى/ مبادا پس از او زنده بمانى/ این حسین است که شربت مرگ مى‌‏نوشد و تو مى‏‌خواهى آب سرد و گوارا بنوشى؟!/ هیهات! چنین کردارى، از آیین من نیست و نه کردار شخص راست باور.

ماه از آب بیرون آمد. و در حالی که مشک بر دوش راستش بود به‏ سوى خیمه ها رهسپار (و ملأ القربه و حَمَلَها على کِتفِهِ الأیمن وَ تَوَجَّهَ نَحوَ الخیمه).

او می گفت: لا أَرْهَبُ الْمَوْتَ إِذَا الْمَوْتُ رَقا/ حَتَّى أُوارى‏ فِی الْمَصالیتِ لَقا/ نَفْسِی لِسِبْطِ الْمُصْطَفى‏ الطُّهْرِ وَقا / إِنِّی انَا الْعَبَّاسُ اغْدُو بِالسَّقا/ وَلا أَخافُ الشَّرَّ یَوْمَ الْمُلْتَقى‏؛ از مرگ نمی ترسم چون مرگ ترقی و بالا رفتن است. تا در میان جنگاوران پوشیده شوم. من جانم را سپر فرزند زاده پیامبر پاکیزه خوى قرار داده‏‌ام، من همان عباسم که سمت سقائى دارم، و از سختىِ نبرد، واهمه‏‌اى ندارم.

پس تمام توجه او رساندن آب به خیمه ها بود اما با ازدحام جمعیت مواجه شد و از هر طرفى او را محاصره نمودند و دشمن پشت سر هم راه را بر او می بست (أَحاطُوا بِهِ مِن کُلِّ جانب فَقَطَّعُوا علیه‏ الطریق).

او با فشار تشنگی، خونریزی شدید و حملات سهمگین گرگها مواجه بود. ده نفر ده نفر او را دوره می کردند و هر گاه از جنگ با او خسته می شدند جای خود را به نیروهای تازه نفس می دادند.

کشتار بسیاری راه انداخت و از کشته ها پشته می ساخت و جلو می آمد(دنی فتدلّی) تا جایی که نوشته اند لشکر ابن سعد خود را باخته بود و از بسیاری تلفات ضجّه می زد. سرانجام دشمن قید مردانگی را زد و ابن طفیل پشت درختی کمین کرد و ناجوانمردانه دست راستش را زد (فَحَارَبَهُم حتّى ضَرَبَهُ ابن طفیل على یَدِهِ الیُمنَى فَقَطَعَها) پس مشک را به شانه چپ داد (فَحَمَلَ القِربَه على کِتفِهِ الأَیسَر) و گفت: و َاللَّهِ إنْ قَطَعْتُمُ یَمینی/ إِنِّی أُحامِی أَبَداً عَنْ دینِی‏/ وَ عَنْ إِمامٍ صادِقِ الْیَقینِ/ نَجْلِ الْنَّبِیِّ الطَّاهِرِ الْأَمینِ‏؛

به خدا سوگند! اگر چه دست راستم را قطع نمودید، ولى من پیوسته از دینم حمایت مى‌‏کنم و از امامى صادق الایمان که فرزند پیامبر پاک و امین است، حمایت مى‏‌کنم. پس نوفل نیز دست چپ را زد(فَضَرَبَهُ نوفل فَقَطَعَ یَدَهُ الیُسرَى).

 پس آن حضرت مشک را به دندان گرفت(َفحَمَلَ القِربَه بِأَسنَانِه) و پرچم را به سینه خود چسبانید و این رجز را خواند: یا نَفْسُ لا تَخْشَ مِنَ الْکُفَّارِ/ وَأَبْشِری‏ بِرَحْمَهِ الْجَبَّارِ/ مَعَ النَّبِیِّ السَّیِّدِ الُمخْتارِ/ قَدْ قَطَعُوا بِبَغْیِهِمْ یَسارِی‏/ فَأَصْلِهِمْ یا رَبِّ حَرَّ النَّار؛ اى نفس! از کفار هراسى نداشته باش، تو را بشارت باد بر رحمت خداوند جبران کننده و هم‌‏ نشینى با پیامبر بزرگ و برگزیده. اینان دست چپم را به ستم قطع کردند، خدایا حرارت آتش را به آنان بچشان.

او همچنان با تمام سرعت بسوی خیمه ها می تاخت تا این که ناگاه تیرى به طرف آن بزرگوار آمد و به مشک آب اصابت نمود و آب روى زمین ریخت(فَجَاءَهُ سَهم فَأَصابَ القِربَه وَ أُرِیقَ مَاؤُها). در اینجا برخی از ارباب مقاتل گفته اند اسب را در جا نگه داشت و مسیر اسب را به سوی تپه ای تغیر داد تا شاید از بلندای آن و برای آخرین بار قد و بالای مولایش(علیه السلام) را بنگرد. اما نگاه بیست کودک بر چشمان خیس او سنگینی کرد. پس سه شعبه ای آمد و سنگینی نگاه کودکان را سبک کرد. چشمان نا امید کودکان آخرین صحنه ای بود که کعبه الاولیاء و امید امیدواران مشاهده نمود.(۲۴)

سپس تیر دیگرى آمد و بر سینه مبارکش جاى گرفت؛(ثُمَّ جَاءَهّ سَهم آخَر فَأَصَابَ صَدرَه) و یزید بن زیاد نخعی با عمود آهنین چنان بر بر فرق مبارکش زد که با صورت از اسب بر زمین افتاد.(فَانقَلَبَ عَن فَرِسِه). و چندین بار بر خاک کربلا غلطید پس حرمله با عده ای از دشمن حمله ور شدند و بدن او را قطعه قطعه نمودند (حرمله مع جماعه و تَعَاوَرَهُ)؛ آنگونه که قابل جابجایی نبود.

پس به اعلی صوت فریاد زد یا اخا ادرک اخا(و نادى‏ بِأعْلى‏ صَوْتِهِ: أَدْرِکْنی‏ یا أَخِی) پس حسین با سرعت خود را بر بالین آن حضرت رساند و آن حضرت دید که دست در بدن او نیست، مغز سرش با یک عمود آهنین کوبیده شده و به چشم او تیر خورده(فَلَمّا أتاهُ رَآه صَرِیعَا) پس در حالی که بی اختیار اشک محاسن شریفش را پر می کرد وَقَفَ علیه مُنحنیّا و قال الآن اِنکَسَرَ ظَهرِی وَ قَلَّت حیلتی و شَمَّتَ بی عدوِّی فبکاء بُکاء شدیدا.

دشمن شروع به هلهله و شادی و شماتت کرد؛ آنها می گفتند برادرش را به کشتن داد.

وقتی عباس از دنیا رفت حسین به هر طرف حمله ور می شد و حالش غیر عادی بود. او فریاد می زد کجا فرار می کنید شما برادرم را کشته اید.

سقا که رفت دشنامها بی حساب و کتاب شد/ ارباب ما مثل یخ روی آب شد/ از طرز راه رفتن مولا مشخص است/ دنیا تمام بر سر مولا خراب شد.

تا این که بسوی خیمه ها بازگشت. و می گفت أَمَا مِنْ مُغِیثٍ یُغِیثُنَا لِوَجْهِ اللهِ؟ أَمَا مِنْ مُجیر یُجیرُنا(حفظ کننده) اما ممِن خائف مِنَ النار فَیَذُبُّ عَنَّا(۲۵) و زنان با شنیدن صدای امام می گفتند: واضَیعَتا بعدَک و اِنقطاعِ ظهراه؛ وای از اسیری بعد از تو و شکستن کمرها(۲۶)

امینه ملقب به سکینه جلو آمد و گفت: هَل عِندَکَ خَبر یَا اَبَتا بّعَمِّیَ العباس؟ پس حسین ع عمود خیمه عباس را کشید و گفت: رَحِمَ الله عَمَّکَ العباس آه از بی کسی(۲۷)

شب دهم: روضه سید الشهداء

در زیارت ناحیه مقدسه امام زمان عج شهادت امام را اینگونه به تصویر کشانده است؛
وَ أَنْتَ مُقَدَّمٌ فِى الْهَبَواتِ، وَ مُحْتَمِلٌ لِلاْذِیّاتِ؛ و تو همچنان در گرما گرم جنگ در دل گرد و غبار میدان به پیش می تاختى، و انواع و اقسام آزار و اذیت‌هاى را تحمل می نمودى(اذیّات جمع محلی به الف و لام است و مفید عموم یعنی اذیت و آزاری نبود الا این که از سوی آنها به امام می رسید. کما این که امام سجاد ع فرمود: “اگر رسول الله (ص) به قتل و غارت و زجر و آزار ما دستور می داد، بیش از این بر ما ستم نمی رفت”. آزارهای جسمی، اخلاقی، روحی و…

قَدْ عَجِبَتْ مِنْ صَبْرِک َ مَلآئِکَهُ السَّماواتِ؛ آن‌چنان ‌که فرشتگان آسمآن‌ها از صبر و شکیبائى توبه شگفت آمدند(امام اولوا الامر است؛ صاحب امر و همه چیز در اختیار اوست و دست بسته نبود اما او فقط به رضای خدا فکر می کرد و در برابر این همه آزار و اذیت از قدرت های خود استفاده نکرد و در برابر آن همه آزار کوچکترین اعتراضی به خدا یا خلافی از ساحت او سر نزد تا آنجا که صدای گریه و ناله فرشتگان بلند شد و گفتند: ای خدا! با حسین برگزیده تو و پسر پیامبر تو اینگونه رفتار می کنند؟
خداوند شبح حضرت امام زمان را به آنها نشان داد و فرمود: بهذا انتقم له من ظلمیه؛ یا این امام انتقام خون حسین را از ستمگران می گیرم).

فَأَحْدَقُوا بِک َ مِنْ کُلّ ِالْجِهاتِ، وَ أَثْخَنُوک َ بِالْجِراحِ؛ پس دشمنان از همه طرف به تو هجوم آوردند و زخم‌ها و جراحت‌ها تو را از حرکت بازداشت.

وَ حالُوا بَیْنَک َ وَ بَیْنَ الرَّواحِ، وَ لَمْ یَبْقَ لَک َ ناصِرٌ؛ بین تو و نجات فاصله انداختن و هیچ یاورى برایت نگذاشتن.

وَ أَنْتَ مُحْتَسِبٌ صابِرٌ، تَذُبُّ عَنْ نِسْوَتِک َ وَ أَوْلادِک َ، حَتّى نَکَسُوکَ عَنْ جَوادِک َ؛ و تو همه چیز را به حساب خدا نهاده و صبور بودى و از زنان و فرزندانت دفاع می کردی، تا آن‌که تو را از اسبت سرنگون نمودند.

فَهَوَیْتَ إِلَى الاْضِ جَریحاً؛ تا این که با بدنی سر تا سر جراحت و پاره پاره بر زمین افتادی.

تَطَؤُک َ الْخُیُولُ بِحَوافِرِها؛ در حالی‌که اسب‌ها تو را با سم‌هاى خویش کوبیدند (حوافر: سم چهارپایان را گویند چون ایجاد حفره می کنند.الخیول جمع محلی به الف و لام و مفید عموم است.پس معنای این جمله مصیت بار این است: اسبی در کربلا نماند الا این که بدن امام را پایمال سم خویش کرد و بدن امام حفره حفره شد.)

وَ تَعْلُوکَ الطُّغاهُ بِبَواتِرِها؛ و یاغیان با شمشیرهای بران به بالای سرت آمدند.

 قَدْ رَشَحَ لِلْمَوْتِ جَبینُک َ؛ عرق مرگ بر پیشانیت نشست.

وَ اخْتَلَفَتْ بِالاِنْقِباضِ وَ الاِنْبِساطِ شِمالُک َ وَ یَمینُک َ؛ چپ و راست بدنت منقبض و منبسط می شد(به سختی نفس می کشیدی)

تُدیرُ طَرْفاً خَفِیّاً إِلى رَحْلِک َ وَ بَیْتِک َ؛ پس چشمت را که زیر خاک و خون مخفی شده بود و نیمه باز بود به جانب خیمه‌ها و حرمت گرداندى

 وَ قَدْ شُغِلْتَ بِنَفْسِک َ عَنْ وُلْدِک َ وَ أَهالیک َ؛ اما وضع و حالت آن قدر وخیم بود بود که دیگر ادامه ندادی و در حالیکه از زنان و فرزندانت(روی گردانده) به خویش مشـغول شدی.

وَ أَسْرَعَ فَرَسُک َ شارِداً، إِلى خِیامِک َ قاصِداً، مُحَمْحِماً باکِیاً؛ اسبت پریشان، شیوه کنان، و گریـان، جانب خیمه‌ها سرعت گرفت.

فَلَمّا رَأَیْنَ النِّـسآءُ جَوادَک َ مَخْزِیّاً؛ همین که زنان اسب تو را شرمنده و سر بزیر دیدند

 وَ نَظَرْنَ سَرْجَک َ عَلَیْهِ مَلْوِیّاً؛ و زین اسبت را واژگونه دیدند.

بَرَزْنَ مِنَ الْخُدُورِ؛ از پس پرده ها بیرون آمدند

 ناشِراتِ الشُّعُورِ عَلَى الْخُدُودِ؛ موهایشان را بر گونه هایشان پریشان کردند.

 لاطِماتِ الْوُجُوهِ سافِرات؛ و نقاب از صورت افکندند و به صورت های خود لطمه زدند.

 وَ بِالْعَویلِ داعِیات؛ و از عمق وجود خود گریه سر دادند.

وَ بَعْدَ الْعِزِّ مُذَلَّلات؛ آنها بعد از عمری عزت، به حضیض ذلت و گرفتاری افتاده بودند.

وَ إِلى مَصْرَعِک َ مُبادِرات؛ پس به سوى قتلگاه تو شتافتند.

وَ الشِّمْرُ جالِسٌ عَلى صَدْرِک؛ در حالی که شمر بر سینه تو نشسته بود.

وَ مُولِـغٌ سَیْفَهُ عَلى نَحْرِک ؛ و شمشیرش تشنه گلوی تو بود.

قابِضٌ عَلى شَیْبَتِک َ بِیَدِهِ؛ با دستى محاسن شریفت را در مشت می‌فشرد.

ذابِـحٌ لَک َ بِمُهَنَّدِهِ؛ (و دست دیگرش) با خنجری تیز، سر از بدنت جدا مى‌کرد.

قَدْ سَکَنَتْ حَوآسُّک َ؛ تمام اعضا و حواست از حرکت باز ایستاد.

وَ خَفِیَتْ أَنْفاسُک؛ و دیگر صدای نفسهایت شنیده نشد.

وَ رُفِـعَ عَلَى الْقَناهِ رَأْسُک؛ و سر مقدست بر فراز نیزه بالا رفت.

وَ سُبِىَ أَهْلُک َ کَالْعَبیدِ؛ و اهل و عیالت همچون بردگان به اسیرى گرفته شدند

وَ صُفِّدُوا فِى الْحَدیدِ؛ فَوْقَ أَقْتابِ الْمَطِیّاتِ؛ و بر فراز چهارپایانی که فقط یک عرقچین بر آنها بود، محکم به غل و زنجیر کشیده شدند(اقطاب: عرقچین)

 تَلْفَحُ وُجُوهَهُمْ حَرُّ الْهاجِراتِ؛ حرارت آفتاب ظهر چهره‌هایشان را مى‌سوزاند.

 یُساقُونَ فِى الْبَراری وَالْفَلَواتِ؛ در صحراها و بیابانهای بی آب و علف به جلو رانده می شدند

أَیْدیهِمْ مَغلُولَهٌ إِلَى الاْعْناقِ؛ در حالی که دستهایشان با زنجیر به گردن‌هایشان بسته شده بود.

 یُطافُ بِهِمْ فِى الاْسواقِ؛ در بازارها چرخانده می‌شدند.

 

…اکنون ببینید در مصیبت سیدالشهداء بر ملکوت عالم چه گذشت:

فَقامَ ناعیک َ عِنْدَ قَبْرِ جَدِّک َ الرَّسُولِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ الِهِ؛ فَنَعاک َ إِلَیْهِ بِالدَّمْعِ الْهَطُول؛ پس پیکِ مرگ نزد قبر جدت رسول خدا که رحمت بى‌پایان خداوندى بر او و آل او باد، ایستاد، و با اشکی که مثل باران پیوسته بود خبر شهادت تو را به او داد.

قآئِلا یا رَسُولَ اللهِ قُتِلَ سِبْطُک َ وَ فَتاک َ، وَ اسْتُبیحَ أَهْلُک َ وَ حِماک َ، وَ سُبِیَتْ بَعْدَک َ ذَراریک َ، وَ وَقَعَ الْمَحْذُورُ بِعِتْرَتِک َ وَ ذَویک؛ و این‌گونه گفت که: «اى رسولِ خدا! دخترزاده جوانمردت شهید شد، خاندان و حَریمت مباح گردید، پس از تو فرزندانت به اسیرى رفتند، و مصیبت ها به عترت و خانواده‌ات وارد شد.

فَانْزَعَجَ الرَّسُولُ، وَ بَکى قَلْبُهُ الْمَهُولُ، وَ عَزّاهُ بِک َ الْمَلآئِکَهُ وَ الاْنْبِیآءُ؛ پس(از شنیدن این خبر) رسول خدا مضطرب و پریشان گردید، و قلب هراس گرفته اش گریان شد، و فرشتگان و انبیاء در شهادت تو به او تسلـیت و تعـزیت گفـتند.

وَ فُجِعَتْ بِک َ اُمُّک َ الزَّهْرآءُ؛ و مادرت زهـرا در ماتم تو فاجعه زده شد.

وَ اخْتَلَفَتْ جُنُودُ الْمَلآئِکَهِ الْمُقَرَّبینَ تُعَزّی أَباک َ أَمیرَالْـمُـؤْمِنینَ؛ و لشکریانی از فرشتگان مقـرب خدا برای تسلیت گویی به پدرت امیرالمومنین در آمد و شد بودند.

وَ اُقیمَتْ لَک َ الْمَـاتِمُ فی أَعْلا عِلِّیّینَ؛ و مجالس عزا براى تو در اعلا علیین برپا شد

وَ لَطَمَتْ عَلَیْک َ الْحُورُ الْعینُ ؛ پریان بهشتی در عزای تو بر سر و صورت زدند.

وَ بَکَتِ السَّمآءُ وَ سُکّآن‌ها، وَ الْجِنانُ وَ خُزّآن‌ها، وَ الْهِضابُ وَ أَقْطارُها، وَ الْبِحارُ وَ حیتآن‌ها، وَ مَکَّهُ وَ بُنْیآن‌ها، وَ الْجِنانُ وَ وِلْدآن‌ها، وَ الْبَیْتُ وَ الْمَقامُ، وَ الْمَشْعَرُ الْحَرامُ، وَ الْحِـلُّ وَ الاْحْرامُ؛

آسمان و ساکنانش، بهشت‌ها و نگـهبانانش، کوه‌ها و دامنه هایش، دریا‌ها و ماهیانش، شهر مکه و پایه هایش، فردوس‌ها و جوانانش، خانه کعبه و مقام ابراهیم، و مشعرالحرام، و حلّ و حَرم بیت الله و اطراف آن جملـگى در ماتم تو گریستند.

در بارگاه قدس که جای ملال نیست/ سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است/ جن و ملک بر آدمیان نوحه می‌کنند/ گویا عزای اشرف اولاد آدم است.

پس ما نیز با عرشیان همنوا می شویم و به ساحت مقدس سید الشهداء از زبان سید و آقایمان عج عرضه می داریم؛

أَلسَّلامُ عَلَى الْمُرَمَّلِ بِالدِّمآءِ؛ سلام بر کسی که خونش با رمل های کربلا آمیخته و کوبیده شد(مرمّل؛ به حلوایی گویند که به خوبی آن را هم زده باشند)

أَلسَّلامُ عَلَى الشِّفاهِ الذّابِلات؛ سلام بر آن لبهایی که در نهایت خشکی بودند.

 أَلسَّلامُ عَلَى الاْجْسادِ الْعارِیات؛ سلام بر آن جسدهای عریان مانده

أَلسَّلامُ عَلَى الاْعْضآءِ الْمُقَطَّعاتِ؛سلام بر آن اعضا قطعه قطعه شده

 أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُشالاتِ؛ سلام بر آن سرهاى بالای نیزه رفته

أَلسَّلامُ عَـلَى الاْبدانِ السَّلیبَهِ؛ سلام بر آن بدنهایی که از بدن بودن خود سلب شدند(دیگر نمی شد به آنها بدن گفت)

أَلسَّلامُ عَلَى الْمَدْفُونینَ بِلا أَکْفان؛ سلام بر آن دفن شدگان بدون کفن.

أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُفَرَّقَهِ عَنِ الاْبْدانِ؛ سلام بر آن سرهاى جدا افتاده از بدنها.

أَلسَّلامُ عَلَى الْمُغَسَّلِ بِدَمِ الْجِراحِ؛ سلام بر آن‌که با خون زخم هایش غسل داده شد.

أَلسَّلامُ عَلَى الْمُجَـرَّعِ بِکَأْساتِ الرِّماحِ؛ سلام بر آن‌که جرعه نوش جام نیزه ها گردید.

أَلسَّلامُ عَلَى الْمَنْحُورِ فِى الْوَرى؛ سلام بر آن‌ که با ضربانت خنجر سرش از قفا کنده شد.

أَلسَّلامُ عَلى مَنْ دَفَنَهُ أَهْـلُ الْقُرى؛ سلام بر آن‌که اهل قریه‌ها دفنش نمودند.

أَلسَّلامُ عَلَى الْمَقْطُوعِ الْوَتینِ؛ سلام بر آن‌که شاهرگش بریده شد.

أَلسَّلامُ عَلَى الْمُحامی بِلا مُعین؛ سلام بر آن که در دفاع از دین خدا بی یاور ماند.

أَلسَّلامُ عَلَى الشَّیْبِ الْخَضیبِ؛ سلام بر آن محاسن بخون خضاب شده.

أَلسَّلامُ عَلَى الْخَدِّ التَّریبِ؛ سلام بر آن گونه خاک آلوده.

أَلسَّلامُ عَلَى الثَّغْرِ الْمَقْرُوعِ بِالْقَضیبِ؛ سلام بر دندانهای خیزران خورده.

أَلسَّلامُ عَلَى الرَّأْسِ الْمَرْفُوعِ؛ سلام برآن سر بالاى رفته بر نیزه ها.

أَلسَّلامُ عَلَى الاْجْسامِ الْعارِیَهِ فِى الْفَلَواتِ، تَنْـهِشُهَا الذِّئابُ الْعادِیاتُ، وَ تَخْتَلِفُ إِلَیْهَا السِّباعُ الضّـارِیاتُ؛
سلام بر آن بدن‌هاى برهنه و عریانى که در بیابآن‌ها(ىِ کربلاء) گرگ‌هاى تند و خشن تکه پاره شان کردند، و وحشیان شکارچی در اطرافشان در رفت و آمد بودند.(تنهش: با دندانهای جلو با تمام قدرت گزید).

سَلامَ مَنْ قَلْبُهُ بِمُصابِک َ مَقْرُوحٌ، وَ دَمْعُهُ عِنْدَ ذِکْرِک َ مَسْفُوحٌ؛ سلامِ کسی‎که قلبش از مصیبت تو جریحه‌دار و اشکش به هنگام یاد تو جارى است.

سَلامَ الْمَفْجُوعِ الْحَزینِ، الْوالِهِ الْمُسْتَکینِ؛ سلامِ کسی‌که در غم عزای تو فاجعه زده، حزین، سرگشته، و بیچاره شده.

سَلامَ مَنْ لَوْ کانَ مَعَکَ بِالطُّفُوفِ، لَوَقاک َ بِنَفْسِهِ حَدَّ السُّیُوفِ، وَ بَذَلَ حُشاشَتَهُ دُونَکَ لِلْحُتُوفِ، وَ جاهَدَ بَیْنَ یَدَیْک َ، وَ نَصَرَک َ عَلى مَنْ بَغى عَلَیْک َ، وَ فَداک َ بِرُوحِهِ وَ جَسَدِهِ وَ مالِهِ وَ وَلَدِهِ، وَ رُوحُهُ لِرُوحِک َ فِدآءٌ، وَ أَهْلُهُ لاَهْلِک َ وِقآءٌ؛ سلام کسی‌که اگر با تو در کربلا مى بود، با جانش (در برابرِ) تیزىِ شمشیرها از تو محافظت مى‌نمود، و نیمه جان ناقابلش را برای حفظ تو به چنگال مرگ مى‌سپرد، در رکاب تو جهاد می‌کرد، و تو را بر علیه ستمکاران یارى می داد، جان و تن و مال و فرزندش را فداى تو می کرد. جانش فداى جان تو، و خانواده‌اش سپر بلاى اهل بیت تو مى‌بود.

فَلَئِنْ أَخَّرَتْنِى الدُّهُورُ، وَ عاقَنی عَنْ نَصْرِک َ الْمَقْدُورُ، وَ لَمْ أَکُنْ لِمَنْ حارَبَک َ مُحارِباً، وَ لِمَنْ نَصَبَ لَک َ الْعَداوَهَ مُناصِباً، فَلاَنْدُبَنَّک َ صَباحاً وَ مَسآءً، وَ لاَبْکِیَنَّ لَک َ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً، حَسْرَهً عَلَیْک َ، وَ تَأَسُّفاً عَلى ما دَهاک َ وَ تَلَهُّفاً، حَتّى أَمُوتَ بِلَوْعَهِ الْمُصابِ، وَ غُصَّهِ الاِکْتِیابِ؛

پس اگر روزگاران مرا به تأخیر انداختند، و تقدیر الهى مرا از یارى تو بازداشت، و نبودم تا با آنان‌ که با تو جنگیدند بجنگم، و با کسانی‌که با تو اظهار دشمنى کردند خصومت نمایم، (درعوض) هر صبح و شام بر تو مویه می‌کنم، و از روى حسرت و تأسف و افسوس بر تو به جاى اشک خون گریه می‌کنم، تا جائى که از فرط اندوهی خرد کننده و سوزش درون و غمی که همچون هاونی در گلو بر پهنای گلو سنگینی کند، جان سپارم. (دهاک: تاسفی خرد کننده/ تلهّفا: سوختن/ بلوعه: سوزش درونی/ غصه: غمی به پهنای گلو همچون هاون در گلو/ اکتیاب: سنگین)(۲۸)

پی نوشت

۹٫ منتخب الطریحی ص ۴۳۱

۱۰٫ تذکره الخواص ص ۲۵۲

۱۱٫ بحارالانوار ج ۴۴ ح ۱۹

۱۲٫ الکیل المصائب تنکابنی

۱۳٫ معانی السبطین ج ۱ ص ۲۵۹

۱۴٫ شرح شمع ص ۱۹۵

۱۵٫ نقل به مضمون از آیه الله مظاهری

۱۶٫ حبل المتین ج ۱ ص ۳۵۰)

۱۷٫ عمده الطالب ص ۳۵۷

۱۸٫ العباس بن علی ص ۹

۱۹٫ اسرار الشهاده ج ۲ ص ۵۱۲)

۲۰٫ الباس بن علی ص ۵۳ به نقل از کتاب کبیرت احمر

۲۱٫ خصال ص ۶۸

۲۲٫ العباس بن امیرالمومنین ص ۱۲۸

۲۳٫ اسرار الشهاده ج ۲ ص ۴۹۷

۲۴٫ به نقل از آیه الله دکتر احمد عابدی

۲۵٫ المنتخب الطریحی ص ۴۳۱

۲۶٫ مقتل الحسین مقرم ص ۳۳۹

۲۷٫ شرح شمع ص ۲۲۱

۲۸٫ زیارت ناحیه مقدسه

انتهای پیام/

برچسب‌ها: , , , , ,

مطالب مرتبط

نظر شما
نام :

ایمیل :

از درج کامنت های توهین آمیز معذوریم
متن کامنت :
 


«توئیت گرام» آموزش حضور موثر در توئیتر و اینستاگرام؛ ثبت نام 09132706715
«توئیت گرام» آموزش حضور موثر در توئیتر و اینستاگرام؛ ثبت نام 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
به توان تشکیلات! (کتاب تقدیرشده منتقدین) 09132706715
سفریاران، بلیط ارزان هواپیما، تور گردشگری سراسر کشور
سفریاران، بلیط ارزان هواپیما، تور گردشگری سراسر کشور
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
تبلیغات در مردمی ترین سایت استان اصفهان؛ 09132706715
پایگاه خبری رهیافته
پایگاه خبری رهیافته
اصفهان شرق
اصفهان شرق
وعده صادق
وعده صادق
گفتمان نیوز
گفتمان نیوز